روزهای ما در شارت می گذرد این روزها. تجربه ی کار جدید، دفتر معماری جدید بعد از چرخیدن توی پنج شش دفتر معماری در طی این سالها. روزهای روزنامه - که گذشت و حالا تنها خاطره اش برجا مانده. جمعه هایی که - آن اواخر- توی دفتر شرق می گذراندم تا صفحه ی معماریمان را سر و سامانی بدهیم و حالا، روزهای رادیو. حالا که پنج شنبه ها را در رادیو می گذرانم. رادیو فرهنگ، رادیو گفتگو، و کاری که برخلاف عهدی که با خودم داشتم، حالا سنگین تر شده است. حالا غیر از هفت اقلیم رادیو فرهنگ و پنجره های رادیو گفتگو - که کارشناس هر دو برنامه بودم - سردبیری برنامه ی تازه ای را بر عهده گرفته ام و بعد از ظهر ها که از دفتر به خانه برمی گردم، تمام ذهنم را مشغول می کند، تا پنج شنبه فرا برسد؛ پنج شنبه ها روز ضبط برنامه ی جدیدمان "خشت و آینه" که هم سردبیری برنامه با من است و هم نویسندگی و هم کارشناسی.
در خشت و آینه، که یک ماهی هست سه شنبه شب ها ساعت 9 شب از رادیو فرهنگ پخش می شود، درباره ی معماری تاریخی ایران صحبت می کنم. قرارمان از ابتدا این بوده که در هر جلسه، یک بنا را تحلیل و بررسی کنیم. گوینده ی برنامه، متن هایی می خواند و من، لابه لای صحبت های او، توضیحات تحلیلی تری راجع به هر بنا ارایه می کنم و برای آماده کردن این برنامه ی 25 دقیقه ای، مثل یک ماراتن نفس گیر، نفسم بند می آید تا برنامه چیزی بشود که باید باشد.
این روزها، کار معماری را با معمار مورد علاقه ام در این سالها، مهندس زین الدین تجربه می کنم. بعد از چرخیدن توی پنج شش مشاور و دفتر معماری، کار مستقیم با مهندس زین الدین، تجربه ای منحصر بفرد است. سال قبل را در دفتر مهندس فرخ قهرمانپور گذارانده بودم و از بسیاری جنبه ها، تجربه ی ای تکرار نشدنی بود، فردی در نهایت هوشمندی که گاه چنان شگفت زده ات می کند که خیال می کنی با یک نابغه ی تمام عیار طرفی و حالا، تجربه ی کار با معمار دیگری - معمار بزرگی -که باور دارم اندک اعتبار معماری معاصر ایران، به خاطر حضور امثال او و چند آدم انگشت شمار دیگر است با هوشمندی و پختگی و تدبیر و همه جانبه نگری ای که کم تر کسی دارد و کم تر کسی بضاعت داشتنش را دارد.
تجربه ای تلخ - و خوشبختانه کوتاه مدتی را- از زمانی نه چندان دور بیاد می آورم و هنوز گاهی احساس می کنم که اعصابم را می خراشد؛ که نفهمیدم چه اتفاقی افتاد که حماقت کردم و آنجا رفتم و همان مدت کوتاه حضور در آنجا، با آن آدمهای حقیرش، عذاب الیم بود! اسمش را نمی نویسم. جایی در حوالی خیابان نوبخت ... بگذریم.
روزهای ما در شارت می گذرد. صبح تا غروب را در دفتر می گذرانم، پنج شنبه ها را در رادیو می گذرانم و دو روز هفته بعد از ظهرها را در سفارت فرانسه می گذارنم و چند ساعتی در هفته را در انجمن حکمت و فلسفه می گذرانم. این روزها، شارت هستم. تا باد چنین بادا ...