این پاییز را رکورد دار بودم؛ دیروز دکتر گفت سیستم دفاعی بدنت ضعیف شده. دقیقا از روزی که از سفر فرنگ برگشتم تا به امروز - که بشود دو ماه - پنجمین بیماریست است که میزبانش شده ام؛ میزبان ضیافت بیماری! (دور از جان میزبانان ضیافت های معماری البته) دیروز ظهر سرفه های شدید شروع شد، بعد کم کم بی رمقی و غروب، رانندگی در حال جان کندن توی ترافیک عذاب آور شب یلدا و خلاصه یک جورهایی رسیدن تا مطب دکتر. خدا اجرش بدهد این دکتر را که هنوز معاینه نکرده شروع کرد نسخه نوشتن و وسط نسخه نوشتن موبایلش زنگ زد و ربع ساعتی درباره ی وارد کردن دستگاه لیزر و راه انداختن کلینیک پوست و زیبایی و اینها با شخص آن طرف خط صحبت کرد. بعد، اگر سماجت خودم نبود، همان چهار کلمه توصیه ای را هم که گفت، نمی گفت.
شب یلدا در خواب بیماری گذشت. دیدم تنها کاری که می شود کرد، خوابیدن مقابل تلویزیون و دیدن فیلم ناتمام city hall است که آل پاچینو بازی می کند. وسط های فیلم خوابم برد و صبح با چنان علائم شدیدی از بیماری از خواب بیدار شدم که دیدم اصلا سرکار رفتنم بی معنی ست. قرص های تجویزی جناب دکتر لیزر و زیبایی را خوردم (فکر کنم الان زیباتر شده ام) و بعد یکی از این سوپ های آماده ی جو درست کردم و خوردم و دوباره خوابیدم.
امروز عصر احساس می کردم که گاه که نه؛ دقیقا همین الان و دقیقا توی بستر همه ی بیماریهایم، حجم گل چند برابر شده است ...
یکشنبه ۱ دی ۸۷
گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است