عبارت "معماری و رسانه" را از دو جنبه می توان مورد تامل قرار داد. اول اینکه "معماری" را به عنوان یک "رسانه" خوانش کنیم و با این رویکرد، نسبت یا نسبت های بین این دو واژه را توضیح بدهیم و الی آخر ... و حالت دوم اینکه، درباره ی حضور معماری در رسانه ها بنوسیم. این دو رویکرد البته، دو مساله ی متفاوتند و قیاس آنها، بی معناست. اما با کمی تسامح می شود گفت در حالت اول، ما از تعریف کلاسیک رسانه و رسانه های کلاسیک فاصله گرفته ایم، مرزهای تعریف رسانه را گسترش داده ایم تا معماری را هم در داخل این مرزها بگنجانیم.* در حالت دوم، مساله پیچیدگی های تئوریک از این دست ندارد. هر چند سرفصل های زیادی را برای بحث بر می انگیزد که همه در جای خود قابل تاملند.
حدود 4 سال پیش، من به سفارش هفته نامه ی ندای جنوب یادداشتی نوشتم تحت عنوان "اثر معماری به مثابه رسانه" که در دو قسمت منتشر شد. بعدها آقای هوشیار یوسفی که در روزنامه ی هم شهری بود، مطلب را توی همشهری هم چاپ کرد و البته بعد از انتشارش، من مطلع شدم. مطلب را در پست دیگری منتشر خواهم کرد.
کلیت نظر من در این موضوع، هنوز تغییری نکرده هرچند اگر می خواستم این مطلب را حالا بنویسم، به گمانم مطلب عمق متفاوتی پیدا می کرد. حالا برای ضیافت هشتم، ترجیح من این است که با رویکرد دوم بنویسم؛ یعنی حضور معماری در رسانه ها. به خصوص اینکه طی چند سال اخیر، همواره حرفه ی دوم من ژورنالیسم بوده و در واقع، یک روز در هفته را صرف فعالیت ژوزنالیستی کرده ام. زمانی در روزنامه ی شرق، زمانی در روزنامه ی اعتماد و از حدود یک سال و نیم قبل تا حالا در رادیو. مطلبی که در ادامه می آید با رویکرد دوم نوشته خواهد شد، اگر بیماری من مانع نوشتن یادداشتی در خور، نشود.
...
یک -
جامعه ی ما، اولیت هایش را بر اساس خواسته ی من و شمای معمار رده بندی نمی کند. تا اینجای مساله طبیعی هم هست. بیایید سی سال اخیر را بحث کنیم. ما یک انقلاب داشتیم که ساختارهای فرهنگی را جابجا کرد، هر انقلابی تا گفتمان جدید خودش را نهادینه کند، نیاز به صرف زمان و انرژی زبادی دارد.
بعد از انقلاب، گرفتار جنگ شدیم و خرابی هایی که به بار می آورد. بعد 8 سال که به نام سازندگی شناخته می شود، باید خرابیها آباد می شد. توی این شرایط، نازک اندیشی های معمار محلی از اعراب ندارد. سرعت، و ساخت ساز سریع و طبعا با کیفیت نازل تبدیل به اولولیت جامعه می شود.
بعد، دوران پس از سالهای 76 و مطرح شدن گفتمان اصلاحات، که پیش از هر چیز، در حوزه ی سیاسی معنا و مفهوم پیدا می کرد، جامعه جهت گیری متفاوتی پیدا کرد. می گویند به دلایل متفاوت، در تاریخ ایران توسعه ی سیاسی مقدم بر دیگر اشکال توسعه بوده و حالا نوبت طرح جسورانه ی نظریان و دیدگاه های سیاسی بود که تا آن زمان اجازه ی مطرح شدن پیدا نمی کردند. جامعه در این تب و تاب بود و حوزه ای مثل معماری، هنوز در رده بندی اولویت ها در رسانه ها، جایگاه قابل توجهی نداشت. اولویت های جامعه ی ما، و به تبع آن رسانه های ما، تبیین موضع خودشان درباره ی گفتمان جدیدی بود که حاصل شده؛ گفتمان اصلاحات. و تب تندی هم بود که حالا به هر حال کمی فروکش کرده. من فکر می کنم در طول سی سال اخیر، اولین زمانی که می شد راجع به مقوله ای مثل معماری در رسانه گفتگو کرد و این گفتگو معنا پیدا می کرد، سالهای 80 به بعد بود. سینمای ما عکس العمل خودش را به هر گفتمانی سریع نشان می دهد. ادبیات کمی کندتر است ( بنا به ویژگی های ذاتی اش) و معماری، از همه ی اینها کندتر. به همین دلیل من فکر می کردم - و هنوز هم معتقدم - به عنوان مثال مطرح شدن پروژه ی طراحی سفارتخانه ها، با توجه به گفتمان جدیدی که از طرف دولت اصلاح طلب دنبال می شد، اگر نگوییم مهمترین، اما یکی از مهمترین پروژه های ملی ما بود. چون نسبتی با گفتمان جدید ایجاد می کرد. می بایست در هر طرح، آرمان های جدیدی - گفتگوی فرهنگ ها، احترام متقابل، شفافیت و ... - مطرح می شد که جهت گیری جدید جامعه ی ایران بود. اینها، توی جامعه ی ایران که هنوز به نقطه ی ثبات و تعادل نرسیده، دیری نمی پاید. ما توی روزنامه ی شرق - به عنوان مثال می گویم - به موضوع سفارتخانه ها واکنش نشان دادیم؛ چون تحلیل ما این بود که این مساله اهمیت دارد. این صرفا یک مال است البته. بحث ما راجع به حضور معماری در رسانه های ارتباط جمعی، بحث عمومی تری ست.صفحه ی معماری شرق، داشت پا می گرفت که روزنامه برای همیشه تعطیل شد. توی این شرایط، مسایل سیاسی ست که اولویت پیدا می کند. سیاست، بستر دیگر فعالیت هاست. وقتی بستر روان نباشد و دایم جهت عوض کند، فعالیت ها دوام پیدا نمی کنند، در نتیجه توسعه پیدا نمی کنند. رسانه، و فعالیت رسانه ای تنها به شرط تداوم توسعه می یابد و رشد پیدا می کند ؛ و این طور می شود که ژانر نوپای معماری در ژورنالیسم ایران، به سختی می تواند توسعه پیدا کند و فراگیر شود.
دو - می بینید روزنامه ها چقدر صفحه ی ادبی و صفحه ی سینمایی دارند؟ و ما هم حسودی می کنیم؟ چرا؟ دلیل اول، و ساده ترین دلیل، اقبال عمومی ست نسبت به این نوع مطالب از طرف مردم. اما دلیل دیگر از نظر من، اهمیت ندادن معماران به طور عمومی، به اثر مکتوب است. ( این موضوع را راجع به رسانه های نوشتاری می گویم) معماران ما، حتی با مطالعه ترین هاشان، چقدر درباره ی معماری می نویسند؟ ما چند منتقد داریم که درباره ی معماران ایرانی بنویسند؟ از طرفی می بینید که مجله های تخصصی، یعنی رسانه های تخصصی، تعدادشان بیش از حد نرمال است. که این از نتایج یک آفت در جامعه ی دانشگاهی ماست! مقاله بنویس؛ هر چه که می خواهد باشد؛ گرید بگیر. اگر دانشجویی پایان نامه ات را پاس کن، اگر استادی، گرید جمع کن. مساله برای کسی، ارتباط با عامه ی مردم نیست. و اینطور می شود که عموم مردم، نسبت به معماری، آگاهی، آشنایی و در نتیجه حساسیت پیدا نمی کنند. ادبیاتی ها اهل نوشتن هستند، کتابشان را هم می خواهند بفروشند، پس روزنامه برای آنها بهترین ابزار است. بخش عمده ی سینمایی ها هم باز یا اهل نوشتنند که می نویسند و خوانده می شوند؛ یا بازیگرند و ستاره و از اینجور چیزها، که تیراژ را بالا می برند. خوب؛ روزنامه چرا صفحه اش را اختصاص بدهد به معماری؟ آن هم در شرایطی که آدم کاربلد توی این زمینه کم هست. روزنامه راه بیفتد آدم پیدا کند که بیا برای من مطلب معماری بنویس؟ البته که نمی کند. از من که سالهاست توی این کار هستم بشنوید و قبول کنید این گره فقط و فقط به دست من و شمای معمار باز خواهد شد. نتایجش اگرچه به سود جامعه ی ماست، اما به سود خود ما هم هست ( این بحث مفصلیست که اینجا مجالش نیست)
سه - اما یک نکته در حوزه ی آسیب شناسی نقد معماری در رسانه ها
در طی سالهای اخیر، در زمینه ی حضور معماری در رسانه های ارتباط جمعی، چند گرایش نصفه نیمه پاگرفت. به هیچکدام را البته نمی شود عنوان "جریان" را قلمداد کرد؛ چون واقعا آنقدر فراگیر نشدند. من قصد ندارم اینجا آنها را به طور اخص معرفی کنم و نام ببرم؛ چرا که لازمه ی این کار، طرح بحث مفصلی ست که به فرصتی دیگر موکولش می کنم؛ آن هم در صورت لزوم. اما در بعضی از این گرایش ها، این تمایل دیده می شد که به جای "معماری" به "حاشیه های معماری" پرداخته شود. یعنی مثلا افرادی هستند که از نظر خودشان منتقد معماری اند اما می توان به جرات آنها را "مفتش حاشیه ها" دانست.
توضیح می دهم؛ شما در یک مقاله ی انتقادی راجع به فلان معمار و فلان اثرش، می توانید شیوه ی کار، نوع نگاه، تفکر حاکم بر کار و در نهایت خود پروژه را تحلیل و بررسی کنید. در این صورت کار شما نوعی نقد معمارانه خواهد بود. اما در صورت دیگر، می توانید مثل پلیس، یا مفتش، یا مثل یک آدم زرنگی که می خواهد دائما به شما القا کند من از همه ی اتفاقات پشت پرده خبر دارم، و در خوشبینانه ترین حالت مثل یک نویسنده ی صفحه ی حوادث روزنامه، توی مطلب مثلا انتقادی تان، اولویت اولتان مچ گیری باشد. متاسفانه این شیوه مدتی رایج شد و کنجکاوی افرادی را هم برانگیخت و البته فروکش کرد. به نظر من، در این ژانر نوپا، این آسیب جدی بود. حتا گاهی پیش آمده که می دیدم افرادی تحت تاثیر جذابیت های کاذب این گرایش، سعی می کنند مثلا روابط پشت پرده ی فلان معمار اروپایی را - که چهره ی بین المللی دارد - با مقامات کشورش افشاگری کنند! اگر مدعی نقد معماری هستیم، نقد ما باید در چارچوب نقد علمی صورت بگیرد. البته بالطبع، بسته به مخاطب، نوشته سطح و عمق متفاوتی پیدا می کند.
از این مطلب برداشت نشود که من با مطالبی که با رانت خواری و اینجور مسایل برخورد انتقادی می کنند، مخالف هستم. این هم بی تردید بخش مهمی از فعالیت انتقادی در حوزه ی معماریست. بالاخره همه می دانیم که بخشی از مسایل حوزه ی معماری، قابلیت آسیب پذیری بالایی دارند. رابطه های مالی بعضا ناسالم و غیرشفاف؛ ارتباطات تعریف نشده، مسابقاتی که بعضا ناسالم برگزار می شوند، مناقصه هایی که غیر شفافند و ... مساله برای من این است که اولا چیزی را به جای چیز دیگر به خورد مخاطب ندهیم،
ثانیا برخورد های ما بی طرفانه باشد و توی موضع گیری ها صادقانه و شفاف عمل کنیم،
و ثالثا، اگر می گوییم نقد معماری می نویسیم، واقعا نقد معماری بنویسم و تعریف از این و یا متهم کردن آن، بر پایه ی حساب و کتاب های دیگری اتفاق نیفتد که کسی این دست مطالب را به عنوان نقد معماری نمی شناسد.
چهار -
حالا من فکر می کنم شکافی وجود دارد که ما نسبت به عناصر فرهنگی خودمان بی اطلاعیم و در نتیجه بی توجهیم. یعنی حساسیت های لازم را نداریم. این البته بی دلیل نیست.
معماری به دو اعتبار اهمیت دارد؛
یکی اینکه مساله ی امروز ماست و بالاخره همه ی ما در محیط هایی سکونت داریم، کار می کنیم، تفریح می کنیم و ... که قاعدتا معمار در ساخت این فضاها نقش دارد یا باید داشته باشد. پارسال یک بار قبل از شروع برنامه ی هفت اقلیم در رادیو، با مهندس محمد بهشتی توی استودیو نشسته بودیم و صحبت می کردیم. موضوع صحبتمان دقیقا یادم نیست اما مهندس بهشتی جمله ی گفت که خوب در خاطرم مانده. گفت در حال حاضر در جامعه ی ما، دو محل برای بحث راجع به معماری وجود دارد. یکی دانشگاه ها و محیط های آکادمیک و دیگری بنگاه های معاملات مسکن.
در تعاملی که رسانه می تواند آن را تسهیل کند (میان معمار و مخاطب)، ازسویی سطح شناخت مخاطب بالاتر خواهد رفت، در نتیجه انتظار او از کیفیت این فضاها افزایش خواهد یافت و در نتیجه کیفیت فضاها به ناچار باید افزایش پیدا کند. از سوی دیگر، زبان مشترک میان معمار و مخاطب، آسان تر شکل خواهد گرفت. ژورنالیست حوزه ی معمار ی از طریق رسانه "داده هایی" را به مخاطب عرضه می کند و بازخوردهایی را دریافت می کند. این امر به شکل گیری زبان مشترک میان معمار و مخاطب کمک خواهد کرد و شکافی که بسیاری از معماران، به خصوص در نوع سلیقه و رویکرد زیبایی شناسانه با مخاطب دارند، کمرنگ تر خواهد شد.
رسانه در این میان، بهترین واسطه می تواند باشد؛ با تمام ویژگی های کارکردی ای که برای آن قائلیم.
دوم اینکه معماری ما، به خصوص ما که سابقه ی تمدنی دیرپایی داریم، بخشی از هویت فرهنگی ماست. این بحث را ادامه نمی دهم. حرف تازه ای ندارم. راجع به این موضوع زیاد صحبت شده و خواهد شد و نیازی به بازگو کردن نیست.
...
مطلب خیلی طولانی تر از چیزی شد که می خواستم بنویسم و احتمالا این حجم نوشته، در حوصله ی ضیافت هم نبود. به هر حال امیدوارم کیفیت مطلب، اختلاف خیلی زیادی با کمیتش نداشته باشد! هر چند به قول رنه گنون، همه چیر به سمت سیطره ی کمیت پیش خواهد رفت! (نقل به مضمون)