باز با خود می گفتم:
« - بودن دیگر است و شدن دیگر ...
آن که شد
باری
از شدن تر باز نخواهد ماند:
کشیده گام و خروس خوان به راه ادامه خواهد داد
و قانون زرین خود را
در گستره ی اعتماد خویش مستقر خواهد کرد.»
هنگامی که مجابم کرد
نهالی خرد بود
در معرضی بی آفتاب.
کنون اش درختی می بینم بربالیده و گسترده شاخسار
که سایه اش به فتح زمین سوزان می رود. _
نگاهش کنید!
(حدیث بی قراری ماهان - احمد شاملو)
روزی کنار پنجره این شعر را سرود
Posted by: puyahe at July 1, 2006 06:43 PM