« March 2008 | Main | May 2008 »
دوشنبه ۹ اردیبهشت ۸۷
توی یکی از شماره های هفته نامه ی شهروند امروز (شماره ی یک یا شاید دو؛ یادم نیست) مطلبی نوشته بودم درباره ی مجسمه های شهری؛ برای پرونده ی مجسمه های شهری در مجله. حالا بعد از مدتها یاد این مطلب افتادم، گفتم شاید بد نباشد متنش را بگذارم توی وبلاگ. این عکس هم مجسمه ی یک اسکیت باز است کنار اپرای شهر لیون در فرانسه (مرمت شده بوسیله ی ژان نوول) که چند سال پیش که آنجا بودم گرفتم؛ برای این مطلب به درد خورد.

اول؛ هشت جهت آقای چلینی
می گویند در قرن شانزدهم، مرسوم بوده بر سر اینکه کدام یک از هنرها مقام بالاتری دارند، مناظره کنند و گویا این بحث، بین مجسمه سازان و نقاشان - و یا به عبارت بهتر، بین مجسمه سازی و نقاشی - داغ تر بوده است. ما حالا کاری به این موضوع نداریم که بالاخره حقیقت نزد مثلا لئوناردو بوده یا چلینی؛ اما در حرف های چلینی، عبارتی هست که به نظرم به درد پیشبرد بحث ما می خورد.
چلینی اعتقاد داشت "مجسمه سازی هشت بار از سایر هنرهای مبتنی بر طراحی بزرگتر است، زیرا که یک پیکره را از هشت جهت می توان دید و از همه ی جهات، باید به یک اندازه خوب باشد."
حالا گذشته از اینکه با این استدلال می شود برتری مجسمه سازی بردیگر هنرها را نتیجه گرفت یا خیر وقتی یک مجسمه را به زمینه ای مثل یک مکان شهری وارد می کنیم، این عبارت از جنبه ی دیگری هم می تواند مورد توجه قرار بگیرد.
ممکن است یک مجسمه واقعا از هشت جهت آقای چلینی خوب باشد و از این بابت، واقعا نظر ایشان تامین شود، اما ما مجسمه را جوری در شهر قرار بدهیم که عوامل و عناصری مزاحم، نگذارند ما از هشت جهت این "مجسمه ی خوب" را ببینیم.
به خصوص اینکه اگر "بنونوتو چلینی" در عصر برج ها و آسمانخراش ها زندگی می کرد، چه بسا می گفت مجسمه باید از شانزده جهت خوب باشد (و بنابرین نتیجه می گرفت مجسمه شانزده بار از سایر هنرهای مبتنی بر طراحی بزرگتر است.)
آن وقت، کار ما هم سخت تر می شد.
این عبارات که احتمالا می شود روی آنها توافق اجمالی کرد - حالا فرقی نمی کند بگوییم هشت جهت یا شانزده جهت - بیان کننده ی این حقیقت است که مساله ی قرارگیری مجسمه ها در شهر، چندان هم مساله ی ساده ای نیست و اصلا اینطور نیست که ما برویم یک گوشه ی را در شهر پیدا کنیم، بعد ناگهان تصمیم بگیریم که در این نقطه، یک مجسمه قرار بدهیم. بعنوان مثال گفته می شود ابوالحسن خان صدیقی مجسمه ساز بزرگ ایرانی " ... اگر قرار بود برای یک میدان مجسمه بسازد از زوایای مختلف از میدان و حواشی آن عکس می گرفت ... بعد طرح می داد و ماکت می ساخت و بعد مجسمه می ساخت."
امروزه بحث مکان یابی مجسمه ها در شهر به یکی از مباحث حوزه ی منظر شهری تبدیل شده است. یعنی معمارانی با تخصص منظرشهری وجود دارند که طراحی آن بخشی از شهر بر عهده ی آنهاست که با چشم اندازها، تصاویرکلی و تاثیرات ذهنی این چشم اندازها سروکار دارد. البته کمی ساده لوحانه است اگر فکر کنیم واقعا این معماران منظر هستند که چشم اندازهای شهر ما را می سازند و عوامل دیگری دخالت ندارند، اما به هر جهت این تخصص آنهاست. معماران منظر، شهر و چشم اندازهای آن را به مجموعه ای ازخطوط اصلی و فرعی، پر و خالی ها، فرم ها و رنگ ها و... تجزیه می کنند و تلاش می کنند ضوابط و مقرراتی برای دست یابی به نوعی زیبایی شناسی بصری وضع کنند. به همین مناسبت، این مساله که در کجای این چشم انداز، چه عنصری و با چه ابعاد و تناسباتی قرار بگیرد در حیطه ی تخصص آنهاست و در نتیجه آنها می توانند به ما بگویند که این مجسمه ها بهتر است کجا و چگونه قرار بگیرند تا ما از آن هشت جهت، بتوانیم آنها را بخوبی ببینیم.
پس انتخاب مکان و نحوه ی قرارگیری یک مجسمه در شهر، قطعا اهمیتی کمتر از خود مجسمه ندارد.
دوم؛ بیگانه ای در جمع
اینکه گفتیم مجسمه را باید جوری بگذاریم که واقعا آن را از هشت جهت (و چه بسا شانزده جهت) ببینند، به هر حال در محیطی زنده و پویا - مثل شهر که گاه از فرط پویایی به شلختگی و بی نظمی نزدیک می شود - کمی اغراق آمیز است. اما فرض کنید موفق شدیم از این بابت به نقطه ی قابل قبولی برسیم. مثلا فرض کنید توی یکی از میدان های ورودی شهر، که ماشین ها با سرعت زیادی از آنجا رد می شوند مجسمه ای قرار بگیرد. طبعا در این شرایط اگر معیار ما صرفا دیده شدن از همه ی جهات است، همه چیز بسیار عالی و رضایت بخش خواهد بود. اما به نظر می رسد مساله ی دیگری وجود دارد که ما نتوانسته ایم آن را از جمله ی معروف بنونوتو چلینی بیرون بکشیم. مساله اینجاست که در چنین جایی، آن "مجسمه ی خوب " که هم به خودی خود از هشت جهت خوب است و هم از هشت جهت دیده می شوند؛ برای واقعا خوب بودن چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟
واقعیت این است که میان مجسمه و زمینه ای که پذیرای مجسمه می شود به لحاظ فرهنگی، هویتی و معنایی باید نسبتی برقرار باشد. شما نمی توانید مجسمه ای با ویژگیهای پیچیده ی مفهومی را در یکی از میادین ورودی یک شهر با آن حرکت سریع ماشین ها و نیز، گروه های متفاوت اجتماعی (به عنوان مخاطب) تصور کنید. حتا چنین اثری را در هر نقطه ای از شهر نمی شود قرار داد. هر مجسمه به مثابه یک نشانه، باید برای مخاطب قابل فهم و درک باشد تا این نشانه و آن مخاطب، در نقطه ای با هم تلاقی پیدا کنند و حیات اثر هنری آغاز شود؛ وگرنه مجسمه ی ما مثل بیگانه ای در میان جمعی که زبان او را نمی فهمند، از ادامه ی حیات محروم می ماند و میمیرد.
در شهر لیون فرانسه، در مقابل اپرای قدیمی شهر - که در سالهای اخیر بوسیله ژان نوول معمار فرانسوی مرمت شده - فضای باز سنگفرش شده ی نسبتا بزرگی وجود دارد. این فضا که در انتهای یکی از خیابان های اصلی شهر است کیفیتی تفریحی - فرهنگی دارد. از طرفی میدان گاه روبروی اپرای تاریخی شهر لیون است و از سویی دیگر محل ثابتی برای اسکیت بازان. به همین مناسبت در این فضای باز، مجسمه ای فلزی با طرح و ساختی بسیار هنرمندانه وجود دارد که شخصی را در حال اسکیت بازی نشان می دهد. این مجسمه چه به لحاظ معنایی و چه به علت آن حرکت و پویایی که در فرم آن هست و چه به واسطه ی آن ظرافت های هنری که در طرح و ساخت آن صرف شده، پیوندی شایسته با زمینه برقرار می کند. البته نباید از جملات پیش اینطور نتیجه گیری کرد که مجسمه، حتما باید بازتابی از کاربری زمینه ی خود باشد که قطعا این نتیجه گیری درست نیست. بلکه بحث بر سر نوع ارتباطی است که یک اثر هنری باید با ویژگیهای فرهنگی زمینه و البته نوع مخاطبین برقرار کند.
در نهایت ...
ما اینجا نه به دنبال این هستیم که درباره ی پدیده ای به عنوان مجسمه بحث کنیم و نه اینکه درباره ی ویژگیهای یک مجسمه ی خوب بنویسیم. مساله ی ما در این نوشته صرفا این بود که آن مجسمه ای که به قول "بنونوتو چلینی" مجسمه ی خوبی است - چون از هر هشت جهت به یک اندازه خوب است - برای اینکه در زمینه ی به نام فضای شهری قرار بگیرد و همه ی "خوبی" آن فهمیده شود، چه شرایطی باید داشته باشد. البته دراین باره حرف های زیادی می شود زد و مثلااز می شود درباره ی جنبه های اجرایی و متریال و در نتیجه طول عمر مجسمه حرف زد. اما ما اینجا از دو زاویه به مساله ی قرارگیری مجسمه در فضای شهری نگاه کردیم. اول اینکه بدانیم جانمایی یک مجسمه ی شهری باید به گونه ای باشد که به لحاظ فیزیکی و شکلی، این مجسمه برای مخاطب قابل ادراک باشد. نه می توان مجسمه ای غول پیکر را در حاشیه ی پیاده رو یک خیابان کم عرض قرار داد و نه می توان مجسمه ای کوچک مقیاس را وسط میدان بزرگی از شهر گذاشت و نیز جانمایی یک مجسمه نمی تواند به گونه ای باشد که هشت جهت آن به شکل مطلوبی خوانده شود. دوم اینکه مرتبه ی پس از ادراک فیزیکی و شکلی مجسمه، ادراک فرهنگی و معنایی است تا مجسمه ای که درزمینه ای قرار می گیرد نسبتی با کیفیت محیط و ویژگیها و سطح مخاطب برقرار کند.
Posted by ali at ۱۹:۳۴
سه شنبه ۳ اردیبهشت ۸۷
کس نیاموخت علم تیر از من
که مرا عاقبت نشانه نکرد
...
سعدی
Posted by ali at ۲۲:۵۴
یکشنبه ۱ اردیبهشت ۸۷
! تا باد چنین بادا
از سازمان توسعه ی فضاهای فرهنگی شهر تهران تماس گرفتند و گفتند، فردا صبح طی مراسمی، جایی در حوالی خیابان فرشته، قرار است جایزه ی مسابقه ی باغ نور را بالاخره به ما بدهند (جایزه ی 2 میلیون تومانی) و البته به بقیه ی برندگان.
ما سه نفر بودیم؛ شهاب قندهاری از کانادا، بهروز غفاری و من (علی اعطا)؛ یک گروه سه نفره که از طریق اینترنت کار میکرد؛ و بار اولش هم نبود از این کارهای احمقانه می کند. تا باد چنین بادا!
Posted by ali at ۱۸:۳۵
سه شنبه ۲۷ فروردین ۸۷
!یاد ایام
یک نوشته ی قدیمی در روزنامه ی اعتماد، مربوط به یکی از زمان های توقیف شرق، که ما در روزنامه اعتماد گاهی چیزهایی می نوشتیم.
برچسب هايي از تزئينات بر قامت برج ميلاد
علی اعطا
اخيراً از يکي از خبرگزاري ها، خبري مخابره شده است مبني بر اينکه به گفته يکي از اعضاي شوراي شهر تهران «ادامه ساخت و احداث برج ميلاد نيازمند به کار بستن معماري اسلامي و اصيل ايراني است» و نيز «لازم است در ادامه اين پروژه که بيشتر به موضوع تزئين نماي بيروني برج مربوط مي شود، طرح هاي معماري اسلامي و اصيل ايراني به کار گرفته شود.»
اين اظهارنظر قطعاً ناشي از دغدغه يي ستودني است. تصميم گيران شهري ما اين دغدغه را دارند تا مسوولان را ملزم کنند به برج ميلاد، اين نماد تازه شهر تهران، هويت ايراني و اسلامي ببخشند. اما مساله اينجاست که اين اظهارنظر تا چه ميزان در حوزه تئوري معماري قابل دفاع است و آيا اصولاً مي توان چنين رويکردي به يک بنا داشت و گفت از اين به بعد، بايد با استفاده از تزئينات نما، معماري اين برج را اصيل و اسلامي کرد؟
اگرچه در تعريف معماري اسلامي، در ميان صاحب نظران اختلاف نظر وجود دارد - و اين معنا که معماري اسلامي دقيقاً چيست، آيا با معماري مسلمانان مترادف است، چه نسبتي با فرهنگ و اعتقادات دارد، چه نسبتي با تاريخ و جغرافيا دارد و حدود و ثغور آن کجاست، مورد بحث و مناقشه است - اما به هر جهت بر سر مصاديق بارز و روشني از آن، چندان اختلاف نظري نيست. در اينجا قصد نداريم بر تعريف آن تامل کنيم، اين فرض را مي پذيريم که اين معنا، کم و بيش بر همگان روشن است. اما خواهيم پرسيد، اصالت اسلامي و ايراني بخشيدن به يک اثر معماري، چگونه محقق مي شود؟
مي توان در ابتداي بحث اشاره به برج آزادي (در ميدان آزادي) داشت، به نظر مي رسد اين اثر مثال مناسبي باشد. اين طرح، به اعتقاد بسياري از کارشناسان، طرحي قابل اعتنا و درخور تحسين است. اين بنا براي هر بيننده يي که حداقل آشنايي را با موتيف هاي معماري اسلامي و ايراني داشته باشد، خوانايي لازم را دارد. به اين معنا که فرم کلي و نيز جزئيات به کار رفته در آن، بي هيچ ترديدي نسبتي با معماري تاريخي ايران برقرار مي کند.
اما از سويي، تزئيناتي که در آن به کار رفته، به گونه يي نبوده که ما اول بنا را بسازيم، بعد تزئينات را مثل برچسب روي آن بچسبانيم. تزئينات خاطره انگيز آن، به گونه يي با کليت ساختاري اثر درهم تنيده است که تفکيک يکي از ديگري، امکان پذير نيست. به عبارت ديگر، ظاهر و باطن ساختمان، پوسته بيروني و کليت ساختاري اثر، يک سخن و يک کلامند.
اصالت يعني همين، اينکه ظاهر و باطن ساختمان حرف هاي متفاوتي با مخاطب نزنند. يعني اينکه دغدغه ما اين نباشد تا از سازه هاي جديد و مصالح مدرن در ساخت وسازمان استفاده کنيم و بعد، در مراحل پاياني پروژه تصميم بگيريم با انواع و اقسام تزئينات، استخوان بندي مدرن را مخفي کنيم و مدعي شويم داريم به برج، اصالت ايراني مي دهيم.
از اين رو نمي توان در اين مرحله از فرآيند ايجاد يک اثر معماري، آن را ايراني - اسلامي کرد. اگر معتقديم اين طرح شايستگي هاي لازم را براي تبديل شدن به نماد شهر تهران، به عنوان پايتخت ايران با آن سابقه تاريخي و تمدني ندارد، اشکال کار را بايد در جاي ديگري جست وجو کرد. از سويي ديگر بايد گفت چنين رويکردهايي در معماري که براساس آن نماي بيروني ساختمان با موتيف هاي تاريخي تزئين مي شود، يادآور جنبش هاي ناموفق تاريخ گرا در غرب است. گرايش هاي مختلف تاريخ گرا در دوران مدرن در غرب اگرچه در دوره هاي مختلف تاريخي به تدريج وارد عرصه تئوري و عمل معماري مي شدند، اما به اين دليل که مي خواستند عناصري را از بسترهاي متفاوت تاريخي به زمان حال وارد کنند - و به عبارتي فرزند زمان خود نبودند- هرگز به عنوان گرايش هاي موفق نمي توانستند تثبيت شوند. در ايران پس از انقلاب اسلامي نيز تا سال ها تلاش مي شد با استفاده از موتيف هاي تاريخي که يادآور معماري ايراني و اسلامي سده هاي گذشته باشد، به آثار معماري هويت ايراني - اسلامي داده شود. اما به تدريج، در ميان جمعي از معماران برجسته ايراني، اين رويکرد شکل گرايانه صرف، جاي خود را به جست وجوهاي تازه يي داد که نه نافي دنياي جديدي باشد که تحولات عظيمي - در حوزه تئوري و عمل - در آن به وقوع پيوسته است و نه بريده و منفک از تاريخ باشکوه معماري ايراني - اسلامي سده هاي پيشين. نگارنده اين مطلب در چندين نوشته نشان داده است که اين جست وجوهاي تازه در ميان معماران برجسته معاصر ايراني، چه سمت و سوهايي داشته و اين مساله، تا چه ميزان، نيازمند فعاليت هاي گسترده عملي و نظري است. مشکل امروز ما صرفاً برج ميلاد نيست. مساله اظهارنظرهاي شتاب زده صاحب منصباني است که تصور مي کنند با آيين نامه، دستورالعمل و در نتيجه آن گريم کردن چهره ساختمان ها، مي توان آنها را واجد هويت اسلامي - ايراني کرد، غافل از اينکه ما در آستانه قدم گذاشتن در مسيري هستيم که نهايت آن، در خوش بينانه ترين حالت، ساختمان هاي بزک شده يي است که معلوم نيست به چه تاريخي، به چه جغرافيايي و به چه فرهنگي تعلق دارند.
منابع؛
1- خبرگزاري ميراث فرهنگي، «معماري اسلامي در برج ميلاد به کار رود»، 5/10/85
2- مراجعه کنيد به کتاب تاريخ معماري مدرن، لئوناردو بنه و لو، ترجمه علي محمد سادات افسري، مرکز نشر دانشگاهي، 1384
Posted by ali at ۱۷:۴۱
شنبه ۲۴ فروردین ۸۷
پنج شنبه، تولد یک سالگی من در رادیو بود! از اولین برنامه در سال قبل، تا برنامه ی همین پنج شنبه ای که گذشت. از استرس روزهای اول اجرای برنامه ی زنده، تا روزهایی که کم کم، استودیوی رادیو فرهنگ، عصرهای چهارشنبه و حالا، عصرهای پنج شنبه، توی این روزهای خستگی و کسالت، مزه و طعمی دیگر پیدا می کرد؛ گفتگو با مهمان هایی که گاهی ممکن بود در این گفتگوها به عنوان کارشناس و مصاحبه کننده، تندی کرده باشم تا جوهره ی موضوعی را از لابه لای گفتگوها بیرون بکشم، گاهی گفتگو آرام و بی دغدغه پبش رفته است و گاهی حالتی میانه و متعادل. و با طعم خوب شنیده شدن بواسطه ی بسیاری از مخاطبان، چه مخاطبان ثابت و چه آنها که اتفاقی گذرشان به رادیو فرهنگ می خورد در آن زمان خاص. چه مخاطبین آشنا که همیشه نظری داده اند راجع به برنامه، چه آنها که نمی شناسیم.
جلسه ی این پنج شنبه اما، از جنسی دیگر بود. متفاوت با تمام برنامه های سال قبل. برنامه ی پنج شنبه، به این اعتبار که اولین برنامه ی ما در سال تازه بود موضوع برنامه ی هفت اقلیم به گونه ای دیگر بود: نقد هفت اقلیم در هفت اقلیم!و گفتگو با چهار صاحب نظر در حوزه ی معماری و رسانه؛ سید محمد بهشتی، کامران افشار نادری، سید مصطفی کیانی و سیامک جولایی.
که هر کدام، فارغ از دلگرمی هایی که به ما دادند در تداوم این راه؛ نظرات، پیشنهادات و انتقادات خودشان را مطرح کردند و نکاتی را که در ذهن داشتند در جهت بالابردن کیفیت برنامه، مطرح کردند.
هر گفتگو، برای من جذاب بود و نکات جالبی داشت. نکته ی جالب این بود که در سال قبل، برنامه را با گفتگو با سید محمد بهشتی آغاز کرده بودیم در اولین جلسه ی سال قبل، و این بار هم از قضای اتفاق، اولین گفتگوی سال جدید ما با سید محمد بهشتی بود!
Posted by ali at ۱۵:۱۱
سه شنبه ۱۳ فروردین ۸۷
اینبار، بعد از تلاش ناموفق قبلی، جلد اول مجموعه ی در جستجوی زمان از دست رفته (طرف خانه سوان) از مارسل پروست را شروع کردم به نیت تمام کردن! بار اول، تلاش ناموفق بود، روزهایی بود که در پاریس اقامت داشتم و خواندن این کتاب، تمرکز خاصی می خواست که نداشتم و نشد. آن روزها دو رمان دیگر خواندم؛ یکی بادبادک باز (از خالد حسینی) و دیگری مون پالاس (از پل استر) اولی، داستانی در افغانستان و دومی داستانی نیویورکی؛ با ترجمه ی خیلی خوب لیلا نصیری ها، از دوستان سرویس فرهنگ و ادب روزنامه شرق.
در جستجوی زمان از دست رفته، رمانی است در عمق؛ تصویری از عمیق ترین لایه های ذهنی آدمها، ترکیبی عمیق از فلسفه و روانکاوی با تصاویری درخشان از نوع خاصی از اسنوبیسم فرانسوی.
Posted by ali at ۱۵:۰۹