پنجشنبه ۱۴ آبان ۸۸

  بدون طرح - 1

اگر حرفه اي بودن به اين معنا باشد كه كاري را مداوم و مستمر انجام بدهيم و مدام به فكرش باشيم‎‎، و اگر از معناي دقيق تر حرفه اي بودن در يك كار - به اين معنا كه همه كاري را كنار بگذاريم و فقط به همان يكي بپردازيم- صرفنظر كنيم، مي توانم بگويم من دو سه سالي در حوالي سالهاي ٨٢، ٨٣ و اوايل ٨٤، وبلاگ نويس حرفه اي بودم. مدام دغدغه ام بود و براي نوشتن البته، بهانه بسيار بود. از تعداد نسبتا خوبي خواننده ي ثابت گرفته تا دو سه نفري مخاطب خيلي مستقيم - كه بهانه ي نوشتن بودند. و به قول شاعري، از جنگ لشكرهاي احوال. مطلبي از يكي از نويسندگان بزرگ‏ خوانده بودم كه گفته بود مي نويسيم تا فراموش نشويم. شايد نوشتن من هم - لااقل براي همان دو سه خواننده ي ثابت- همين حكم را داشته. شايد. نمي دانم. اينطور بايد بوده باشد.
اما‏، يك روزي، وبلاگ نويسي من به آفت رسمي شدن دچار شد. وقتي رفتم به قول دوستي، مثل آدمهاي اتو كشيده ي كت و شلوار پوشيده، يك هاست و دومين خريدم و وبلاگم به جاي فضايي در پرشين بلاگ تبديل شد به علي اعطا دات آي آر.
انگار ديگر نمي شد خواب سورئال شب قبل را‏، توي وبلاگت بنويسي و نمي شد اگر يك روز كامل را down بوده اي و به اصطلاح رايج آن روزهايمان قاط زده اي، توي اين وبلاگ رسمي كه قرار است راجع به فرهنگ و معماري باشد بنويسي. واقعا نمي شد! مي شد؟ من كه مي گويم نمي شد. حالا زياد پيش مي آيد گرفتار نوستالژي همان روزها مي شوم و كاريش هم نمي شود كرد! به خصوص اينكه حالا ديگر جمع مجموع هم نوستالژي هايت (عجب تركيبي ساختم!) ديگر خيلي هم جمع نباشد! يكي اينجا، يكي آنجا. يكي شيراز، يكي اهواز. و چند نفري هر كدام يك گوشه ي اين كره ي خاكي.
ايرادي ندارد البته. بهتر است ايرادي نداشته باشد! خود من بودم كه چند وقت پيش‏، به دوستي‏ گرفتار در بند نوستالژي، مي گفتم بايد نگاهت را ١٨٠ درجه بچرخاني. بايد به جاي پشت سر. روبرو را نگاه كني. فردا حتما روز تازه ايست. به قول شاعر فردا روز ديگريست. همينطور هم بايد باشد. حتما در فردا چيزهايي هست كه متعجبمان مي كند. اميدوارم كه باشد. اتفاق تازه. حادثه ي نو.

نوشته ام طولاني شد؟ ظاهرا طولاني شد اما هنوز دوست دارم بنويسم.
اسم اين نوشته را بدون طرح گذاشته ام. دليلش هم اين است كه يك بار دوستي، چيزي درباره ي وبلاگ نويسي من گفت كه برايم جالب بود و هنوز هست. گفت نوشته هايت مشخص است طرح قبلي ندارد. شروع مي كني به نوشتن و نوشته ات ممكن است به هر سمت و سويي سرك بكشد. ديدم راست گفته و وبلاگ نويسي ام معمولا جز اين نبوده. برعكس نوشته هايي كه در سالهاي روزنامه نگاري ام، توي روزنامه ي شرق - معمولا- مي نوشته ام. اينطور موقع ها هزار بار ساختار نوشته را جابجا مي كرده ام، تغيير مي داده ام و دوباره تنظيم مي كرده ام. ساختار هميشه براي من اهميت داشته توي آن موارد. اما توي وبلاگ انگار دلم مي خواهد - حتا اگر يادداشتي درباره ي معماري باشد‏، حتا اگر نوشته اي انتقادي باشد - شروع كنم به نوشتن و نوشته مرا دنبال خودش بكشاند. حتا اگر گاهي اول و آخر مطلب در تناقض باشد. مي گويند همين تناقض هاست كه آدم را به حركت وا مي دارد. از متضاد ها خوشم نمي آيد و جذابيت خاصي ندارند براي من. اما متناقض ها را بسيار دوست دارم.

اين نوشته هم از همين بدون طرح ها بود و از همين متناقض ها بود و بسياري نوشته هاي ديگر هم!
...............................................................................................................
علي اعطا
alieta80@yahoo.com


پي نوشت: شبانه هاي شوپن را حتما گوش كنيد


   [ 01 : 40 ] . ] . [ ]