« February 2010 | Main | April 2010 »
پنجشنبه ۲۷ اسفند ۸۸
بهاريه
مني كه لفظ شراب از كتاب مي شستم
زمانه كاتب دكان مي فروشم كرد
يك - نمي دانم سالهاي آخر دبيرستان بوديم يا سالهاي اول دانشگاه. پويا شماره ي نوروزي مجله ي فيلم را داد بخوانم كه پر بود از نوشته هايي به نام بهاريه. يادداشت هايي بود از منتقدين و كارگردان ها و بازيگراني كه خيلي هاشان را دوست داشتيم آن سالها. اين شد كه ما هم - براي دلخوشي خودمان- هر سال از آن به بعد شروع كرديم به بهاربه نوشتن كه روي كاغذ بود آن اول ها. بعدها سروكله ي وبلاگ پيدا شد و نوشته هاي هرساله مان ديگر توي وبلاگ بود. پويا مي نوشت و من هم مي نوشتم. چند باري توي وبلاگ و يكي دو باري هنوز روي كاغذ. براي خلوت خودم. انگار آن نوشته ها چيزهايي بوده براي خلوت و در حريم خصوصي، نه مثل وبلاگ كه انگار آدم چيزي را، حرفي را با صداي بلند بازگو مي كند.
اين بار هم خواستم چيزي براي پايان سال و آغاز سالي ديگر اينجا نوشته باشم.
به خصوص اينكه پايان هر سال و آغاز هر سال تازه، با دو روز اغماض، براي من پايان سالي و آغاز سال تازه اي از عمر نيز هست.
بيست و هفتم اسفند ماه هر سال، چنين روزيست براي من و امسال، بيست و هفت اسفند كه بيايد، وارد دهه ي چهارم زندگي شده ام! باورش آسان است؟ براي من كه نيست!
دو - سال ٨٨ را مرور مي كنم، چيز زيادي ندارد. (خرده نگيريد. زندگي فردي خودم را مي گويم)
امسال، سال بي حادثگي بود! روزگار آرام و اتفاقات و تغييرات آرام. بي سر و صدا و با كمترين هيجان! لحظه هايي بوده البته، نمي دانم چه مي شود اسشمان را گذاشت، اما به جنون مي زد. كوتاه و گذرا اما. روزهاي سخت مزمني هم بوده طولاني و طاقت گير. روزهاي خوب آرام و آهسته اي هم بوده. باز، حالا كه نگاه مي كنم و به سختي مرور مي كنم، انگار همه ي اينها هيچ نبوده. تصوير كلي امسال، برايم من تصويري از بي حادثگيست. انگار هيچ نبوده باشد.
سه - امسال، دستم به قلم نرفت تا مطلبي، يادداشتي، مقاله اي درباب معماري بنويسم براي مجله اي، روزنامه اي (جز پراكنده هايي توي همين وبلاگ.) گاهي گفتند و خواستند و ننوشتم. گاهي كسي نخواست و خودم هم ميلي نداشتم. نتوانسته بودم احتمالا. نمي توانستم. كه به گمانم دو دليل داشت، هر دو به يك اندازه موثر. اول اينكه، ذهنم امسال، اگر چه دور از مباحث نظري نبود، اما نه مباحث نظري از جنس معماري. زمينه ي تئوريك ديگري مشغولم كرده بود و دوم اينكه، در محيط هايي قرار گرفتم كه، شكافي كه پيشترها بين نظر و عمل در معماري حس كرده بودم، در ذهنم تبديل به انشقاقي تمام و كمال شد. مجموع شرايطي كه درش قرار گرفتم، خاصيتي داشت كه ساختار ذهني ام را به سمت اين انشقاق برد. اين البته اصلا اتفاقي منفي نبوده و نيست. نتيجه اي اين اتفاق، در نظر من به سكه اي مي ماند كه دو رو دارد. يك روي سكه ستروني در كوتاه مدت است و روي ديگر سكه - اگر حسم به خطا نرفته باشد- ثمري در دراز مدت خواهد داشت. اين بحث، شرح و تفصيلي مي خواهد كه از حوصله ي شماي خواننده ي احتمالي كه هيچ، از حوصله ي خود من هم خارج است و به خصوص حالا، ساعت حدود 3 بامداد كه ديگر واقعا شربت اندر شربت است!
چهار - امسال بعد از حدود پنج شش سال، كتاب هاي فرانسه را به كتابخانه ي اتاقم سپردم و حالا گاه گاه به سراغشان مي روم و گاهي كتاب هاي تئوري معماري را ورقي مي زنم. گاهي جمله اي، پاراگرافي نظرم را جلب مي كند. امسال بعد از اين همه سال، بساط انگليسي را دوباره پهن كرده ام، هفت هشت ماهي مي شود. چه مكافاتي بود دو سه ماه اول، تا نيمه مهارت دست و پاشكسته اي را دوباره زنده كني و بخواهي از نو بسازيش. فرانسه خواندنم هوس بود و هوسي بود كه خوشبختانه زود فروكش نكرد. حالا اما انگليسي خواندنم از جنس هوس نيست. از جنس ترس است و نگراني و نياز. داشتم مي گفتم كه چه مكافاتي بود آن دو سه چهار ماه اول... وقتي ساختارهاي دو زبان را در حين استفاده، قاطي كني. يا تلفظ ها را جابجا بگوبي و از اين بدتر، واژه هايي معادل از دو زبان را كه هيچ شباهت شكلي با هم ندارند، به جاي هم بكار بگيري. سه چهار ماه اول، مجبور بودم توي هر جمله، به تك تك واژه ها فكر كنم تا معادل فرانسوي كلمه اي را توي جمله ي انگليسي به كار نبرم! اما اين عذاب و اين زجر(!) كم كم تبديل شد به يك بازي ذهني! چيزي شبيه دسته بندي كردن و هر اطلاعاتي را در قفسه ي مخصوص خودش چيدن. كاري شبيه كاناليزه كردن اطلاعاتي كه وارد ذهن مي شوند و يا از طريق زبان خارج مي شوند.
پنج- امسال، كار معماري ام حاصلي نداشت. نه حوصله اي بود و نه انگيزه اي. نه اينكه انگيزه را از دنياي بيرون طلبكار باشم و مثل بعضي ها، جامعه و اجتماع را بدهكار خودم بدانم وقتي نتيجه اي حاصل نمي شود.
نه! حوصله و انگيزه اگر نبوده، تنها به خود من ربط داشته و به دغدغه هايم، كه انگار همه ي اينها - حالا نگوييم در حضيض - اما در حداقل بوده اند نسبت به اين پنج شش سال. اما هميشه، حتا وقتي دوستان و همكارانم مخالفت جدي دارند، مدعي هستم و خواهم بود كه پشت هر ركودي، دوراني براي شكوفايي هست. دوران روشني هست. اگر چه اين شعر را زياد زمزمه مي كنم كه:
گذشت عمر و به دل عشوه مي خريم هنوز ... كه هست در پي شام سياه، صبح سفيد
اما انگار در اعماق وجود، چندان با باورهاي من - و حداقل با توهمات من - سازگاري ندارد؛ اگر چه زياد زمزمه اش مي كنم.
اما فردا، حتما روز ديگريست. روزي براي ما.
شايد اين هم بهره اي از همان انشقاق دارد!
شش - امسال سال عجيبي هم بود از بعضي لحاظ. گاهي سال افراط بود، گاهي سال تفريط و ايرادي هم ندارد. لابد بايد اينطور مي بوده. لابد ضرورتي بوده.
هفت - امسال، مثل دو سه سال گذشته، از همدم هميشگي ام ادبيات فاصله گرفتم. اين دو سه سال، تنها چهار پنج رمان از نويسنده ي نيويوركي مورد علاقه ام، پل استر را خواندم. از ادبيات فاصله گرفتم و اين دو سه ساله، ذهنم به سمت بيشتر به سمت فلسفه متمايل بود و پيگيرش بودم. گاهي در كلاس هاي موسسه ي پژوهشي حكمت و فلسفه و اكثر مواقع، در خلوت خودم. بي هيج انتظاري از اينكه روزي قرار باشد از اين راه، فايده اي ملموس به من برسد. اين براي من يك چلنج سخت ذهني است كه لذتي كه در آن هست در مشكل بودنش است.
گوته در مورد موزس مندلسون فيلسوف الماني مي گويد نگاه مندلسون به زيبايي، مثل نگاه حشره شناسان به پروانه هاست. حشره را مي گيرد، با سنجاق ميخكوبش مي كند و وقتي همه ي رنگهاي زيبايش ريخت چيزي كه بر جا مي ماند جسدي بي جان زير سنجاق است و اين يعني زيبايي شناسي!
اين فاصله گرفتن از ادبيات و متمايل شدن به فلسفه و آن هم بيشتر فلسفه ي انتقادي، يعني فاصله گرفتن از پذيرا شدن بلافصل زيبايي و متمايل شدن به كاري شبيه همان حشره شناسان. اما بخشي از انشقاقي كه پيشتر گفتم، به زماني مربوط است كه تو عملا در اين دو جايگاه متفاوت ايفاي نقش كني و درگيرش باشي. يكي در عمل خلاقه ي طراحي معماري و تمايل به سمت فهم بلافصل زيبايي (حالا چه در معماري، چه ادبيات و يا هر هنر ديگر) و ديگري در نقش كسي كه ذهنش را به سمت آناليز و دقت منطقي هدايت مي كند. اين دو نفر مي توانند يكي باشند؟ ...
اين آغاز پارادوكس هاييست كه با بي رحمي تمام به ذهن و انديشه هجوم مي آورد.
هشت - خوابم گرفته حالا اما انگار هنوز مي خواهم بنويسم. چيزهايي هم براي نوشتن بايد بوده باشد. اما يادم نمي آيد. اگر نوشته طولاني شده ببخشيد. اگر تا اين قسمت را خوانده ايد و خسته شده ايد، بقيه اش هم مثل قبلي ها، حرف مهمي نيست. راحت باشيد و ادامه ندهيد.
نه - امشب، توي همان كافه ي هميشگي مان، جمعي از ياران موافق جمع بودند، جز آنها كه دورند از ما و اين، قاعده ي ايام است. جمع ما توي اين سالها، به قولي قبض و بسط (!) بسيار داشته. آنهايي كه بودند و هستند. آنهايي كه بودند و حالا دورند از ما. آنهايي كه نبوده اند و حالا گاه گاه هستند. حالا روزهايي را كه اكثر اين آدمها كه به قول نيما يادشان رزق روح است و روشنمان مي دارد، بسيار غنيمت بايد دانست، كه بسيار اندكند اين روزها.
ده -
سعديا دور نيكنامي رفت
نوبت عاشقيست يك چندي
Posted by ali at ۰۳:۰۹