توی یکی از شماره های هفته نامه ی شهروند امروز (شماره ی یک یا شاید دو؛ یادم نیست) مطلبی نوشته بودم درباره ی مجسمه های شهری؛ برای پرونده ی مجسمه های شهری در مجله. حالا بعد از مدتها یاد این مطلب افتادم، گفتم شاید بد نباشد متنش را بگذارم توی وبلاگ. این عکس هم مجسمه ی یک اسکیت باز است کنار اپرای شهر لیون در فرانسه (مرمت شده بوسیله ی ژان نوول) که چند سال پیش که آنجا بودم گرفتم؛ برای این مطلب به درد خورد.

اول؛ هشت جهت آقای چلینی
می گویند در قرن شانزدهم، مرسوم بوده بر سر اینکه کدام یک از هنرها مقام بالاتری دارند، مناظره کنند و گویا این بحث، بین مجسمه سازان و نقاشان - و یا به عبارت بهتر، بین مجسمه سازی و نقاشی - داغ تر بوده است. ما حالا کاری به این موضوع نداریم که بالاخره حقیقت نزد مثلا لئوناردو بوده یا چلینی؛ اما در حرف های چلینی، عبارتی هست که به نظرم به درد پیشبرد بحث ما می خورد.
چلینی اعتقاد داشت "مجسمه سازی هشت بار از سایر هنرهای مبتنی بر طراحی بزرگتر است، زیرا که یک پیکره را از هشت جهت می توان دید و از همه ی جهات، باید به یک اندازه خوب باشد."
حالا گذشته از اینکه با این استدلال می شود برتری مجسمه سازی بردیگر هنرها را نتیجه گرفت یا خیر وقتی یک مجسمه را به زمینه ای مثل یک مکان شهری وارد می کنیم، این عبارت از جنبه ی دیگری هم می تواند مورد توجه قرار بگیرد.
ممکن است یک مجسمه واقعا از هشت جهت آقای چلینی خوب باشد و از این بابت، واقعا نظر ایشان تامین شود، اما ما مجسمه را جوری در شهر قرار بدهیم که عوامل و عناصری مزاحم، نگذارند ما از هشت جهت این "مجسمه ی خوب" را ببینیم.
به خصوص اینکه اگر "بنونوتو چلینی" در عصر برج ها و آسمانخراش ها زندگی می کرد، چه بسا می گفت مجسمه باید از شانزده جهت خوب باشد (و بنابرین نتیجه می گرفت مجسمه شانزده بار از سایر هنرهای مبتنی بر طراحی بزرگتر است.)
آن وقت، کار ما هم سخت تر می شد.
این عبارات که احتمالا می شود روی آنها توافق اجمالی کرد - حالا فرقی نمی کند بگوییم هشت جهت یا شانزده جهت - بیان کننده ی این حقیقت است که مساله ی قرارگیری مجسمه ها در شهر، چندان هم مساله ی ساده ای نیست و اصلا اینطور نیست که ما برویم یک گوشه ی را در شهر پیدا کنیم، بعد ناگهان تصمیم بگیریم که در این نقطه، یک مجسمه قرار بدهیم. بعنوان مثال گفته می شود ابوالحسن خان صدیقی مجسمه ساز بزرگ ایرانی " ... اگر قرار بود برای یک میدان مجسمه بسازد از زوایای مختلف از میدان و حواشی آن عکس می گرفت ... بعد طرح می داد و ماکت می ساخت و بعد مجسمه می ساخت."
امروزه بحث مکان یابی مجسمه ها در شهر به یکی از مباحث حوزه ی منظر شهری تبدیل شده است. یعنی معمارانی با تخصص منظرشهری وجود دارند که طراحی آن بخشی از شهر بر عهده ی آنهاست که با چشم اندازها، تصاویرکلی و تاثیرات ذهنی این چشم اندازها سروکار دارد. البته کمی ساده لوحانه است اگر فکر کنیم واقعا این معماران منظر هستند که چشم اندازهای شهر ما را می سازند و عوامل دیگری دخالت ندارند، اما به هر جهت این تخصص آنهاست. معماران منظر، شهر و چشم اندازهای آن را به مجموعه ای ازخطوط اصلی و فرعی، پر و خالی ها، فرم ها و رنگ ها و... تجزیه می کنند و تلاش می کنند ضوابط و مقرراتی برای دست یابی به نوعی زیبایی شناسی بصری وضع کنند. به همین مناسبت، این مساله که در کجای این چشم انداز، چه عنصری و با چه ابعاد و تناسباتی قرار بگیرد در حیطه ی تخصص آنهاست و در نتیجه آنها می توانند به ما بگویند که این مجسمه ها بهتر است کجا و چگونه قرار بگیرند تا ما از آن هشت جهت، بتوانیم آنها را بخوبی ببینیم.
پس انتخاب مکان و نحوه ی قرارگیری یک مجسمه در شهر، قطعا اهمیتی کمتر از خود مجسمه ندارد.
دوم؛ بیگانه ای در جمع
اینکه گفتیم مجسمه را باید جوری بگذاریم که واقعا آن را از هشت جهت (و چه بسا شانزده جهت) ببینند، به هر حال در محیطی زنده و پویا - مثل شهر که گاه از فرط پویایی به شلختگی و بی نظمی نزدیک می شود - کمی اغراق آمیز است. اما فرض کنید موفق شدیم از این بابت به نقطه ی قابل قبولی برسیم. مثلا فرض کنید توی یکی از میدان های ورودی شهر، که ماشین ها با سرعت زیادی از آنجا رد می شوند مجسمه ای قرار بگیرد. طبعا در این شرایط اگر معیار ما صرفا دیده شدن از همه ی جهات است، همه چیز بسیار عالی و رضایت بخش خواهد بود. اما به نظر می رسد مساله ی دیگری وجود دارد که ما نتوانسته ایم آن را از جمله ی معروف بنونوتو چلینی بیرون بکشیم. مساله اینجاست که در چنین جایی، آن "مجسمه ی خوب " که هم به خودی خود از هشت جهت خوب است و هم از هشت جهت دیده می شوند؛ برای واقعا خوب بودن چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟
واقعیت این است که میان مجسمه و زمینه ای که پذیرای مجسمه می شود به لحاظ فرهنگی، هویتی و معنایی باید نسبتی برقرار باشد. شما نمی توانید مجسمه ای با ویژگیهای پیچیده ی مفهومی را در یکی از میادین ورودی یک شهر با آن حرکت سریع ماشین ها و نیز، گروه های متفاوت اجتماعی (به عنوان مخاطب) تصور کنید. حتا چنین اثری را در هر نقطه ای از شهر نمی شود قرار داد. هر مجسمه به مثابه یک نشانه، باید برای مخاطب قابل فهم و درک باشد تا این نشانه و آن مخاطب، در نقطه ای با هم تلاقی پیدا کنند و حیات اثر هنری آغاز شود؛ وگرنه مجسمه ی ما مثل بیگانه ای در میان جمعی که زبان او را نمی فهمند، از ادامه ی حیات محروم می ماند و میمیرد.
در شهر لیون فرانسه، در مقابل اپرای قدیمی شهر - که در سالهای اخیر بوسیله ژان نوول معمار فرانسوی مرمت شده - فضای باز سنگفرش شده ی نسبتا بزرگی وجود دارد. این فضا که در انتهای یکی از خیابان های اصلی شهر است کیفیتی تفریحی - فرهنگی دارد. از طرفی میدان گاه روبروی اپرای تاریخی شهر لیون است و از سویی دیگر محل ثابتی برای اسکیت بازان. به همین مناسبت در این فضای باز، مجسمه ای فلزی با طرح و ساختی بسیار هنرمندانه وجود دارد که شخصی را در حال اسکیت بازی نشان می دهد. این مجسمه چه به لحاظ معنایی و چه به علت آن حرکت و پویایی که در فرم آن هست و چه به واسطه ی آن ظرافت های هنری که در طرح و ساخت آن صرف شده، پیوندی شایسته با زمینه برقرار می کند. البته نباید از جملات پیش اینطور نتیجه گیری کرد که مجسمه، حتما باید بازتابی از کاربری زمینه ی خود باشد که قطعا این نتیجه گیری درست نیست. بلکه بحث بر سر نوع ارتباطی است که یک اثر هنری باید با ویژگیهای فرهنگی زمینه و البته نوع مخاطبین برقرار کند.
در نهایت ...
ما اینجا نه به دنبال این هستیم که درباره ی پدیده ای به عنوان مجسمه بحث کنیم و نه اینکه درباره ی ویژگیهای یک مجسمه ی خوب بنویسیم. مساله ی ما در این نوشته صرفا این بود که آن مجسمه ای که به قول "بنونوتو چلینی" مجسمه ی خوبی است - چون از هر هشت جهت به یک اندازه خوب است - برای اینکه در زمینه ی به نام فضای شهری قرار بگیرد و همه ی "خوبی" آن فهمیده شود، چه شرایطی باید داشته باشد. البته دراین باره حرف های زیادی می شود زد و مثلااز می شود درباره ی جنبه های اجرایی و متریال و در نتیجه طول عمر مجسمه حرف زد. اما ما اینجا از دو زاویه به مساله ی قرارگیری مجسمه در فضای شهری نگاه کردیم. اول اینکه بدانیم جانمایی یک مجسمه ی شهری باید به گونه ای باشد که به لحاظ فیزیکی و شکلی، این مجسمه برای مخاطب قابل ادراک باشد. نه می توان مجسمه ای غول پیکر را در حاشیه ی پیاده رو یک خیابان کم عرض قرار داد و نه می توان مجسمه ای کوچک مقیاس را وسط میدان بزرگی از شهر گذاشت و نیز جانمایی یک مجسمه نمی تواند به گونه ای باشد که هشت جهت آن به شکل مطلوبی خوانده شود. دوم اینکه مرتبه ی پس از ادراک فیزیکی و شکلی مجسمه، ادراک فرهنگی و معنایی است تا مجسمه ای که درزمینه ای قرار می گیرد نسبتی با کیفیت محیط و ویژگیها و سطح مخاطب برقرار کند.