حالا که روز و شبم در چراغ سرخ جهان مي دواني ام ديوانه وار
مي آوراني ام در پيش خويش و بعد از خويش مي رواني ام
ديگر چه چيز بريم مانده به جز ين که مي دواني ام ، مي آوراني ام و مي رواني ام ؟
جز طبل سينه که چيزي بريم نمانده
حالا که حالا حالا حالا که
.........
بخشی از شکستن در چهارده قطعه ي نو بري رؤيا و عروسي و مرگ
رضا براهنی