يك. رسم اين بوده در سالهاي قبل، اين روزها چيزي بنويسم، گيريم حالا روي كاغذ يا توي وبلاگ. دروغ نگفته باشم اگر، نيمه هاي اسفند كه مي شود، صداهايي توي ذهنم توي گوشم شروع مي كنند به گفتن. مي شنوم صداها را توي ذهنم كه سال در حال اتمام را مرور مي كنند. از لذت ها و خوشي ها كه گاهي هست و گاهي نيست. از سختيها و رنج ها كه كمتر بوده كه نباشد و از نيم منظره اي كه توي چشم انداز روبرو تصوير كرده ام. دنياي ذهن خيلي بزرگ تر است از دنياي بيرون. چيزي معنا پيدا نمي كند براي ما تا از دنياي ذهن عبور نكند و رنگي از ذهن هر كسي - من يا تو يا ديگري - را به خودش نگيرد. تا اينجاي كار اصلا ايرادي ندارد. ايراد كار تنها زمانيست كه توي مقطعي از تاريخ زندگيمان مانده باشيم، در ذهن. پدر آدم را در مي آورد. انگار شعر شاملو را نخوانده باشيم آنجا كه مي گويد " ... كه فردا روز ديگريست" مثل تصوير زنده ي آقاي سعدي( بخوانيد ابراهيم گلستان) فيلم فرمان آرا، يك بوس كوچولو، جايي كه انگار رفته باشد به سي چهل سال پيش، انگار همه چيز توي ذهن آنقدر زنده مانده باشد كه تازه اتفاق افتاده ... بي تاب باشد و از روز مرگ فروغ بگويد. من خيلي با خودم مرور مي كنم اين شعر شاملو را " ... كه فردا روز ديگريست" كه واقعا فردا روز ديگريست. به خصوص اينكه اين سال جديدي كه همين روزها آغاز مي شود، با كمي اغماض براي من سال جديدي از تاريخ عمر هم هست. 27 اسفند متولد شده بودم. امروز. ديشب به دوستي مي گفتم شاه سلطان حسين، 26 ساله بود كه شاه شد. ( بخنديد)
دو. اينجا مي نويسم. كلوناد. امسال نوشتم. سال جديد هم خواهم نوشت. بالاي صفحه نوشته ام در باره ي فرهنگ و معماري. خوب، اين پراكنده نويسي هاي حاشيه اي كه گاهي بر متن غالب مي شوند هم بخشي از فرهنگ است. فرهنگ شخصي خودم. پس مي نويسم هم از فرهنگ - كه اين پراكنده ها هم بخشي از آن مي تواند بود، به اعتبار جمله ي پيشين - و هم از معماري، كه دغدغه اصلي من بوده، توي اين چند ساله. به اين دومي بيشتر و منظم تر خواهم پرداخت. كه سهمش در دنياي بيرون كه من مي سازمش ادا شود به اعتبار حضورش توي دنياي ذهن.
سه. براي شماره سه، مانده ام چي بنويسم. شايد بشود مثلا از ... نمي دانم. باشد تا وقتي ديگر.