امروز بعد از این همه مدت، بالاخره رفتم به ساختمان خیابان گلشهر جردن؛ دفتر روزنامه ی مورد علاقه ام شرق. روزنامه ای که از همان سالی که انتشارش شروع شد خواننده ی پروپا قرصش شدم و بعد، نویسنده اش. توی این مدت تعطیلی شرق، فقط یکبار با سام فرزانه – که الان سرش از همیشه شلوغ تر است توی روزنامه – رفتیم دفتر روزنامه برای پیدا کردن عکس های یک مطلب قدیمی؛ عجب حس غریبی داشت روزنامه ی بدون آدمها. میزها و در و دیوار خاک گرفته، اتاق ها تاریک … امروز، که برای اولین بار بعد از باز شدن روزنامه رفتم، اینبار ساختمان شرق پر بود از آدمها، پر از شور و نشاط، پر از هیاهو و از این طرف به آن طرف دویدن… فقط می توانم آرزو کنم روزنامه ی مورد علاقه ام، همیشه مثل امروز باشد؛ نه مثل خاطره ی غریب چند وقت پیش …
اگر خدا بخواهد صفحه ی معماری ما هم از این به بعد به راه خواهد بود، اینبار منظم تر از قبل.