دوشنبه ۲۹ اسفند ۸۴

 

گفتم فردا مي نويسم فردا نشده هنوز آمدم براي نوشتن. با چند نفر كه بيشتر در خاطرم هستند تماس گرفتم. مشترك مورد نظر در دسترس نبود. ياد دوستي افتادم در فاصله ي خيلي دور. معشوق مورد نظر در دسترس نمي باشد. خنده ام گرفت. اسمش را نمي شود بنويسم اينجا هرچند بدجور دلم مي خواهد بهش لينك بدهم. اما بالاخره با آبروي آدم ها كه نبايد بازي كرد. احساسشان جريحه دار نشود يك وقت (با خنده بخوانيد لطفا، چون من هم دارم مي خندم) از بين مشتركهاي مورد نظر، يكي خاموش بود، يكي جواب نداد تلفنش را، يكي جواب داد و سال نو را به هم تبريك گفتيم، بقيه هم در دسترس نبودند. بعضي ها هم به من زنگ زدند. بعضي ها هم به من زنگ نزدند. براي بعضي ها هم سورپريز دارم. براي بعضي ها هم ندارم. بعضي ها هم بدفرم منتظرم از بعضي جاها برگردند.
پويا ( همان آدمي كه: يكي جواب داد و سال نو را به هم تبريك گفتيم) چيزهايي نوشته توي وبلاگش. تهران اگر بود خوب بود. خوش مي گذشت. مي رفتيم تله كابين از آن بالا شهر را نگاه مي كرديم بعد مي رفتيم شهر كتاب نياوران كتاب و سي دي و تقويم و كارت پستال هاي خوشكل مي خريديم بعد مي رفتيم كافه شوكا مي نشستيم قهوه مي خورديم.

وبلاگ دوست خوب من شهاب را كه توي كانادا مي نويسد بخوانيد. خودتان بفهميد قضيه از چه قرار است. ( دو نقطه دي)
از برگ افرا


   [ 23 : 17 ] . ] . [ ]