قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست
بوسه ای چند بیامیز به دشنامی چند
این روزها دیوانه وار فیلم دیدم و رمان خواندم؛ رمان نخواندم رمان خوردم. "کتاب اوهام" پل استر تمام شد و چطور گرفتار وهمش شدم و چه حس عمیقی را در من بیدار کرد. "انسان زندگی واحد ندارد. او زندگی های بسیار دارد که هریک پس از دیگری می آیند، و همین عامل فلاکت اوست". "خداحافظ گری گوپر" رومن گاری را شروع کردم با آن طنز گزنده و تلخ امریکایی - ضد امریکایی اش؛ و حس علاقه و نفرت توامی که امریکایی ها برمی انگیزند در بین دیگر ملت ها. جایی از کتاب آمده: "امریکا کشور عجیبی است. هیچ امکان خلاصی از آن نیست. راستی راستی هیچ... از این گذشته خوبی کار در اروپا این است که همه رویاهای امریکایی در سر دارند. برای ماشین رختشویی و اتومبیل نو و خرید قسطی سر و دست می شکنند. به علاوه کار آدم با دخترها هم راحت تر است، چون زنهای فرانسوی امریکایی ها را خدا می شمارند و راحت تر با آنها می خوابند. بغل امریکاییها که هستند احساس مصونیت از گناه دارند."
فیلم بی خوابی را دیدم، insomnia، با آن بازی درخشان آل پاچینو و فیلم دیوانه کننده ی هیت، که یاد ندارم فیلمی تا این حد قسمت های تاثیر گذار داشته باشد. همان دفعه ی اول، آن بخش گفتگوی رابرت دو نیرو (سر دسته ی باند خلافکارها) و آل پاچینو (پلیس اصلی پرونده) را هفت هشت باز نگاه کردم. توی تعقیب و گریز، آل پاچینوی پلیس، دو نیرو را دعوت می کند به یک کافه... و گفت و گوی شگفت انگیز این دو؛ تهدید و تحسین توامان! آل پاچینو به دونیرو می گوید تو هیچ وقت طالب یک رندگی عادی نبودی و دو نیرو طعنه آمیز می گوید زندگی عادی؟! کباب درست کردن و فوتبال نگاه کردن؟ گفتگو شگفت انگیز است. حرفهای این دو گاهی بوی تهدید می دهد اما توی چهره ی هر دو، تحسین دیگری را می شود خواند. بازی ها شگفت انگیز است. فیلم "the freshman" و "Last tango in paris" و دو خوان دی مارکو (در سه با بازی مارلون براندو) و فیلم خیلی خیلی خوب Goya's Ghosts درباره ی نقاش معروف فرانسسیسکو گویا و خیلی فیلمهای دیگر.
حالا قاطی کرده ام. دو سه روزی هست قاطی کرده ام و یکی از آثار تاثیرگذار Jean Sibelius را دایم گوش می کنم (که این قطعه باشد) و چیزهایی از محسن نامجو. اکساز و دیازپام و بردار به دارم زن و یک روز دلم چون گیس ... و خلاصه از این حرفها ...
این روزها چندان درگیر کاری، پروژه ای، چیزی نیستم؛ فقط فکر می کنم به کارهایی که به زودی آغاز خواهم کرد. این روزها وقتم را در کارهای رادیو می گذرانم و در بخش فرهنگی سفارت فرانسه می گذرانم و در انجمن حکمت و فلسفه می گذرانم. وقتم را با رنه گنون می گذرانم. این روزها کار معماری دستم نیست.