« July 2008 | Main | September 2008 »
دوشنبه ۴ شهریور ۸۷
... تا اعلام موضوع هشتمین ضیافت معماری
متاسفانه به خاطر یکسری مشکلات، دیروز یکشنبه موفق به ارایه ی فراخوان ضیافت نشدم.
موضوع ضیافت به زودی اعلام خواهد شد.
Posted by ali at ۲۳:۲۲
یکشنبه ۳ شهریور ۸۷
یک دو سه
آزمایش می کنیم
Posted by ali at ۲۱:۳۸ | Comments (0)
شنبه ۲ شهریور ۸۷
اعلام موضوع هشتمین ضیافت معماری
با توجه به اینکه از طرف میزبان ضیافت شش + یک، خانم نینا شاهرخی، به عنوان میزبان هشتمین ضیافت معرفی شدم، یک شنبه شب موضوعات پیشنهادی را اعلام خواهم کرد.
alieta80@yahoo.com
Posted by ali at ۰۰:۳۹ | Comments (0)
سه شنبه ۲۹ مرداد ۸۷
... تا فرصتی دیگر
برای تو که یک زمانی دوست داشتی چیزی بنویسم
عجب هوایی بود امروز. حدود ساعت شش که از دفتر بیرون زدم؛ از سوپرمارکت سرکوچه یک دوغ خریدم - آخر من به دوغ و دلستر اعتیاد دارم - و راه افتادم به سمت روزنامه فروشی که لذت دوغ خوردن را با نگاه گردن تیتر روزنامه ها و مجله ها مضاعف کنم. دیدم دستم خیس شد. بالا سرم را نگاه کردم، فکر کردم کولر آبی یی چیزی آن بالاست و حالا با فکر اینکه آب کولر توی دوغ تازه باز شده ام ریخته، ضیافتم هم بهم خورده و یا باید بیخیال دوغ بشوم و سیگاری روشن کنم و بروم پی کارم؛ یا باید یک دوغ دیگر بخرم و از نو آغاز کنم. بالا را نگاه کردم و توی همین فاصله، باز چند قطره ی دیگر چکید ... باران بود. از این باران هایی که هم هست و هم نیست. روزنامه فروش سر کوچه آمد کم کم روزنامه هایش را جمع کرد و توی همین فاصله، من دوغم را خوردم و نگاهی انداختم به تیتر روزنامه های بی روح و بی حس و حال این روزها. بعد از روزنامه ی شرق، که حالا یکی از نوستالژی های من است، دیگر نه رغبت کرده ام روزنامه ای را دائم بخرم و نه رغبت کرده ام برای روزنامه ای مطلب بنویسم. راه افتادم و باد همه چیز را به بازی می گرفت و من وسوسه می شدم. رسیدم به ولی عصر، با درخت های طنازش و بعد چشمم افتاد به چهره ی کبود کوه. یاد همین چند سال پیش افتادم. پنج شش سال پیش، که همیشه وسوسه ی عجیبی با من بود. کوه را نشان می کردم و راست راست خیابان ولی عصر را پیاده بالا می رفتم. می خواستم به کوه برسم. وسوسه ای مثل خواستن و نرسیدن. رفتن و نرسیدن، اما مقصود و هدف را در مقابل خود دیدن. می رفتم، از کنار چنارها، ولی عصر را بالا می رفتم تا شب می شد و دیگر پاهایم یاری نمی کرد. بعد سوار تاکسی می شدم و بر می گشتم خانه؛ وقتی خوب خسته شده بودم. یاد حامد افتادم. همپای کوه نوردی سال قبل. جمعه هایی که می رفتم اکباتان دنبالش و بعد می رفتیم به سمت کوه. دارآباد، درکه، دربند ... و امسال دیگر نشد که برویم. البته باید بشود!
حالا آمده ام خانه، فکر می کنم به کاری که فردا باید انجام بدهم. فکر می کنم به ضیافت معماری تازه ای که میزبانش شده ام و باید موضوعاتی پیشنهاد کنم تا بنویسیم. من و همه ی دوستان وبلاگ نویس معمار دنیای مجازی و حالا دارم فکر می کنم این سطور را که بی هیچ مقدمه و هیچ فکری آغاز کردم و همینطور نوشتم تا به اینجا رسید، چطور به پایان برسانم. اینطور به پایان می رسانم: می روم فیلم نگاه کنم و بعدش چرت بزنم. تا فرصتی دیگر ...
.....
کامنت دونی کار نمی کند و بلد نیستم درستش کنم
لینک برای کامنت گذاشتن اگر دوست داشتید
Posted by ali at ۱۹:۰۷ | Comments (0)
پنجشنبه ۲۴ مرداد ۸۷
ضیافت معماری
این ضیافت های معمارانه که وبلاگ نویس های معمار بر پا کرده اند، چیز جالبی بوده و هست برای من؛ هر چند چندان پیگیرش نبوده ام و چیزی هم تا به حال، به این مناسبت ننوشته ام. حالا اما، دعوت شده ام؛ از طرف میزبان ضیافت اخیر نینا شاهرخی، که ضیافت بعدی را میزبانی کنم. طبعا باید موضوع یا موضوعاتی پیشنهاد کنم برای اینکه دیگر دوستان درباره اش بنویسند. حالا دارم فکر می کنم و به زودی موضوعات پیشنهادی ام را خواهم گفت.
شاید بد نباشد از کلیشه ها فاصله بگیریم.
Posted by ali at ۲۲:۳۱ | Comments (0)