<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>کلوناد</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.alieta.ir/" />
<modified>2010-05-05T22:18:16Z</modified>
<tagline>يادداشتهاي علي اعطا درباره ي فرهنگ و معماري</tagline>
<id>tag:www.alieta.ir,2010://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.17">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2010, ali</copyright>
<entry>
<title>انتقال به وبلاگ جديد به طور موقت</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.alieta.ir/archives/2010/05/post_201.php" />
<modified>2010-05-05T22:18:16Z</modified>
<issued>2010-05-05T22:04:40Z</issued>
<id>tag:www.alieta.ir,2010://1.480</id>
<created>2010-05-05T22:04:40Z</created>
<summary type="text/plain">وبلاگ من يك سري اشكال و ايراد دارد از جمله اينكه بخش كامنت ها فعال نيست دوست خوبم محمد حامد موسوي لطف مي كند و به من كمك مي كند تا مشكلات وبلاگ رفع شود فعلا من در آدرس زير...</summary>
<author>
<name>ali</name>

<email>ali_eta_1377@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.alieta.ir/">
<![CDATA[<p>وبلاگ من يك سري اشكال و ايراد دارد از جمله اينكه بخش كامنت ها فعال نيست<br />
دوست خوبم محمد حامد موسوي لطف مي كند و به من كمك مي كند تا مشكلات وبلاگ رفع شود<br />
فعلا من در آدرس زير مي نويسم، لطفا ببينيد (اگر دوست داشتيد، البته سعي كنيد دوست داشته باشيد)</p>

<p><a href="http://alieta.ir/wordpress/">http://alieta.ir/wordpress/</a></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>  يادداشت هايي از همايش پنجره اي به شوشتر</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.alieta.ir/archives/2010/04/post_200.php" />
<modified>2010-04-30T16:56:20Z</modified>
<issued>2010-04-30T00:07:29Z</issued>
<id>tag:www.alieta.ir,2010://1.478</id>
<created>2010-04-30T00:07:29Z</created>
<summary type="text/plain">شنبه غروب رفتم اهواز،‌ يكشنبه ظهر رفتم شوشتر، سه شنبه بعدازظهر برگشتم اهواز و همان سه شنبه شب رفتم فرودگاه اهواز و به زور خودم را توي هواپيماي ساعت ٢٣:١٥ جا دادم و آمدم تهران. عليرغم اينكه چهارشنبه شب بليط...</summary>
<author>
<name>ali</name>

<email>ali_eta_1377@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.alieta.ir/">
<![CDATA[<p>شنبه غروب رفتم اهواز،‌ يكشنبه ظهر رفتم شوشتر، سه شنبه بعدازظهر برگشتم اهواز و همان سه شنبه شب رفتم فرودگاه اهواز و به زور خودم را توي هواپيماي ساعت ٢٣:١٥ جا دادم و آمدم تهران. عليرغم اينكه چهارشنبه شب بليط داشتم.<br />
خوب، چرا رفته بودم اهواز؟ رفتم اهواز كه بروم شوشتر <br />
خوب چرا رفته بودم شوشتر؟ فرهنگستان هنر دعوت كرده بود كه بروم چهاركلمه اي توي دو ميزگرد توي همايش  پنجره اي به شوشتر حرف بزنم. يكي نقد و بررسي پروژه شوشتر نو كار كامران ديبا و ديگري گفتگو درباره ي معماري معاصر ايران. <br />
و من هم تشكر كردم و با كمال ميل رفتم. حالا مي گويم چرا.</p>

<p><strong>همايش پنجره اي به شوشتر؛ مركز رويدادهاي معماري ايران</strong><br />
نظرات كلي اي دارم درباره ي كاري كه مركز رويدادهاي معماري ايران شروع كرده. تا جايي كه پشت كامپيوتر خوابم نبرد چيزهايي مي نويسم. شايد اگر فراغتي حاصل شود ميان اين مشغله هاي بي امان ما‏، به زودي يادداشتي دراين باره بنويسم براي يكي از مجلات تخصصي.<br />
مركز رويدادهاي معماري، و به طور مشخص مهندس قاسمي و همكارانش از چندسال پيش حركتي را آغاز كرده اند كه كم كم دارد خوب ثمر مي دهد. به بار نشسته است اين حركت. اين سطور من‏، صرفا اداي ديني ست در حد توان بيداري من در اين نيمه ي شب نسبت به اتفاق بزرگي كه آغاز و انجامش اراده هاي بزرگ مي خواهد.</p>

<p>ما معمارها هميشه عادت داشته ايم فعاليت هايمان از جمع محدودي از خودمان بيرون نرود. در همايش ها و مسابقه ها و جشنواره ها‏، هميشه نخبه گرا عمل كرده ايم. جمعمان هميشه محدود بوده و در جمع محدود خودمان هميشه از جامعه اي شكايت كرده ايم كه ارزش عمل ما را نمي داند و از حرفه ي ما به قدر كافي آگاه نيست. در بهترين حالت وقتي خواسته ايم جمع محدود خودمان را كمي گسترش بدهيم - شايد براي كمي عمق بيشتر بخشيدن به محتوا - يكي دو نفر فيلمساز و فيلسوف معروف را هم به بازي گرفته ايم. </p>

<p>كاري كه آقاي قاسمي و همكارانش مي كنند، به بازي گرفتن كل جامعه است. كل جامعه ي شهري، آن هم در كوچكترين شهرهاي قديمي و ارزشمند به لحاظ تاريخي. يك بار در كاشان‏، يك بار در شوشتر، و ظاهرا در آينده در گرگان. <br />
همايش پنجره اي به شوشتر، در يك بازه ي زماني ١٠ روزه‏، در زمان همايش و شايد از مدتها قبل و تا مدتها بعد، تمامي شهر شوشتر را به بازي مي گيرد. كمتر كسي را مي توانيد در شوشتر پيدا كنيد كه از اين همايش بزرگ بي خبر باشد. شهر به تمامي‏، به تكاپو افتاده. شركت كنندگان در شهر راه مي افتند، گاه پرسه مي زنند و گاه برنامه ي مشخصي را طي مي كنند. با مردم گفتگو مي كنند. مي آموزند و مي آموزانند و به قول آقاي قاسمي، از منظر زندگي به معماري مي نگرند. <br />
به گمان من، اينطورهاست كه مي شود حقي را ادا كرد و اين فاصله ي بعيدي را كه به ناگزير در طي چندين دهه ي اخير ميان معمار و جامعه، ميان ذهنيت معمار و سليقه ي جامعه، ميان خواسته ي معمار و نياز مردم ايجاد شده تا حدي كوتاه تر كرد.</p>

<p>همه ي ما - هر كس - مي تواند با نظرات شخصي مهندس قاسمي موافق باشد يا نباشد. حتا مي شود گاهي اشكال تراشي هم كرد. ممكن است افرادي هم باشند كه يكباره در جلسه اي بلند شوند و با اظهارنظري، اشكالي كوچك را بهانه اي كنند براي زيرسوال بردن تمامي اين حركت ارزشمند. <br />
اما ترديد ندارم و ادعا مي كنم كه هيچ كس نخواهد توانست ارزش عظيم اين حركت فرهنگي را كه در شهرهاي كوچك ما شور و نشاط و پرسش و آگاهي ايجاد مي كند، انكار كند. <br />
در نهايت، خلاصه ي سخن و حرف اصلي ام اين است كه اين جريان كه آغاز شده، جرياني ست كه فراتر از نظريه هايي مانند<br />
زمينه گرايي، بوم گرايي، منطقه گرايي و از اين قبيل، به طور مستقيم، ما را با اصالت ها و اريژيناليته ي زمينه، بوم و منطقه مواجه مي كنند. </p>

<p>من‏، روزهاي ٥ و ٦ اردي بهشت دعوت بودم براي شركت در ميزگرد. <br />
<strong>روز اول:</strong><br />
 نشست اول: عصر روز اول در خانه ي مستوفي نشست معماري و ادبيات برگزار شد با حضور علي خدايي و مينو فرشچي (اين افراد احتياج به معرفي بيشتر ندارند) <br />
نشست دوم: بعد از نشست معماري و ادبيات، اينبار در خانه ي مرعشي نشست نقد و بررسي پروژه شوشتر نو  بود. با حضور  مهندس شهاب الدين ارفعي‏، مهندس محمود درويش ( رئیس انجمن مهندسان معمار و شهرساز اصفهان)، دكتر حميدرضا شايان (عضو هيات علمي دانشگاه جندي شاپور) ، من (علي اعطا) و  خانم مهندس ستاره اردوبادي (دبير ميزگرد)<br />
<strong>روز دوم: </strong><br />
نشست اول: روز دوم عصر‏ باز در خانه ي مستوفي نشست عكاسي و معماري برگزار شد با حضور جاسم غضبان پور <br />
نشست دوم: بعد از نشست عكاسي و معماري،  نشست معماري معاصر  در خانه ي مرعشي با حضور مهندس محمود درويش ( رئیس انجمن مهندسان معمار و شهرساز اصفهان)، دكتر حميدرضا شايان(عضو هيات علمي دانشگاه جندي شاپور)، مهندس وحيد قاسمي (مدير مركز رويدادهاي معماري ايران و دبير همايش) و من (علي اعطا) .</p>

<p><br />
بعد از تحرير:<br />
١- آدم يك مقداري برايش سخت است توي ميزگردي باشد با حضور افرادي از يك يا دو نسل قبل و بخواهد با آنها بحث كند.<br />
روز دوم البته، عذرخواهي هاي لازم را بجا آوردم و خيلي جدي بحث كردم. نتيجه اين شد كه روز اول، خيلي نشد بحث جدي اي مطرح كنم و يا بحثي را پيگير باشم. ولي از نتيجه ي روز دوم راضي بودم.</p>

<p>٢- چه لذتي داشت همصحبتي هاي بعد از جلسات و توي فرصت هاي كوتاه كوتاه  با علي خدايي، نويسنده ي مطرح كشورمان و گفتگو درباره ي ادبيات با او و چه انسان نازنيني بود و چه راحت مي شد توي همان لحظات اول آشنايي با او صميمي شد.</p>

<p>٣- غضبانپور از ديد من، انساني به تمام معنا اصيل است. او عكس هايش را زندگي مي كند. او اول سوژه را زندگي مي كند و بعد خاطره اي‏ لحظه اي از آنها را با عكس ماندگار مي كند. بسيار مي توانم از او حرف بزنم از همين آشنايي دو سه روزه و گفتگوهاي پراكنده ي گاه گاه.</p>

<p>٤- سه شنبه بعدازظهر برگشتم اهواز. چهارشنبه شب بليط داشتم كه برگردم تهران. همان سه شنبه شب رفتم فرودگاه و آمدم تهران. اهواز ديدم نا آرامم. ديدم خانه جاي ماندن نيست. انگار شهر من گم شده است.</p>

<p>.............................................................................................................<br />
كامنت دوني مي دانيد، مدتهاست كه خراب است.<br />
تقاضا مي كنم اگر نظري بود، ايميل كنيد.<br />
alieta80@yahoo.com</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>گفتگو با برنامه ي ژرفا</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.alieta.ir/archives/2010/04/post_199.php" />
<modified>2010-04-12T11:18:16Z</modified>
<issued>2010-04-12T10:36:34Z</issued>
<id>tag:www.alieta.ir,2010://1.477</id>
<created>2010-04-12T10:36:34Z</created>
<summary type="text/plain">شنبه شب ساعت فكر مي كنم حدود ١٠:٣٠ - ١٠‏، دوستي تماس گرفت‏، از دست اندركاران برنامه اي به نام &quot; ژرفا&quot; كه گويا پنچ شنبه ها از شبكه يك پخش مي شود و بر اساس توضيحاتي كه داد يك...</summary>
<author>
<name>ali</name>

<email>ali_eta_1377@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>معماری</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.alieta.ir/">
<![CDATA[<p>شنبه شب ساعت فكر مي كنم حدود ١٠:٣٠ - ١٠‏، دوستي تماس گرفت‏، از دست اندركاران برنامه اي به نام " ژرفا"  كه گويا پنچ شنبه ها از شبكه يك پخش مي شود و بر اساس توضيحاتي كه داد يك برنامه ي فرهنگي هنري ست كه هر هفته به يك موضوع متفاوت اختصاص دارد و بناست كه برنامه ي اين هفته، موضوعش معماري باشد. <br />
اين دوست پيشنهاد مصاحبه داد و بعد از يك مقداري بحث و گفتگو و اينها‏، بنا شد با من مصاحبه كنند براي اين برنامه و قرارمان شد يك شنبه صبح! <br />
گفتم من كه بدون فكر و آمادگي قبلي برايم مقدور نيست كه با شما ٢٥- ٢٠ دقيقه گفتگو كنم. <br />
توضيح داد كه فرصت ندارند و بايد روشنبه برنامه را تحويل شبكه بدهند و اينها و خلاصه قرار مصاحبه را گذاشتيم.<br />
(يادم آمد زماني كه راديو فرهنگ بودم، من هم با ملت همين كار را مي كردم! و ديگر خجالت كشيدم بيشتر گير بدهم! دو نقطه دي! )<br />
خلاصه ديروز صبح گفتگو انجام شد مقابل دوربين و آن نورافكني كه تمام سر و صورتم را خيس عرق كرده بود و هر چند دقيقه‏، منشي صحنه چند ورق دستمال كاغذي مي آورد و مي داد دستم!<br />
بناست بخش هايي از صحبت هاي مصاحبه شوندگان كه موضوعات مشتركي دارد كنار هم مونتاژ شود و كل زمان برنامه گويا حدود ٤٠ دقيقه خواهد بود و طبعا بخش هايي از گفتگوها براي پخش انتخاب خواهد شد.<br />
خلاصه؛ احتمالا برنامه ي ژرفا  همين پنج شنبه بين ساعت ٤:٣٠ تا ٥ از شبكه يك پخش مي شود كه شامل گفتگوهايي ست با مهندس وحيد قاسمي (مدير مركز رويدادهاي معماري ايران فرهنگستان هنر)‏ ، دكتر مهدي حجت‏، دكتر تهراني و دكتر طالبيان و من (علي اعطا).</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>  بهاريه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.alieta.ir/archives/2010/03/post_197.php" />
<modified>2010-03-23T19:59:22Z</modified>
<issued>2010-03-17T23:39:41Z</issued>
<id>tag:www.alieta.ir,2010://1.475</id>
<created>2010-03-17T23:39:41Z</created>
<summary type="text/plain">مني كه لفظ شراب از كتاب مي شستم زمانه كاتب دكان مي فروشم كرد يك - نمي دانم سالهاي آخر دبيرستان بوديم يا سالهاي اول دانشگاه. پويا شماره ي نوروزي مجله ي فيلم را داد بخوانم كه پر بود از...</summary>
<author>
<name>ali</name>

<email>ali_eta_1377@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.alieta.ir/">
<![CDATA[<p>مني كه لفظ شراب از كتاب مي شستم<br />
زمانه كاتب دكان مي فروشم كرد</p>

<p><strong>يك - </strong>نمي دانم سالهاي آخر دبيرستان بوديم يا سالهاي اول دانشگاه. پويا شماره ي نوروزي مجله ي فيلم را داد بخوانم كه پر بود از نوشته هايي به نام بهاريه. يادداشت هايي بود از منتقدين و كارگردان ها و بازيگراني كه خيلي هاشان را دوست داشتيم آن سالها. اين شد كه ما هم - براي دلخوشي خودمان- هر سال از آن به بعد شروع كرديم به بهاربه نوشتن كه روي كاغذ بود آن اول ها. بعدها سروكله ي وبلاگ پيدا شد و نوشته هاي هرساله مان ديگر توي وبلاگ بود. پويا مي نوشت و من هم مي نوشتم. چند باري توي وبلاگ و يكي دو باري هنوز روي كاغذ. براي خلوت خودم. انگار آن نوشته ها چيزهايي بوده براي خلوت و در حريم خصوصي، نه مثل وبلاگ كه انگار آدم چيزي را، حرفي را با صداي بلند بازگو مي كند.<br />
اين بار هم خواستم چيزي براي پايان سال و آغاز سالي ديگر اينجا نوشته باشم. <br />
به خصوص اينكه پايان هر سال و آغاز هر سال تازه‏، با دو روز اغماض، براي من پايان سالي و آغاز سال تازه اي از عمر نيز هست.<br />
بيست و هفتم اسفند ماه هر سال‏، چنين روزيست براي من و امسال، بيست و هفت اسفند كه بيايد، وارد دهه ي چهارم زندگي شده ام! باورش آسان است؟ براي من كه نيست!</p>

<p><strong>دو - </strong> سال ٨٨ را مرور مي كنم، چيز زيادي ندارد. (خرده نگيريد. زندگي فردي خودم را مي گويم)<br />
امسال، سال بي حادثگي بود! روزگار آرام و اتفاقات و تغييرات آرام. بي سر و صدا و با كمترين هيجان! لحظه هايي بوده البته، نمي دانم چه مي شود اسشمان را گذاشت، اما به جنون مي زد. كوتاه و گذرا اما. روزهاي سخت مزمني هم بوده طولاني و طاقت گير. روزهاي خوب آرام و آهسته اي هم بوده. باز‏، حالا كه نگاه مي كنم و به سختي مرور مي كنم، انگار همه ي اينها هيچ نبوده. تصوير كلي امسال، برايم من تصويري از بي حادثگي‌ست. انگار هيچ نبوده باشد. </p>

<p><strong>سه - </strong>امسال، دستم به قلم نرفت تا مطلبي، يادداشتي، مقاله اي درباب معماري بنويسم براي مجله اي، روزنامه اي (جز پراكنده هايي توي همين وبلاگ.) گاهي گفتند و خواستند و ننوشتم. گاهي كسي نخواست و خودم هم ميلي نداشتم. نتوانسته بودم احتمالا. نمي توانستم. كه به گمانم دو دليل داشت، هر دو به يك اندازه موثر. اول اينكه، ذهنم امسال، اگر چه دور از مباحث نظري نبود‏، اما نه مباحث نظري از جنس معماري. زمينه ي تئوريك ديگري مشغولم كرده بود و دوم اينكه‏، در محيط هايي قرار گرفتم كه، شكافي كه پيشترها بين نظر و عمل در معماري حس كرده بودم، در ذهنم تبديل به انشقاقي تمام و كمال شد. مجموع شرايطي كه درش قرار گرفتم، خاصيتي داشت كه ساختار ذهني ام را به سمت اين انشقاق برد. اين البته اصلا اتفاقي منفي نبوده و نيست. نتيجه اي اين اتفاق، در نظر من به سكه اي مي ماند  كه دو رو دارد. يك روي سكه ستروني در كوتاه مدت است و روي ديگر سكه - اگر حسم به خطا نرفته باشد- ثمري در دراز مدت خواهد داشت. اين بحث، شرح و تفصيلي مي خواهد كه از حوصله ي شماي خواننده ي احتمالي كه هيچ، از حوصله ي خود من هم خارج است و به خصوص حالا، ساعت حدود 3 بامداد كه ديگر واقعا شربت اندر شربت است!</p>

<p><strong>چهار - </strong>امسال بعد از حدود پنج شش سال، كتاب هاي فرانسه را به كتابخانه ي اتاقم سپردم و حالا گاه گاه به سراغشان مي روم و گاهي كتاب هاي تئوري معماري را ورقي مي زنم. گاهي جمله اي‏، پاراگرافي نظرم را جلب مي كند. امسال بعد از اين همه سال، بساط انگليسي را دوباره پهن كرده ام، هفت هشت ماهي مي شود. چه مكافاتي بود دو سه ماه اول، تا نيمه مهارت دست و پاشكسته اي را دوباره زنده كني و بخواهي از نو بسازيش. فرانسه خواندنم هوس بود و هوسي بود كه خوشبختانه زود فروكش نكرد. حالا اما انگليسي خواندنم از جنس هوس نيست. از جنس ترس است و نگراني و نياز. داشتم مي گفتم كه چه مكافاتي بود آن دو سه چهار ماه اول... وقتي ساختارهاي دو زبان را در حين استفاده، قاطي كني. يا تلفظ ها را جابجا بگوبي و از اين بدتر، واژه هايي معادل از دو زبان را كه هيچ شباهت شكلي با هم ندارند، به جاي هم بكار بگيري. سه چهار ماه اول، مجبور بودم توي هر جمله، به تك تك واژه ها فكر كنم تا معادل فرانسوي كلمه اي را توي جمله ي انگليسي به كار نبرم! اما اين عذاب و اين زجر(!) كم كم تبديل شد به يك بازي ذهني! چيزي شبيه دسته بندي كردن و هر اطلاعاتي را در قفسه ي مخصوص خودش چيدن. كاري شبيه كاناليزه كردن اطلاعاتي كه وارد ذهن مي شوند و يا از طريق زبان خارج مي شوند. </p>

<p><strong>پنج- </strong> امسال، كار معماري ام حاصلي نداشت. نه حوصله اي بود و نه انگيزه اي. نه اينكه انگيزه را از دنياي بيرون طلبكار باشم و مثل بعضي ها، جامعه و اجتماع را بدهكار خودم بدانم وقتي نتيجه اي حاصل نمي شود. <br />
نه! حوصله و انگيزه اگر نبوده، تنها به خود من ربط داشته و به دغدغه هايم، كه انگار همه ي اينها - حالا نگوييم در حضيض - اما در حداقل بوده اند نسبت به اين پنج شش سال. اما هميشه، حتا وقتي دوستان و همكارانم مخالفت جدي دارند، مدعي هستم و خواهم بود كه پشت هر ركودي‏، دوراني براي شكوفايي هست. دوران روشني هست. اگر چه اين شعر را زياد زمزمه مي كنم كه:<br />
<em>گذشت عمر و به دل عشوه مي خريم هنوز ... كه هست در پي شام سياه، صبح سفيد</em></p>

<p>اما انگار در اعماق وجود، چندان با باورهاي من - و حداقل با توهمات من - سازگاري ندارد‏؛ اگر چه زياد زمزمه اش مي كنم.<br />
اما فردا، حتما روز ديگريست. روزي براي ما.<br />
شايد اين هم بهره اي از همان انشقاق دارد!</p>

<p><strong>شش - </strong> امسال سال عجيبي هم بود از بعضي لحاظ. گاهي سال افراط بود، گاهي سال تفريط و ايرادي هم ندارد. لابد بايد اينطور مي بوده. لابد ضرورتي بوده.</p>

<p><strong>هفت - </strong> امسال، مثل دو سه سال گذشته‏، از همدم هميشگي ام ادبيات فاصله گرفتم. اين دو سه سال‏، تنها چهار پنج رمان از نويسنده ي نيويوركي مورد علاقه ام، پل استر را خواندم. از ادبيات فاصله گرفتم و اين دو سه ساله، ذهنم به سمت بيشتر به سمت فلسفه متمايل بود و پيگيرش بودم. گاهي در كلاس هاي موسسه ي پژوهشي حكمت و فلسفه و اكثر مواقع، در خلوت خودم. بي هيج انتظاري از اينكه روزي قرار باشد از اين راه، فايده اي ملموس به من برسد. اين براي من يك چلنج سخت ذهني است كه لذتي كه در آن هست در مشكل بودنش است. <br />
گوته در مورد موزس مندلسون فيلسوف الماني مي گويد نگاه مندلسون به زيبايي‏، مثل نگاه حشره شناسان به پروانه هاست. حشره را مي گيرد‏، با سنجاق ميخكوبش مي كند و وقتي همه ي رنگهاي زيبايش ريخت چيزي كه بر جا مي ماند جسدي بي جان زير سنجاق است و اين يعني زيبايي شناسي!<br />
اين فاصله گرفتن از ادبيات و متمايل شدن به فلسفه و آن هم بيشتر فلسفه ي انتقادي‏، يعني فاصله گرفتن از پذيرا شدن بلافصل زيبايي و متمايل شدن به كاري شبيه همان حشره شناسان. اما بخشي از انشقاقي كه پيشتر گفتم، به زماني مربوط است كه تو عملا در اين دو جايگاه متفاوت ايفاي نقش كني و درگيرش باشي. يكي در عمل خلاقه ي طراحي معماري و تمايل به سمت فهم بلافصل زيبايي (حالا چه در معماري‏، چه ادبيات و يا هر هنر ديگر) و ديگري در نقش كسي كه ذهنش را به سمت آناليز و دقت منطقي هدايت مي كند. اين دو نفر مي توانند يكي باشند؟ ... <br />
اين آغاز پارادوكس هايي‌ست كه با بي رحمي تمام به ذهن و انديشه هجوم مي آورد.</p>

<p><strong>هشت - </strong>  خوابم گرفته حالا اما انگار هنوز مي خواهم بنويسم. چيزهايي هم براي نوشتن بايد بوده باشد. اما يادم نمي آيد. اگر نوشته طولاني شده ببخشيد. اگر تا اين قسمت را خوانده ايد و خسته شده ايد، بقيه اش هم مثل قبلي ها، حرف مهمي نيست. راحت باشيد و ادامه ندهيد. </p>

<p><strong>نه - </strong> امشب، توي همان كافه ي هميشگي مان، جمعي از ياران موافق جمع بودند، جز آنها كه دورند از ما و اين، قاعده ي ايام است. جمع ما توي اين سالها، به قولي قبض و بسط (!) بسيار داشته. آنهايي كه بودند و هستند. آنهايي كه بودند و حالا دورند از ما. آنهايي كه نبوده اند و حالا گاه گاه هستند. حالا روزهايي را كه اكثر اين آدمها كه به قول نيما يادشان رزق روح است و روشنمان مي دارد، بسيار غنيمت بايد دانست، كه بسيار اندكند اين روزها. </p>

<p><strong>ده - </strong> <br />
سعديا دور نيكنامي رفت<br />
نوبت عاشقي‌ست يك چندي<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.alieta.ir/archives/2010/02/post_195.php" />
<modified>2010-02-20T19:55:15Z</modified>
<issued>2010-02-20T19:49:52Z</issued>
<id>tag:www.alieta.ir,2010://1.471</id>
<created>2010-02-20T19:49:52Z</created>
<summary type="text/plain">تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم اون دمی که گرگ و میشه با یه گله ی شقایق پیش پای تو میمیرم من شبو به خاطراتم وصله می کنم می دوزم من به هر رعد نگاهت...</summary>
<author>
<name>ali</name>

<email>ali_eta_1377@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.alieta.ir/">
<![CDATA[<p>تو شبستون چشات<br />
 پای پله های پلکت<br />
مچ مهتابو می گیرم<br />
اون دمی که گرگ و میشه<br />
با یه گله ی شقایق<br />
 پیش پای تو میمیرم<br />
من شبو به خاطراتم<br />
 وصله می کنم <br />
می دوزم<br />
من به هر رعد نگاهت<br />
 گر می گیرم و میسوزم<br />
اگه روز و خواسته باشی شبو تا تهش می نوشم<br />
می زنم به آبو آتیش<br />
به آبو آتیش<br />
 با خود خورشید می جوشم<br />
زخم خورشیدی تن رو با شب و شبنم می بندم<br />
اگه مقتول تو باشم<br />
اگه مقتول تو باشم<br />
 دم جون دادن می خندم</p>

<p>تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم<br />
اون دمی که گرگ و میشه با یه گله ی شقایق پیش پای تو میمیرم</p>

<p>تو با این نگاه یاغی قرق سینه مایی<br />
فاتح قلعه رویا <br />
فاتح قلعه رویا <br />
کی به فتح ما میایی</p>

<p>... <br />
محمد صالح علاء</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>&quot; اینجا ایرانه ، شهرتون تهرانه ، ماشینتون پیکانه و معماریتون هم همینه که هست!&quot;</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.alieta.ir/archives/2010/01/post_193.php" />
<modified>2010-01-29T19:23:44Z</modified>
<issued>2010-01-29T19:11:13Z</issued>
<id>tag:www.alieta.ir,2010://1.469</id>
<created>2010-01-29T19:11:13Z</created>
<summary type="text/plain">ضمن اينترنت گردي امشب، به مطلب بامزه اي برخوردم كه بسيار موجب انبساط خاطر شد و بسي لذت بردم. توضيحش اين است كه، يكبار ميزبان ضيافت معماري شده بودم (ضيافت هشتم فكر كنم) و سه موضوع پيشنهاد دادم كه وبلاگ...</summary>
<author>
<name>ali</name>

<email>ali_eta_1377@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>معماری</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.alieta.ir/">
<![CDATA[<p>ضمن اينترنت گردي امشب، به مطلب بامزه اي برخوردم كه بسيار موجب انبساط خاطر شد و بسي لذت بردم.</p>

<p>توضيحش اين است كه، يكبار ميزبان ضيافت معماري شده بودم (ضيافت هشتم فكر كنم) و سه موضوع پيشنهاد دادم كه وبلاگ نويس هاي معماري درباره اش بنويسند. در نهايت از بين سه موضوع يعني ١- پارادوكس هاي ذهني معمار ٢- معماري و رسانه ٣- معماري و كارفرما، ضمن راي گيري موضوع معماري و رسانه انتخاب شد و در موردش اگر اشتباه نكنم حدود دوازده تا مطلب نوشته شد.</p>

<p>اين مطلبي كه لينكش را مي گذارم اينجا‏، بازخوردي از طرف يكي از وبلاگ نويس هاست در مورد موضوع و البته به همراه حرفهاي ديگري. چون خواندم و بامزه بود و خاطراتي را براي من زنده كرد، فكر كردم شما هم اگر دوست داشتيد بخوانيد‎‏، بي هيچ دليل خاصي.</p>

<p><a href="http://memarchitect.persianblog.ir/post/31/">وبلاگ معمار شيتكت: معماری و رسانه : ضیافت هشتم </a></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>پيشنهادي براي آخر هفته</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.alieta.ir/archives/2010/01/post_191.php" />
<modified>2010-01-20T22:56:15Z</modified>
<issued>2010-01-20T22:48:56Z</issued>
<id>tag:www.alieta.ir,2010://1.468</id>
<created>2010-01-20T22:48:56Z</created>
<summary type="text/plain">كارگاه تحليل و شناخت معماري معاصر ايران دكتر ايمان رييسي پنج شنبه يكم بهمن‏، مركز معماري ايران تلفن ٨٨٧٢٨٩٢٦-٨٨٧١٦٠٨٢...</summary>
<author>
<name>ali</name>

<email>ali_eta_1377@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>معماری</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.alieta.ir/">
<![CDATA[<p>كارگاه تحليل و شناخت معماري معاصر ايران<br />
دكتر ايمان رييسي<br />
پنج شنبه يكم بهمن‏، مركز معماري ايران<br />
تلفن ٨٨٧٢٨٩٢٦-٨٨٧١٦٠٨٢ </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.alieta.ir/archives/2010/01/post_192.php" />
<modified>2010-01-10T23:57:23Z</modified>
<issued>2010-01-10T23:08:24Z</issued>
<id>tag:www.alieta.ir,2010://1.467</id>
<created>2010-01-10T23:08:24Z</created>
<summary type="text/plain"> بخشي از شعري از نيما تقديم به س.ع.ك به پاس ساعت هاي سرشار گاه گاه ياد بعضي نفرات روشنم مي دارد نام بعضي نفرات رزق روحم شده است وقت هر دلتنگي سويشان دارم دست جراتم مي بخشد روشنم مي...</summary>
<author>
<name>ali</name>

<email>ali_eta_1377@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.alieta.ir/">
<![CDATA[<p><em> بخشي از شعري از نيما<br />
 تقديم به  س.ع.ك<br />
به پاس ساعت هاي سرشار گاه گاه</em></p>

<p>ياد بعضي نفرات<br />
روشنم مي دارد<br />
نام بعضي نفرات<br />
رزق روحم شده است<br />
وقت هر دلتنگي<br />
سويشان دارم دست<br />
جراتم مي بخشد<br />
روشنم مي دارد</p>

<p>...<br />
<strong>پي نوشت:</strong> چند كلمه اي درباره ي س.ع.ك، تا شما اگر خواستيد بخوانيد و خودش اگر خواست بخواند و بهانه اي باشد براي خنده و حرف هاي تازه. </p>

<p>س.ع.ك توي برخوردهاي اول، اخلاق تندي دارد. حتما خيلي ها را از خودش رانده و در يك كلام، برايشان دافعه ايجاد كرده (ياد دافعه و جاذبه ي حضرت علي افتادم، بلا تشبيه! ) او آدم ديوانه ايست. آدم متفكري هم هست. از آنجور متفكرها كه دغدغه هاي ديوانه وار دارند. آدمي كه مسايلش پيش پا افتاده نيست. من يادم نمي آيد البته، اما مي گفت اولين بار، سال ٧٧ توي مسير دانشگاه به خانه آشنا شده ايم. بعدها، سه چهار سال پيش،  يك بار به من زنگ زد، گفت اين كتاب جوامع الحكايات عطا علوي چيست؟ كجا مي شود تهيه اش كرد و من زدم زير خنده. بلند بلند خنديدم. خيلي بلند بلند خنديدم. يكبار مطلب كوتاهي توي وبلاگ قديمي ام نوشته بودم و زيرش نوشته بودم بخشي از كتاب جوامع الحكايات عطا علوي. خوشش آمده بود از مطلب و مي خواست خود كتاب را ببيند. گفتم عطا علوي خودم هستم! علي اعطا را برعكس كن مي شود عطا علوي. كتابي هم در كار نيست! آخر آن وقت ها كه يكي از دوستانم، دبير تحريريه ي يك هفته نامه ي استاني بود توي اهواز، نوشته اي از من چاپ كرده بود با اسم مستعار عطا علوي. من هم، نمي دانم چرا، لابد خواسته بودم خوشمزگي كرده باشم، مطلبي توي وبلاگ نوشته بودم و زيرش نوشته بودم بخشي از كتاب جوامع الحكايات عطا علوي ... <br />
  خوب، از س.ع.ك مي گفتم كه آدم ديوانه ايست. گاهي از اينطرفها كه رد مي شود، دعوتم مي كند با هم سيگار بكشيم. گاهي هم من زنگ مي زنم دعوتش مي كنم. گاهي كار ما بالا مي گيرد و مي رويم با هم يك قهوه اي هم مي خوريم. قديم ها، پاتوق ثابتمان كافه كنج بود. گاهي با س.ع.ك، گاهي با ديگران. همين چند روز پيش، يك هفته پيش‏، باز يكي از همان ساعت هاي سرشار گاه گاه بود و عجب ساعت هايي هم بود براي ما. رفتيم كافه ي ديگري كه صاحبش دوست مشتركي ست و براي ما كه كافه نشيني با دوستان و گفتگوهاي داغ و لذت بخش  يكي از كارهاي ثابت بوده از سالهاي دانشگاه تا به امروز، عجب غروب دلچسبي بود، به اعتبار حضور هم سخن ديوانه اي مثل س.ع.ك كه البته، هميشه حرفهاي حكمت آميز دقيقي مي زند كه ناشي از جنون ذاتي اش است. او علاوه بر ديوانگي و بسياري ويژگي هاي ديگر، آدم فيلسوف مابي ست. ما مي نشينيم و بحث هايي مي كنيم كه احتمالا در نظر ديگران، تاييدي بر ديوانگي ماست. ديدارهاي اخير، از معماري حرف زده ايم فراوان و از اتفاق مبهمي به نام طراحي. از گره هاي ذهن و از روش مندي هاي ناخودآگاه. از ضعف هاي مشتركمان و از برتري هاي مشتركمان. از دردها. ديدار قبل، از اتفاق ناخوشايند هفته ي پيش بسيار حرف زديم و از پايان فصلي در زندگي من كه شايد شروع فصل تازه ايست. س.ع.ك داستاني براي من گفت كه قهرمان - و شايد ضد قهرمان -آن، خود من بودم. داستاني كه خود من نمي دانستم و به قدر سكوت چند دقيقه اي من، سنگين و غريب بود. داستاني كه فقط آدمي مثل او، با آن ديوانگي هاي حكمت آميز‏، با آن جنون ذاتي كه هيچ روانپزشك و روانكاوي دركش نخواهد كرد، با آن فيلسوف مابي و با آن اخلاق تند و بي پرده‏، مي توانست بگويد. جنون مان جاودان!  </p>

<p></p>

<p></p>

<p><br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>ياد ايام</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.alieta.ir/archives/2009/12/post_190.php" />
<modified>2009-12-25T21:26:18Z</modified>
<issued>2009-12-25T21:17:40Z</issued>
<id>tag:www.alieta.ir,2009://1.465</id>
<created>2009-12-25T21:17:40Z</created>
<summary type="text/plain">اين نوشته را توي وبلاگ قديمي ام ديدم. سال ٨٢ كتاب ديوان سومنات را خوانده بودم و اين پاراگراف، به نظرم خيلي تاثيرگذار بود و نوشته بودمش توي وبلاگ. حالا به ياد آنروزها، و حسي كه دوباره زنده شد اينجا...</summary>
<author>
<name>ali</name>

<email>ali_eta_1377@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.alieta.ir/">
<![CDATA[<p>اين نوشته را توي وبلاگ قديمي ام ديدم. سال ٨٢ كتاب ديوان سومنات را خوانده بودم و اين پاراگراف، به نظرم خيلي تاثيرگذار بود و نوشته بودمش توي وبلاگ. حالا به ياد آنروزها، و حسي كه دوباره زنده شد اينجا مي نويسمش.</p>

<p><br />
داشتم به طنين صداهايی که پس از گذشت ساعت‌ها از يک ملاقات به گوش می‌آيند  - و حتی اگر شبی مثل آن شب گذشته و صبح شده باشد، وادارت می‌کند که برگردی و دوباره از آن کوچه‌باغ بگذری تا به آن خانه برسی و منتظر بمانی که در باز شود - گوش می‌دادم. فکر می‌کردم که اينبار دست‌هايش را می‌گيرم و رها نمی‌کنم، کوچه‌باغ پر شده از سايه روشن‌ها. زنگ زدم چند بار، با مشت به در کوبيدم. هيچکس درخانه نبود. هيچ چيز در خانه نبود. فقط عکسهای دختر و پسر ناشناس در قاب‌های چوبيشان بر روی ديوار بجای مانده بود ...</p>

<p>بخشی از کتاب ديوان سومنات،‌ نوشته ابوتراب خسروی </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.alieta.ir/archives/2009/12/post_189.php" />
<modified>2009-12-24T20:57:03Z</modified>
<issued>2009-12-24T20:50:10Z</issued>
<id>tag:www.alieta.ir,2009://1.464</id>
<created>2009-12-24T20:50:10Z</created>
<summary type="text/plain">گذشت عمر و به دل عشوه مي‌خريم هنوز كه هست در پي شام سياه صبح سپيد...</summary>
<author>
<name>ali</name>

<email>ali_eta_1377@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.alieta.ir/">
<![CDATA[<p>گذشت عمر و به دل عشوه مي‌خريم هنوز<br />
كه هست در پي شام سياه صبح سپيد</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>سرگردان كدام است</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.alieta.ir/archives/2009/12/post_188.php" />
<modified>2009-12-15T20:31:28Z</modified>
<issued>2009-12-15T20:27:04Z</issued>
<id>tag:www.alieta.ir,2009://1.463</id>
<created>2009-12-15T20:27:04Z</created>
<summary type="text/plain">ره میخانه و مسجد کدام است که هر دو بر من مسکین حرام است نه در مسجد گذارندم که رند است نه در میخانه کین خمار خام است میان مسجد و میخانه راهی است بجوئید ای عزیزان کین کدام است...</summary>
<author>
<name>ali</name>

<email>ali_eta_1377@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.alieta.ir/">
<![CDATA[<p>ره میخانه و مسجد کدام است   <br />
که هر دو بر من مسکین حرام است  <br />
نه در مسجد گذارندم که رند است   <br />
نه در میخانه کین خمار خام است  <br />
میان مسجد و میخانه راهی است   <br />
بجوئید ای عزیزان کین کدام است  <br />
به میخانه امامی مست خفته است   <br />
نمی‌دانم که آن بت را چه نام است  <br />
مرا کعبه خرابات است امروز   <br />
حریفم قاضی و ساقی امام است  <br />
برو عطار کو خود می‌شناسد   <br />
که سرور کیست سرگردان کدام است </p>

<p>...<br />
ره میخانه و مسجد کدام است که هر دو بر من مسکین حرام است ... ره میخانه و مسجد کدام است که هر دو بر من مسکین حرام است ... ره میخانه و مسجد کدام است که هر دو بر من مسکین حرام است ... ره میخانه و مسجد کدام است که هر دو بر من مسکین حرام است ... ره میخانه و مسجد کدام است که هر دو بر من مسکین حرام است ... ره میخانه و مسجد کدام است که هر دو بر من مسکین حرام است ...  نه در مسجد گذارندم که رند است نه در میخانه کین خمار خام است ...   نه در مسجد گذارندم که رند است نه در میخانه کین خمار خام است ...   نه در مسجد گذارندم که رند است نه در میخانه کین خمار خام است ...   نه در مسجد گذارندم که رند است نه در میخانه کین خمار خام است ...   نه در مسجد گذارندم که رند است نه در میخانه کین خمار خام است ...  ....</p>

<p>...</p>

<p>که سرور کیست سرگردان کدام است <br />
که سرور کیست سرگردان کدام است <br />
که سرور کیست سرگردان کدام است <br />
که سرور کیست سرگردان کدام است </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>  بدون طرح - ٢</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.alieta.ir/archives/2009/12/_-_11.php" />
<modified>2009-12-08T20:27:17Z</modified>
<issued>2009-12-07T19:42:33Z</issued>
<id>tag:www.alieta.ir,2009://1.461</id>
<created>2009-12-07T19:42:33Z</created>
<summary type="text/plain">اين عنوان بدون طرح هم چيز خوبي است. براي من كه بعضي وقتها دچار وسواس بيمارگونه اي مي شوم كه چه مي خواهم بكنم يا چه مي خواهم بكشم و يا چه مي خواهم بنويسم هيچ چيز راضي كننده تر...</summary>
<author>
<name>ali</name>

<email>ali_eta_1377@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.alieta.ir/">
<![CDATA[<p>اين عنوان بدون طرح هم چيز خوبي است. براي من كه بعضي وقتها دچار وسواس بيمارگونه اي مي شوم كه چه مي خواهم بكنم يا چه مي خواهم بكشم و يا چه مي خواهم بنويسم هيچ چيز راضي كننده تر از اين نيست كه زير عنوان بدون طرح يادداشت بنويسم. زماني كه نه مي داني از كجا مي خواهي شروع كني و به كجا مي خواهي برسي و با چه حرفي مي خواهي به پايان برساني! ... مي بينيد؟ همين الان سه چهار خط در مدح عنوان بدون طرح نوشتم‎، آن هم كاملا بدون طرح!</p>

<p>خوب، بگذريم ... </p>

<p><strong>صداها</strong><br />
ديروز براي دومين بار رفتم سينما آزادي به تماشاي فيلم صداها. اصراري به ديدن دوباره ي فيلم نداشتم خيلي. بهانه ي اين بار دوم همراهي دوستي بود كه دوست داشتم با هم فيلم را ببينيم و به رسم اين چندوقت، بعد از تماشاي فيلم تازه صحبت هايمان گل كند و از برداشت هايمان از فيلم با هم حرف بزنيم، مثل ديشب. مثل خيلي وقت هاي ديگر. مثل اولين روز اكران محاكمه در خيابان مسعود كيميايي، و مثل انبوه فيلم هايي كه مي بينيم و بعد راه مي افتيم توي خيابان هاي شهر و توي كافه هايي كه هميشه مي رويم و تمامي ندارند و از فيلم ها با هم حرف مي زنيم. <br />
بار اول كه صداها را ديدم، دو سه هفته پيش بود. به گمانم روزهاي اول اكرانش هم بود. با گروهي آدم كه مي خواستند بروند سينما - مي خواستيم برويم سينما - و من صداها را پيشنهاد كرده بودم. فيلم را دوست داشتم عليرغم ضعف هايي كه به گمانم داشت. اما راستش همان بار اول كه ديده بودم صداها فيلمي از فرزاد موتمن است، اگر يادم مي آمد موتمن كارگردان شبهاي روشن هم بوده، حتما عليرغم آن همه تعريف و تمجيد منتقدان و حرفه اي هاي سينما، نمي رفتم فيلم را تماشا كنم. فيلم شبهاي روشن كه بين دوستانم كم طرفدار نداشت و ديده بودم كه خيلي ها دوستش داشته اند، هر دو باري كه ديدمش نصفه نيمه رهايش كردم. از بس كه به نظرم كند بود و بي تحرك و بدون ريتم و سرد و بي روح و فكر كرده بودم - و هنوز فكر مي كنم - كه عجب فيلم حوصله بري ست. اما توي آن لحظه حضور ذهن نداشتم كه اين كارگردان همان كارگردان شبهاي روشن است و چه اتفاق خجسته اي بود اين بي حافظگي من، كه موجب شد فيلم خوبي مثل صداها را از دست ندهم... صداها را ببينيد ... چند روايت اپيزوديك كه از آخر به اول روايت مي شوند و هركدام توي واحدهاي آپارتماني يك ساختمان مسكوني اتفاق مي افتند و به ترتيبي با هم ارتباط پيدا مي كنند. هرچند تصور مي كنم يكي از اين روايت ها ارتباط ارگانيگ مناسبي با دو روايت ديگر برقرار نمي كرد و از اين بابت، گويي ساختار آنطور كه بايد، جا نيفتاده بود. اما توي فيلم ظرافت هايي هست كه وقتي توي نيمه هاي دوم فيلم، مخاطب كم كم آن ساختار پيچيده را درك مي كند‏، درك آن ظرافت ها لذت بخش است. و يا بازي كاراكتري مثل بازي رويا نونهالي كه فقط با دقت توي حالت چشمها و صورت مي شود به دركي از كاراكتر منفي زيرپوستي او رسيد... و خيلي چيزهاي ديگر ...</p>

<p>ياددآوري كنم‏، اين يادداشت بدون طرح بود! سه چهار خط اول را كه نوشتم نمي دانستم كه در ادامه در باره ي فيلم و سينما و فيلم صداها خواهم نوشت. اين نوشته ي غير منسجم را خيلي جدي نگيريد. قرار نيست نقد باشد. حتما شما هم چنين برداشتي نخواهيد كرد. توي ذهنم آمد و نوشتم، هرچند بدم نمي آيد يك تحليل جدي مفصل روي فيلم بنويسم. و البته خوب مي دانم كه چنين كار نخواهم كرد. اين روزها اگر حال و حوصله ي نوشتن و منسجم نوشتن و جدي نوشتن داشتم، حتما براي كارگاه فهم خانه كه آخر همين هفته برپا مي شود چيزي مي نوشتم. </p>

<p>اما ادامه ي بدون طرح ... </p>

<p><strong>شب، سكوت، ريشه هاي رومانتيسم! </strong><br />
ديشب از آن شبهاي بي خوابي بود. نشانه هايش را از سر شب حس كرده بودم. اما نمي دانم چرا تا ساعت حدود ٢ با خودم كلنجار رفتم كه بشود خوابيد تا مثل يك آدم مرتب و منظم، فردا صبحش سركارم حاضر بشوم. (كه راستش هيچوقت اينطور نبوده و نمي شود! چه مي شود كرد؟) تا ٢ كلنجار رفتم و نشد. بعد‏، همه ي نگراني فردا را دور ريختم و بلند شدم كتاب نيمه خوانده ام را برداشتم و تا ساعت حدود چهار، چهار و نيم توي آن سكوت عميق شب كتاب خواندم و چه لذتي هم داشت. كتاب ‹‹ ريشه هاي رومانتيسم›› اثر آيزايا برلين. برلين را معمولا به عنوان فيلسوف سياسي به خصوص در حوزه ي ليبراليسم مي شناسيم و باز، بيشتر با آن بحث جذاب و مشهورش يعني آزادي منفي و آزادي مثبت و يا بحث ‹‹ آزادي از ...›› و ‹‹آزادي براي ...››. و كتاب معروفش با عنوان ‹‹ چهار مقاله در باره ي آزادي››. كتابي هم هست تحت عنوان فلسفه ي سياسي از آدام سويفت كه بحث مفصل جانداري درباره ي همين مفاهيم دوگانه ي آزادي از ديدگاه برلين مطرح كرده و پارسال بدجور درگيرش شده بودم. اما توي اين كتاب برلين به موضوع رومانتيسم مي پردازد، به عنوان جنبشي فرهنگي در غرب كه در ظاهر امر از انگلستان اما در كنه ماجرا‏، از آلمان شروع شد و با جامعيت و البته، باريك بيني اي كم نظير، اين جنبش فرهنگي را توصيف مي كند. <br />
ديشب ديدم كه تهديد شبهاي بي خوابي را، بي دغدغه ي فردا، چطور مي شود به فرصتي تبديل كرد براي خواندن و لذت بردن توي عمق و تاريكي شب. گيرم عارضه اش كمي سردرد فردا باشد. <br />
شب شراب بيرزد به بامداد خمار! ...</p>

<p><br />
...............................................<br />
علي اعطا<br />
alieta80@yahoo.com</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title> به بهانه ي برگزاري كارگاه فهم خانه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.alieta.ir/archives/2009/11/post_187.php" />
<modified>2009-11-20T20:46:29Z</modified>
<issued>2009-11-20T19:08:57Z</issued>
<id>tag:www.alieta.ir,2009://1.460</id>
<created>2009-11-20T19:08:57Z</created>
<summary type="text/plain">اين مدت دنبال موضوعي، ايده اي، چيزي بودم درباره ي خانه. مي خواستم براي ّ كارگاه فهم خانه ّ بنويسم و نشد. فرصت تمركز دست نداد. توي اين حرفه ي ما - معماري - از حرف تا عمل فاصله ي...</summary>
<author>
<name>ali</name>

<email>ali_eta_1377@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>معماری</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.alieta.ir/">
<![CDATA[<p>اين مدت دنبال موضوعي، ايده اي، چيزي بودم درباره ي خانه. مي خواستم براي ّ كارگاه فهم خانه ّ بنويسم و نشد. فرصت تمركز دست نداد. توي اين حرفه ي ما - معماري - از حرف تا عمل فاصله ي معنا داري هست. به اين بحث تكراري از انديشه تا عمل،  از نظريه تا عمل و اينجور مباحث كاري ندارم. بحث من در مورد جهت گيري ذهن يك آدم است نسبت به موضوع. توضيح دادن پراتيك معماري هميشه با اشاره هايي مبهم همراه است. سرراست نمي شود حرف زد و سر راست نمي شود نوشت. چند شب پيش به دوستي مي گفتم ما با ذهن استدلالي فقط مقدمات طراحي را فراهم مي كنيم. پارادوكس قضيه اينجاست كه با ذهن استدلالي سراغ طراحي نمي رويم اما بايد حاصل كار را با بيان استدلالي توضيح بدهيم و از آن دفاع كنيم. پروژكشني كه در طراحي اتفاق مي افتد‏، صرفا سكوي پرشش مقدمات منطقي است. اما همين فرايند را ناچار بايد با زبان استدلالي توضيح بدهيم و اين عجب كار سختي است!  براي چيزي كه قصد داشتم براي كارگاه فهم خانه بنويسم، تصميم گرفته بودم به كل،  مساله ي پراتيك را كنار بگذارم. مي خواستم يك بازخواني از يك متن انجام بدهم. يا شايد يك تحليل و تفسير. اين متن مي توانست يك داستان باشد( يا مي تواند؟) ، يا مي توانست ( يا مي تواند؟) نوشته اي فلسفي باشد،  مي توانست ( يا مي تواند؟) نوشته اي روانشناسانه - روانكاوانه باشد از معنايي كه خانه نام دارد. <br />
اين كه نوشتم مساله ي من جهت گيري ذهن يك شخص است نسبت به اين موضوع ، اين معنا مدنظرم بود كه شما وقتي با غرق در پراتيك معماري هستي،  زبانت در توضيح كاري كه انجام مي دهي الكن است. بارها و بارها خود من اين تجربه را داشته ام كه در حين كار طراحي‏،  اصلا توان اين را ندارم كه توضيح بدهم چه مي كنم و چه مي خواهم بكنم و معمولا حس مي كنم مخاطبم‏، جز حرف هايي نامفهوم چيزي نمي تواند بفهمد. واژگان بجا به ذهن نمي آيد و به تبع آن به زبان نمي رسد. اما اين كار سخت توضيح دادن محصولي كه با ذهن خاكستري استدلالي شكل گرفته،  تنها زماني مقدور است كه توانسته باشيم اين توصيف را صورتبندي كنيم، انسجام ببخشيم. طراح عوامل را تركيب مي كند، عواملي كه تجزيه كردن تركيب آنها به فهم كليت آن لطمه مي زند. طراح با تركيب سروكار دارد و منتقد با تجزيه. براي طراح ، تجزيه فقط در همان مقدمات منطقي و استدلالي معنا دارد و اين صرفا سكوي پرش است به سوي عمل طراحي. منتقد براي تحليل و آناليز، راهي جز تجزيه ندارد. منتقد خوب، اين درك را دارد - بايد داشته باشد - كه تجزيه ي يك اثر به عوامل تشكيل دهنده اش، دائما بايد در ارجاع به تركيب و در ارجاع به كليت انجام بگيرد. <br />
براي نوشتن از موضوعي به دشواري خانه‏، در مقام طراح  به آساني نمي شود چيزي نوشت. براي مني كه تجربه ي هر دو كار را داشته ام،  مسلم شده كه تغيير جهت گيري ذهن از موضع طراح به موضع منتقد (يا كسي كه مطالب نظري مي نويسد) و بالعكس اصلا كار ساده اي نيست. شما گاهي تمايل به خلق - و در نتيجه ي آن،  تركيب - داريد (زماني كه طراحي مي كنيد) و زماني تمايل به آناليز و تجزيه ( يعني زماني كه تحليل مي كنيد). مدت هاست كه در جايگاه تجزيه گر، فعاليتي نكرده ام و ذهنم به اين سمت و سو متمايل نبود و با اينكه بسيار علاقه داشتم مطلبي ارائه كنم‎،  ميسر نشد. </p>

<p>..................................................<br />
پي نوشت ١: از انسجام و صورتبندي حرف زدم توي اين يادداشت. انصاف نيست اگر نگويم كه خود اين يادداشت هم نه انسجام داشت و نه صورت بندي. اما شك نكنيد همه اش دغدغه اي دروني بود كه بايد بروز مي كرد! شما ببخشيد.</p>

<p>پي نوشت ٢ : آثار  Jean Sibelus  آهنگساز اواخر قرن نوزدهم تا اواسط قرن بيستم فوق العاده است؛ حتما گوش كنيد.<br />
 </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>   بدون طرح - 1</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.alieta.ir/archives/2009/11/post_186.php" />
<modified>2009-11-04T22:10:56Z</modified>
<issued>2009-11-04T22:10:18Z</issued>
<id>tag:www.alieta.ir,2009://1.459</id>
<created>2009-11-04T22:10:18Z</created>
<summary type="text/plain">اگر حرفه اي بودن به اين معنا باشد كه كاري را مداوم و مستمر انجام بدهيم و مدام به فكرش باشيم‎‎، و اگر از معناي دقيق تر حرفه اي بودن در يك كار - به اين معنا كه همه كاري...</summary>
<author>
<name>ali</name>

<email>ali_eta_1377@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.alieta.ir/">
<![CDATA[<p>اگر حرفه اي بودن به اين معنا باشد كه كاري را مداوم و مستمر انجام بدهيم و مدام به فكرش باشيم‎‎، و اگر از معناي دقيق تر حرفه اي بودن در يك كار - به اين معنا كه همه كاري را كنار بگذاريم و فقط به همان يكي بپردازيم- صرفنظر كنيم، مي توانم بگويم من دو سه سالي در حوالي سالهاي ٨٢، ٨٣ و اوايل ٨٤، وبلاگ نويس حرفه اي بودم. مدام دغدغه ام بود و براي نوشتن البته، بهانه بسيار بود. از تعداد نسبتا خوبي خواننده ي ثابت گرفته تا دو سه نفري مخاطب خيلي مستقيم - كه بهانه ي نوشتن بودند. و به قول شاعري، از جنگ لشكرهاي احوال. مطلبي از يكي از نويسندگان بزرگ‏ خوانده بودم كه گفته بود مي نويسيم تا فراموش نشويم. شايد نوشتن من هم - لااقل براي همان دو سه خواننده ي ثابت- همين حكم را داشته. شايد. نمي دانم. اينطور بايد بوده باشد. <br />
اما‏، يك روزي، وبلاگ نويسي من به آفت رسمي شدن دچار شد. وقتي رفتم به قول دوستي، مثل آدمهاي اتو كشيده ي كت و شلوار پوشيده، يك هاست و دومين خريدم و وبلاگم به جاي فضايي در پرشين بلاگ تبديل شد به علي اعطا دات آي آر.<br />
انگار ديگر نمي شد خواب سورئال شب قبل را‏، توي وبلاگت بنويسي و نمي شد اگر يك روز كامل را down بوده اي و به اصطلاح رايج آن روزهايمان قاط زده اي، توي اين وبلاگ رسمي كه قرار است راجع به فرهنگ و معماري باشد بنويسي. واقعا نمي شد! مي شد؟ من كه مي گويم نمي شد. حالا زياد پيش مي آيد گرفتار نوستالژي همان روزها مي شوم و كاريش هم نمي شود كرد! به خصوص اينكه حالا ديگر جمع مجموع هم نوستالژي هايت (عجب تركيبي ساختم!) ديگر خيلي هم جمع نباشد! يكي اينجا، يكي آنجا. يكي شيراز، يكي اهواز. و چند نفري هر كدام يك گوشه ي اين كره ي خاكي. <br />
ايرادي ندارد البته. بهتر است ايرادي نداشته باشد! خود من بودم كه چند وقت پيش‏، به دوستي‏ گرفتار در بند نوستالژي، مي گفتم بايد نگاهت را ١٨٠ درجه بچرخاني. بايد به جاي پشت سر. روبرو را نگاه كني. فردا حتما روز تازه ايست. به قول شاعر فردا روز ديگريست. همينطور هم بايد باشد. حتما در فردا چيزهايي هست كه متعجبمان مي كند. اميدوارم كه باشد. اتفاق تازه. حادثه ي نو. </p>

<p>نوشته ام طولاني شد؟ ظاهرا طولاني شد اما هنوز دوست دارم بنويسم. <br />
اسم اين نوشته را بدون طرح گذاشته ام. دليلش هم اين است كه يك بار دوستي، چيزي درباره ي وبلاگ نويسي من گفت كه برايم جالب بود و هنوز هست. گفت نوشته هايت مشخص است طرح قبلي ندارد. شروع مي كني به نوشتن و نوشته ات ممكن است به هر سمت و سويي سرك بكشد. ديدم راست گفته و وبلاگ نويسي ام معمولا جز اين نبوده. برعكس نوشته هايي كه در سالهاي روزنامه نگاري ام، توي روزنامه ي شرق - معمولا- مي نوشته ام. اينطور موقع ها هزار بار ساختار نوشته را جابجا مي كرده ام، تغيير مي داده ام و دوباره تنظيم مي كرده ام. ساختار هميشه براي من اهميت داشته توي آن موارد. اما توي وبلاگ انگار دلم مي خواهد - حتا اگر يادداشتي درباره ي معماري باشد‏، حتا اگر نوشته اي انتقادي باشد - شروع كنم به نوشتن و نوشته مرا دنبال خودش بكشاند. حتا اگر گاهي اول و آخر مطلب در تناقض باشد. مي گويند همين تناقض هاست كه آدم را به حركت وا مي دارد. از متضاد ها خوشم نمي آيد و جذابيت خاصي ندارند براي من. اما متناقض ها را بسيار دوست دارم.   <br />
                    <br />
اين نوشته هم از همين بدون طرح ها بود و از همين متناقض ها بود و بسياري نوشته هاي ديگر هم!<br />
...............................................................................................................<br />
علي اعطا<br />
alieta80@yahoo.com</p>

<p><br />
پي نوشت: شبانه هاي شوپن را حتما گوش كنيد<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>گزارش جلسه ی بزرگداشت مهندس قهرمانپور</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.alieta.ir/archives/2009/10/_29.php" />
<modified>2009-10-25T15:17:03Z</modified>
<issued>2009-10-25T14:15:05Z</issued>
<id>tag:www.alieta.ir,2009://1.458</id>
<created>2009-10-25T14:15:05Z</created>
<summary type="text/plain">چهارشنبه 29 مهر، مراسم بزرگداشت فرخ قهرمانپور برگزار شد و علیرغم عدم اطلاع رسانی از سوی جامعه ی مهندسان مشاور به صورت مطلق، جمعیتی آمده بودند. ابتدای برنامه، فیلمی پخش شد که تعدادی از آثار قهرمانپور را نشان می داد...</summary>
<author>
<name>ali</name>

<email>ali_eta_1377@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>معماری</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.alieta.ir/">
<![CDATA[<p>چهارشنبه 29 مهر، مراسم بزرگداشت فرخ قهرمانپور برگزار شد و علیرغم عدم اطلاع رسانی از سوی جامعه ی مهندسان مشاور به صورت مطلق، جمعیتی آمده بودند. ابتدای برنامه، فیلمی پخش شد که تعدادی از آثار قهرمانپور را نشان می داد و لابه لای آنها، خود او صحبت می کرد و توضیحاتی می داد؛ که حدود 15 دقیقه طول کشید. بعد مهندس زین الدین سخنرانی کرد و از گفتگوهایش با قهرمانپور گفت و از آشنایی عمیقشان در دوران سربازی و اینکه خوشبختانه از همه چیز حرف می زده اند غیر از معماری. <br />
بعد مهندس شکوهیان صحبت کرد و خیلی کوتاه، اما بسیار با دقت، تحلیلی از آثار قهرمانپور ارایه کرد.<br />
بعد از شکوهیان نوبت به من رسید تا در مورد مهندس قهرمانپور صحبت کنم. متن صحبتم را در ادامه ی همین پست کپی می کنم.<br />
بعد از اجرای موسیقی، آیدین آغداشلو روی سن رفت. نقاشی های آغداشلو را دیده بودم،از او کتاب خوانده بودم، چند سال پیش در آتلیه اش به دیدارش رفته بودم و با او صحبت کرده بودم، اما سخنرانی اش را نشنیده بودم. می دانستم بسیاز جذاب صحبت می کند و هیمنطور هم بود.<br />
سخنران بعدی آقای جعفری، نقاش و شاعر بود.<br />
توی مراسم، فیلم دیگری هم به نمایش در آمد که اعضای خانواده در مورد قهرمانپور صحبت می کردند و در سه نوبت، موسیقی اجرا شد.</p>

<p><br />
.....................................................................................................<br />
متن صحبت من در مراسم بزرگداشت مهندس قهرمانپور در جامعه ی مهندسان مشاور ایران</p>

<p><br />
با عرض سلام خدمت حضار گرامی. من هم به سهم خودم درگذشت مهندس قهرمانپور را به حضور خانواده ی ایشان، حضار محترم و به طور عام جامعه ی حرفه ای معماران تسلیت عرض می کنم. من هرچقدر فکر کردم که در چنین مراسمی چه می شود گفت، جه باید گفت و اصولا کدام موضوعات در اولویت قرار می گیرد، به نظرم رسید در این زمان اندک، مجالی برای معرفی و بررسی آثار نیست. آثار را که کمابیش همه می شناسند. کما اینکه این جلسه هم جلسه ی نقد و بررسی نیست و به این مناسبت هم برگزار نشده.<br />
اینکه در این مراسم بزرگانی مثل استاد آغداشلو و یا خانم گلستان – که البته گویا سخنرانی ایشان منتفی شده – در مورد فرخ قهرمانپور صحبت کنند و یا هنرمندانی از حوزه ی موسیقی، فرخ قهرمانپور را از خودشان بدانند و احساس تعلق خاطر به او داشته باشند، معنایش این است که بهرحال نقاط اشتراک و پیوندهایی وجود داشته و در سایه ی همین پیوندهاست که  می شود راجع به او صحبت کرد. یا اینکه مهندس زین الدین به عنوان یک دوست خیلی قدیمی در مورد او از زاوبه ی دیگری غیر از نقطه نظر حرفه ای صحبت می کنند، متفاوت است با من که آشنایی ام با مهندس قهرمانپور از دنیای معماری آغاز شد – یعنی زمانی که برای اولین بار در جلسه ی نقد و معرفی آثارش در خانه ی هنرمندان او را  ملاقات کردم – و در دنیای معماری تداوم پیدا کرد – یعنی وقتی مدت کوتاهی بعد از آن جلسه، در شرکت پارساز همکار و دستیار طراحی اش شدم.</p>

<p>من توی آن جلسه متوجه شدم آقای قهرمانپور با نرم افزارها هم آشنایی دارد. بعدها که در دفترش مشغول کار شدم فهمیدم که این آشنایی صرفا یک آشنایی تکنیکال نیست. او کانسپت نرم افزارها را می فهمید. خیلی خوب می توانست توضیح بدهد که چرا و چگونه سیستم خطی در نرم افزاری مثل اتوکد به سیستم متفاوتی در نرم افزاری مثل "رویت" تبدیل می شود و علاوه بر این درک از کلیات، به خود نرم افزار هم آشنا و مسلط می شد. پروژه ای مثل ساختمان اداری خیابان میرداماد را، با آن همه پیچیدگی در حجم و پلان،<br />
 قهرمانپور با تسلط غبطه برانگیزی توی نرم افزار" رویت" مجددا ترسیم کرد.</p>

<p>اما، من گمان می کنم در مورد فرخ قهرمانپور این مساله چندان مساله ی مهمی نیست.  نرم افزار ها-به خصوص نرم افزارهای سه بعدی - بسیار می توانند در تجسم فضایی به معمار کمک کنند. ولی از طریق اینها نمی شود مرزهای تخیل را توسعه داد. زمانی که فرخ قهرمانپور مجموعه مسکونی خیابان مژده را با تمام پیچیدگی های فضایی، تمام آن پویایی و حرکتی که در آن هست، خلق کرد، نرم افزاری در کار نبود. اما آن معماری پیچیده می توانست تولید شود و این صرفا از یک تخیل وسیع – اولا- و قدرت تخیل بسیار بالا – ثانیا-  بر می آمد.</p>

<p>یا در مورد ساختمان مسکونی خیابان افریقا. این تصاویر را ملاحظه کنید.<br />
این همه شگفتی و تنوع، این ترکیب های نامتعارف و این پویایی و دینامیمی را که در این پلان وجود دارد ببینید. من هربار که این تصاویر را نگاه می کنم با خودم فکر می کنم علیرغم تمام ضوابط محدود کننده ی تخریب گر، چگونه در چنین شرایطی، ذهن های درخشانی هست که می تواند اینطور فضایی پویا، دینامیک و سرشار از شاعرانگی خلق کند.</p>

<p>من وقتی طرح های مسکونی مهندس قهرمانپور را می بینم– از طرح ها و پروژه های دولتی او نام نمی برم، همه ی ما می دانیم که معمولا دفاتر مهندسی مشاور ما با چه مکانیسم های ویرانگری در مواجهه با کارفرما روبرو هستند- وقتی طرح های مسکونی مهندس قهرمانپور را نگاه می کنم اینطور احساس می کنم که در این ها با چه قدرتی، در یک فرایند کاملا ذهنی و در سایه ی یک تخیل گسترش یافته، چطور عناصر از ترکیب های کلیشه ای خود خارج می شوند و همه ی اینها، یک بار دیگردر نظم و ترکیب جدیدی و در سنتز تازه ای در کنار هم قرار می گیرند، به گونه ای که این ترکیب منجر به خلق یک هویت تازه می شود.</p>

<p>قصد ندارم صحبتم را از این طولانی تر کنم. می خواهم در انتهای صحبتم خاطره ای تعریف کنم. <br />
توی همین جلسه ای که اشاره کردم، که در خانه ی هنرمندان برای معرفی و نقد آثار فرخ قهرمانپور برگزار شده بود، یکی از حاضرین سوالی پرسید. این ماجرا را کلا با اتکا به حافظه می گویم و قطعا خیلی دقیق نیست، نقل به مضمون می کنم. پرسید شما چرا در مورد اصل کاری که انجام داده اید حرف نزدید؟ قهرمانپور توضیحاتی داده بود راجع به اینکه چطور نظم می دهد به فضا و عناصر را چطور کنار هم می چیند و ایده های طراحی اش چیست و باز توضیحاتی داد.<br />
سوال کننده دوباره پرسید اصل قضیه این است که شما چه نقش و جایگاهی در معماری ایران داشته اید؟ و قهرمانپور یک حالتی پیدا کرد که درش هم طنز بود و هم عصبانیت. من اینطور برداشت کردم. این ها حس هایی هستند که گاهی می توانند با هم بوجود بیایند و گاهی اصلا به هم تبدیل شوند. با این حالت قهرمانپور گفت: اصلا من اگه نبودم معماری معاصر ایران یه چیزی کم داشت، اصلا مشکل داشت،بدون من اصلا معماری معاصر ایران می لنگید... این ها را با اتکا به حافظه گفتم، چون خیلی از آن زمان گذشته.</p>

<p>من یک بار دیگر درگذشت این معمار و هنرمند را که وجودش برای همه ی ما غنیمت بود تسلیت عرض می کنم. از تصدیع عذرخواهی می کنم.</p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p><br />
</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>
