شنبه ۵ دی ۸۸

 ياد ايام

اين نوشته را توي وبلاگ قديمي ام ديدم. سال ٨٢ كتاب ديوان سومنات را خوانده بودم و اين پاراگراف، به نظرم خيلي تاثيرگذار بود و نوشته بودمش توي وبلاگ. حالا به ياد آنروزها، و حسي كه دوباره زنده شد اينجا مي نويسمش.


داشتم به طنين صداهايی که پس از گذشت ساعت‌ها از يک ملاقات به گوش می‌آيند - و حتی اگر شبی مثل آن شب گذشته و صبح شده باشد، وادارت می‌کند که برگردی و دوباره از آن کوچه‌باغ بگذری تا به آن خانه برسی و منتظر بمانی که در باز شود - گوش می‌دادم. فکر می‌کردم که اينبار دست‌هايش را می‌گيرم و رها نمی‌کنم، کوچه‌باغ پر شده از سايه روشن‌ها. زنگ زدم چند بار، با مشت به در کوبيدم. هيچکس درخانه نبود. هيچ چيز در خانه نبود. فقط عکسهای دختر و پسر ناشناس در قاب‌های چوبيشان بر روی ديوار بجای مانده بود ...

بخشی از کتاب ديوان سومنات،‌ نوشته ابوتراب خسروی


   [ 00 : 47 ] . ] . [ ]