یکشنبه ۲۷ فروردین ۸۵

 

براي پويا
...
از همان تصوير ها بود كه دوست داشتم. پنجره اي باريك و بلند، توي يك اتاق توي طبقه ي دوم يك خانه ي بزرگ قديمي. پنجره رو به كارون بود. عمود نبود به راستاي رودخانه. زاويه داشت، همه چيز كمي كج بود همانطور كه دوست داشتم. امتداد نگاه، از بين چند ساختمان قديمي آجري رد مي‌شد، تا مي‌رسيد به سطح نقره اي كارون. گاهي قايقي چيزي، از امتداد نگاه رد مي‌شد و باز سطح نقره اي بود كه حالا كمي لرزان شده بود. اتاق بزرگ بود. بزرگ و كشيده. يكي از همان روزها، از من كه مثلا سالهاي دوم سوم معماري بودم نظر خواسته بود كه ميز كارش را كجاي اتاق جديدش بگذارد؟ مي دانستم پشت اين ميز، گاهي شعر مي نويسد، گاهي شعر مي‌خواند، گاهي براي روزنامه چيزي مي‌نويسد، گاهي براي من يا كسي ديگري، نامه اي چيزي مي‌نويسد. يا دست نوشته هاي من را مي‌خواند. ميز را كشيدم و گذاشتم درست رو به پنجره. رو به پنجره ي رو به كارون. گفتم گاهي سرت را بالا بگير از روي كاغذ ها. نگاه كن به چشم انداز روبرو. تصوير كارون توي كادر خانه هاي آجري قديمي.
...
حالا اين اتاق، اين خانه، جايي پشت همين پنجره، توي خانه اي كه بوي كهنگي مي‌دهد، بوي خاطره مي‌دهد، صداي سايه هاي آدمهاي سالهاي نه چندن دور از پستوهايش بيرون مي‌زند، ديوارهايش رنگ شعر و موسيقي دارند، جايي‌ست كه مي‌شود رفت آنجا، تنها، ساعتي ماند، چند نفس عميق كشيد و رايحه ي تجزيه شده ي سالهاي نه خيلي دور را، جايي توي پستوهاي ذهن دوباره با هم تركيب كرد و بيرون زد. و رفت در امتداد نگاهي كه جا مانده، توي اتاق، در امتداد پنجره، رو به كارون ...


   [ 02 : 27 ] . ] . [ Comments ]

Comments