این دو هفته ی اخیر، هم بدجوری سرم شلوغ بود و هم کامبیوتر باز نمی دانم چه مرگش شده. مدام هم توی دلم بدو بیراه نثار آن دوست عزیزی می کنم که سیستم را برای من بست! نمی فهمم یک سال و نیم قبل، این آقا چه گندی زده که بعدش نه خودش از عهده ی درست کردن کامبیوتر ما برآمد نه هیچ کس دیگر! بگذریم.
دو هفته ی قبل، سرم شلوغ بود چون کارهای پایان نامه به جاهای حساس رسیده بود. بعد هم به مناسبت روز پیشنهادی معمار، قرار شده بود چیزی بنویسم برای روزنامه ی شرق، که نوشتم و شد این:
داستان یک شهر ( به مناسبت روز پیشنهادی معمار)
تیتر مطلب را من نزده بودم، دوستان نزدیک که ارتباط خانوادگی من با نویسنده ی رمان داستان یک شهر را می دانند و بعد مطلب من را خوانده اند و پاورقی را دیده اند، قضیه را به حساب لوس بازی و از این حرفها نگذارند!
آقای مهندس میرمیران هم ار بین ما رفت! همه می دانید. طبعا باید چیزی مینوشتم برای روزنامه. آن هم توی وضعیت شارت و فورس ماژور. یک مطلب نسبتا کوتاه نوشتم که شد این:
(بایین صفحه)
توی این مطلب، تلویحا گفتم که اسطوره سازی نکنید! میرمیران معمار بلند آوازه ی تمام سالهای دانشجویی من بود، اما بعضی حرف و حدیث ها و تعابیر در مورد او، مشکلی را از جایی حل نمی کند. گله ی خیلی شدیدی هم داشتم از بعضی همکاران مهندس میرمیران، به خاطر زمانی که می خواستم مطلبی درباره ی ساختمان سرکنسولگری اش بنویسم که برخلاف میل و نظر میرمیران، هیچ همکاری ای با من نکردند و رفتار ناشایستی داشتند. جوری که حس کردم برخلاف نظر میرمیران، خیلی مایل نیستند این کار انجام شود. میرمیران حال بدی داشت. من هم از دیدن وضع او حال خوشی نداشتم. از طریق او نمی خواستم پیگیر مساله باشم. دلم نخواست قضیه را کش بدهم. فکر کردم توی روزنامه، اشاره ای بکنم، باز دلم نیامد توی این اوضاع. به هرحال، مساله را کش ندهیم بهتر است. روحش شاد.
چه خوب كه حداقل وقتي ميميري يكم آدمها حرمت نگه مي دارند.
Posted by: elham at April 26, 2006 10:41 AM