« December 2009 | Main | February 2010 »

جمعه ۹ بهمن ۸۸

" اینجا ایرانه ، شهرتون تهرانه ، ماشینتون پیکانه و معماریتون هم همینه که هست!"

ضمن اينترنت گردي امشب، به مطلب بامزه اي برخوردم كه بسيار موجب انبساط خاطر شد و بسي لذت بردم.

توضيحش اين است كه، يكبار ميزبان ضيافت معماري شده بودم (ضيافت هشتم فكر كنم) و سه موضوع پيشنهاد دادم كه وبلاگ نويس هاي معماري درباره اش بنويسند. در نهايت از بين سه موضوع يعني ١- پارادوكس هاي ذهني معمار ٢- معماري و رسانه ٣- معماري و كارفرما، ضمن راي گيري موضوع معماري و رسانه انتخاب شد و در موردش اگر اشتباه نكنم حدود دوازده تا مطلب نوشته شد.

اين مطلبي كه لينكش را مي گذارم اينجا‏، بازخوردي از طرف يكي از وبلاگ نويس هاست در مورد موضوع و البته به همراه حرفهاي ديگري. چون خواندم و بامزه بود و خاطراتي را براي من زنده كرد، فكر كردم شما هم اگر دوست داشتيد بخوانيد‎‏، بي هيچ دليل خاصي.

وبلاگ معمار شيتكت: معماری و رسانه : ضیافت هشتم

Posted by ali at ۲۲:۴۱

پنجشنبه ۱ بهمن ۸۸

پيشنهادي براي آخر هفته

كارگاه تحليل و شناخت معماري معاصر ايران
دكتر ايمان رييسي
پنج شنبه يكم بهمن‏، مركز معماري ايران
تلفن ٨٨٧٢٨٩٢٦-٨٨٧١٦٠٨٢

Posted by ali at ۰۲:۱۸

دوشنبه ۲۱ دی ۸۸

بخشي از شعري از نيما
تقديم به س.ع.ك
به پاس ساعت هاي سرشار گاه گاه

ياد بعضي نفرات
روشنم مي دارد
نام بعضي نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگي
سويشان دارم دست
جراتم مي بخشد
روشنم مي دارد

...
پي نوشت: چند كلمه اي درباره ي س.ع.ك، تا شما اگر خواستيد بخوانيد و خودش اگر خواست بخواند و بهانه اي باشد براي خنده و حرف هاي تازه.

س.ع.ك توي برخوردهاي اول، اخلاق تندي دارد. حتما خيلي ها را از خودش رانده و در يك كلام، برايشان دافعه ايجاد كرده (ياد دافعه و جاذبه ي حضرت علي افتادم، بلا تشبيه! ) او آدم ديوانه ايست. آدم متفكري هم هست. از آنجور متفكرها كه دغدغه هاي ديوانه وار دارند. آدمي كه مسايلش پيش پا افتاده نيست. من يادم نمي آيد البته، اما مي گفت اولين بار، سال ٧٧ توي مسير دانشگاه به خانه آشنا شده ايم. بعدها، سه چهار سال پيش، يك بار به من زنگ زد، گفت اين كتاب جوامع الحكايات عطا علوي چيست؟ كجا مي شود تهيه اش كرد و من زدم زير خنده. بلند بلند خنديدم. خيلي بلند بلند خنديدم. يكبار مطلب كوتاهي توي وبلاگ قديمي ام نوشته بودم و زيرش نوشته بودم بخشي از كتاب جوامع الحكايات عطا علوي. خوشش آمده بود از مطلب و مي خواست خود كتاب را ببيند. گفتم عطا علوي خودم هستم! علي اعطا را برعكس كن مي شود عطا علوي. كتابي هم در كار نيست! آخر آن وقت ها كه يكي از دوستانم، دبير تحريريه ي يك هفته نامه ي استاني بود توي اهواز، نوشته اي از من چاپ كرده بود با اسم مستعار عطا علوي. من هم، نمي دانم چرا، لابد خواسته بودم خوشمزگي كرده باشم، مطلبي توي وبلاگ نوشته بودم و زيرش نوشته بودم بخشي از كتاب جوامع الحكايات عطا علوي ...
خوب، از س.ع.ك مي گفتم كه آدم ديوانه ايست. گاهي از اينطرفها كه رد مي شود، دعوتم مي كند با هم سيگار بكشيم. گاهي هم من زنگ مي زنم دعوتش مي كنم. گاهي كار ما بالا مي گيرد و مي رويم با هم يك قهوه اي هم مي خوريم. قديم ها، پاتوق ثابتمان كافه كنج بود. گاهي با س.ع.ك، گاهي با ديگران. همين چند روز پيش، يك هفته پيش‏، باز يكي از همان ساعت هاي سرشار گاه گاه بود و عجب ساعت هايي هم بود براي ما. رفتيم كافه ي ديگري كه صاحبش دوست مشتركي ست و براي ما كه كافه نشيني با دوستان و گفتگوهاي داغ و لذت بخش يكي از كارهاي ثابت بوده از سالهاي دانشگاه تا به امروز، عجب غروب دلچسبي بود، به اعتبار حضور هم سخن ديوانه اي مثل س.ع.ك كه البته، هميشه حرفهاي حكمت آميز دقيقي مي زند كه ناشي از جنون ذاتي اش است. او علاوه بر ديوانگي و بسياري ويژگي هاي ديگر، آدم فيلسوف مابي ست. ما مي نشينيم و بحث هايي مي كنيم كه احتمالا در نظر ديگران، تاييدي بر ديوانگي ماست. ديدارهاي اخير، از معماري حرف زده ايم فراوان و از اتفاق مبهمي به نام طراحي. از گره هاي ذهن و از روش مندي هاي ناخودآگاه. از ضعف هاي مشتركمان و از برتري هاي مشتركمان. از دردها. ديدار قبل، از اتفاق ناخوشايند هفته ي پيش بسيار حرف زديم و از پايان فصلي در زندگي من كه شايد شروع فصل تازه ايست. س.ع.ك داستاني براي من گفت كه قهرمان - و شايد ضد قهرمان -آن، خود من بودم. داستاني كه خود من نمي دانستم و به قدر سكوت چند دقيقه اي من، سنگين و غريب بود. داستاني كه فقط آدمي مثل او، با آن ديوانگي هاي حكمت آميز‏، با آن جنون ذاتي كه هيچ روانپزشك و روانكاوي دركش نخواهد كرد، با آن فيلسوف مابي و با آن اخلاق تند و بي پرده‏، مي توانست بگويد. جنون مان جاودان!


Posted by ali at ۰۲:۳۸