دوشنبه ۲۷ اسفند ۸۶

 فرار مغزها یا فرار از مغزها

سوء تفاهم بامزه ای که این مدت پیش آمده، از این قرار است که جمع کثیری از دوستان فکر کرده اند من به طور کلی رخت مهاجرت پوشیده ام و بساط اقامت در دیار فرنگ گسترده ام. غافل از اینکه من بارها و بارها، چه در مواضع اخیر و چه در مواضع قبلی، مخالفت خودم را به طرق مختلف با پدیده ی فرار مغزها اعلام کرده ام ( دو نقطه دی) البته، آدم گاهی مجبور می شود که کاری برخلاف نظر خودش انجام بدهد و مخالفت ما با فرار مغزها، اصلا به این معنا نیست که ما خودمان مطلقا در آینده فرار مغزها نمی کنیم. اما فعلا که فرار مغزها نکرده ایم. هر چند به نظر می رسد مغزها از ما فرار کرده اند. (نمونه زیاد است، بپرسید مثال می زنم) در واقع، این بدان معنی است که شاید ما، فرار از مغزها کرده ایم. (بحث فلسفی از نوع هایدگری شد!)
این ماجرای "فرار مغز" های ما، مثلا از بعضی پیغام های توی اورکات، یا بعضی احوال پرسی های دورادور پیداست؛ مثلا دوستی پرسیده چرا بیخبر رفتی و اینها؛ بعد هم بابت برنامه های رادیویی من خسته نباشیدی گفته و تشکری هم کرده، غافل از اینکه ما روزهای 5 شنبه از ساعت 5 تا 7 توی رادیو فرهنگ یک چیزهایی می گوییم. آن هم از توی همین شهر خودمان، و نه از مرکز فرنگستان، پاریس! دوستی هم پرس و جو کرده که آیا توی شهر جدید جا افتاده ی؟ و از این حرفها. گاهی هم پیش آمده دوستی آشنایی را توی خیابان های شهر دیده ام و این دوست و آشنا متعجبانه گفته مگه تو فرانسه نبودی؟ اینجا چیکار می کنی؟ کی اومدی؟ بعد من هم توضیح می دهم که بله، دو ماهی آنجا بودم، برنامه ی ماندن هم نداشتم و حالا هم اینجا در خدمتم.

خلاصه؛ گفتیم این چند خط را اینجا بنویسم؛ هم وبلاگکی نوشته باشیم و هم حس خیلی عجیب و شدید نوستالژیکمان نسبت به یک سری مسایل، یک مقداری تسکین پیدا کند! باشد تا روزی فرار مغزها کنیم و تو بگویی ای کاروان آهسته ران ...

...
راستی، این نکته را هم بگویم که فردا (الان دیگر باید بگوییم امروز) یعنی 27 اسفند، تولدمان است، 28 سالگی تمام می شود و می رویم توی 29!


   [ 00 : 49 ] . ] . [ ]