پنجشنبه ۱۲ مهر ۸۶

 به بهانه ی پنجمین سالگرد جاودانگی احمد محمود

روی یکی از اولین صفحه های پایان نامه ام (خانه ی ادبیات معاصر ایران) نوشته بودم:
در شب تیره دیوانه ای کاو
دل به رنگی گریزان سپرده
در دره ی سرد و خلوت نشسته
همچو ساقه ی گیاهی فسرده
می کند داستانی غم آور ...

وبعد:
نثار خاطره ي نويسنده ي داستان هاي ماندگار ادبيات معاصر ايران
احمد محمود (احمد اعطا)

مشاهده ی تصویر


امروز، 12مهر 86، درست پنج سال شد. درست پنچ سال. چه حس غریبی داشتم امروز عصر، وقت خوبی رسیده بودم سرمزار انگار. همه ی آشناها داشتند می رفتند. رفتم. تنها. انگار باید چند کلمه ای حرف می زدم و زدم. حالا که فکر می کنم، می بینم شاملو هم باید شنیده باشد که همان کنار آرامیده. یک آن تصویر 12 مهر 81 آمد مقابل چشم هام. آن همه آشفتگی، ناباوری، بی قراری و آن ازدحام جمعیت. از تالار وحدت تا امامزاده طاهر. تو نبودی. بغض دکتر ابراهیم یونسی ترکیده بود وقتی آمد پشت میکروفن تا چند دقیقه ای حرف بزند ... آشفتگی محمود دولت آبادی با آن صدای لرزان ... حرف های مهاجرانی مقابل تالار وحدت از نویسنده ای که سه نسل با آثار او زندگی کرده اند و همه ی آن اشک ها و حسرت ها. امروز درست پنج سال شد. ساعت حدود ده و ده دقیقه ی صبح پنج سال شد. ازدحام را به خاطر می آورم، ازدحام و آشفتگی پنج سال قبل. توی جمعیت چشم چشم کرده بودم. تو نبودی. نیامده بودی تا دنبال نشانه ها بگردی. پنج سال از جاودانگی احمد محمود گذشت.



   [ 23 : 57 ] . ] . [ ]