« December 2008 | Main | July 2009 »
چهارشنبه ۶ خرداد ۸۸
... ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر! با تشویش
نمی فهمیدم نوستالژی از کجا می آمد؛ آنهم جایی که به ظاهر، نشانی نداشت از خاطره ای، یادی و یا روزگار از یاد رفته ای.
قطعه ی موسیقی را که می شنیدم و چند باره می شنیدم و باز می شنیدم، هر بار حسی غریب و گریزپا از سالها پیش در من زنده می شد و باز، نمی فهمیدم این حس آنی و گریزپا، در کجا ریشه دارد ... توی آلبوم آه باران، توی همان قطعه ی آخر، قطعه ی آه باران، صدایی پرحجم و پرطنین می خواند: "ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید ... این گیسو پریشان کرده" ...
مثل همین حالا که این صدا، توی سایه روشن های بی قرار اتاق طنین انداخته ...
تا بعدها که سی دی اوریژینال را توی خانه ی دوستی دیدم و نوشته اش را خواندم، فهمیدم که این نوستالژی غریب از کجا آمده بود... سال 80 بود؛ سالی که می شد صدای افتادن درخت های تنومند و قدکشیده را شنید. سالی که فریدون مشیری رفت و برای بزرگداشت او، مراسم پرشوری در خانه ی هنرمندان برپا بود. فهمیدم که این قطعه را اولین بار، همانجا شنیده بودم و حالا بعد از چند سال، همین قطعه ی آه باران با اجرای دیگری طنین انداز می شود. آن روز شجریان می خواند و علیزاده سه تار می زد. موسیقی آن روز حس غریبی داشت و یادم هست تا مدتها، هر آنچه را که در خاطرم مانده بود زمزمه می کردم. زمان که می گذشت، صدا و تصویر محو میشد. مثل کسی، چیزی که از او فاصله می گیری و تا که دورتر می شوی، تصویر توی غبار زمان و غبار فاصله محو و محو تر می شود و بعدها، جز خاطره ای باقی نمی ماند - اگر بماند - و شاید تصویر، صدایی، حسی در نا خودآگاه. توی آن روزهای پرشور آن سالها، رنگ زندگی برای من آنگونه نبود که امروز هست. یادم هست توی همان مراسم، به موبایل دوستی - که حالا کمتر خبری از او دارم - زنگ زده بودم و این تصنیف را با هم شنیده بودیم. من، توی مراسم و در مقابل اجرای زنده و آن دوست، از پشت تلفن. می خواستم حس آن لحظه را با هم قسمت کنیم و قسمت کرده بودیم. حالا این اصوات، این زیر و بم آواها و این طنین صدا، حسی را در ناخودآگاه من بیدار می کند و برایم معنای دیگری پیدا می کند.
...
ریشه در اعماق اقیانوس دارد - شاید -
این گیسو پریشان کرده
بید وحشی باران!
یا نه دریایی است گویی، واژگونه، برفراز شهر،
شهر سوگواران،
****
هر زمانی که فرو میبارد از حد بیش
ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر! با تشویش :
رنگ این شبهای وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران؟
****
چشمها و چشمهها خشکاند
روشنیها محو در تاریکی دلتنگ،
همچنان که نامها در ننگ !
هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد.
آه، باران، ای امید جان بیداران !
بر پلیدیها – که عمری ست در گرداب آن غرقیم –
آیا، چیره خواهی شد؟
Posted by ali at ۲۰:۵۵