لحظاتی هست آدم دوست دارد بنویسد، یعنی لحظاتی هست که دوست دارم بنویسم، اما نمی دانم چی چیزی باید بنویسم. شاید به همین دلیل باشد که کتاب "حیات مجسم" نوشته ی " مارگریت دوراس" را این قدر دوست دارم و بارها و بارها نوشته هایش را می خوانم. یا حتا کتاب" تابستان 80 " که یادداشتهای نویسنده برای نشریه ی فرانسوی لیبراسیون است. نوشته هایی که انگار از سر بی اعتنایی شروع می شود، بعد کم کم اوج می گیرد و ارتفاعی پیدا می کند که فکر می کنم به اندازه ی ارتفاع روح نویسنده، و به عمق حس و تخیل او هستند. بعضی افراد، ارتفاعی ندارند، پس نوشته هاشان تخیل آدم را پرواز نمی دهد. بعضی ها بلندند. بلند و عمیق. می شود روزها و حتا سالها به آنها زندگی کرد. می شود با خیال نویسنده هم پرواز شد و رفت تا عمق، تا ارتفاع. دوراس برای من یکی از همین آدمهاست. عمق نوشته ها، اصلا به معنای پیچیده نویسی و این حرفها نیست. ارتفاع گرفتن، از همین روزمرگی ها شروع می شود. توی همین خیابانها، کوچه پس کوچه ها. لابه لای همین زندگی روزانه. اما عمقی اگر باشد، توی نگاه آدمهاست.
برای من هم این نوشته، دقیقا حاصل همین بود که دوست داشتم بنویسم. اما نمی دانستم چه چیزی باید بنویسم.