« February 2006 | Main | April 2006 »

پنجشنبه ۱۰ فروردین ۸۵

براي سه شنبه شب گذشته

گفتگو آيين درويشي نبود
ورنه با تو ماجراها داشتيم

Posted by ali at ۰۱:۱۰

دوشنبه ۷ فروردین ۸۵

هفته نامه ي 40چراغ، توي يكي از شماره هاي اسفند ماهش، در مورد مقاله ي كه من با عنوان "هرمنوتيكِ مكعب" توي روزنامه ي شرق نوشته بودم، يك مطلب مثلا طنز نوشته و مقاله ي رو مسخره كرده. نه اينكه فكر كنيد من آدم بي‌جنبه اي هستم و شاكي شدم و از اين حرفها. اتفاقا بعد از ظهر يك روز كسل كننده بود كه با دو تا از دوستان رفته بوديم كافه كنج ( پاتوق تعدادي از بچه هاي دانشكده ي ما)، يكي ديگه از دوستان رسيد، گفت اينو ديدي؟ گفتم نه! و بعد برام خوند و كلي هم خنديديم. اتفاقا خوشحال شدم چون فكر مي كردم من عجب آدم ول معطل و بي‌كاري هستم كه تحليل معماري مي‌نويسم براي روزنامه بعد هم كسي نمي‌خوندش! بعد ديدم نه بابا قضيه اونقدر ها هم نا اميد كننده نيست. تو عالم مطبوعات، ول معطل تر از من زياده و اين خيلي خبر خوبي بود. متاسفانه من اون شماره ي 40چراغ رو ندارم. پوياهه دو سه هفته اي هست كه قرار اون يك صفحه رو برام اسكن كنه و بفرسته. اگر اگر اگر فرستاد، آپ لودش مي كنم اينجا. با هم بخنديم.

Posted by ali at ۱۵:۱۰

جمعه ۴ فروردین ۸۵

شماره ي 48 فصلنامه ي آبادي با موضوع ويزه ي هويت در معماري و شهرسازي منتشر شد و ما، يعني من و دوست خوبم شهرام حسين آبادي توي اين شماره مقاله اي نوشته ايم با عنوان "آموزش بدون پرورش و مفهوم گريزپاي هويت" اين مقاله، يك بحث صرفا نظري‌ست درباره ي مفهوم هويت به عنوان يك پرسش فلسفي، و بعد از اين رهگذر، بحثي پيرامون مقوله ي هويت در معماري و چرايي و چگونگي آن. اين مقاله ضمنا پاسخي هم هست به افرادي كه بروز هويت در اثر معماري را مترادف با رويكردهاي فرمال تاريخ‌گرا تصور مي كنند. اين هفته، كه تعطيلات نوروزي تمام مي‌شود، فصلنامه ي آبادي هم توزيع خواهد شد. اين فصلنامه كه بعد از معماري و شهرسازي، قديمي‌ترين فصلنامه ي معماري و شهرسازي ايران است، به سردبيري دكتر مصطفي كياني و مدير مسئولي دكتر پيروز حناچي ( البته تا اين شماره) از طرف مركز مطالعاتي تحقيقاتي شهرسازي و معماري وزارت مسكن منتشر مي‌شود. من در ايام شباب! يعني سالهاي مياني دوره دانشجويي، مدتي به عنوان مترجم ( در زمينه ي معماري معاصر جهان) و مدتي هم به عنوان سرپرست كميته ي دانشجويي با آبادي همكاري مي كردم. در حال حاضر هم گاهي مي روم دفتر آبادي يك چايي مي خورم، با دوستان گپي مي زنيم، يك نگاهي به مقاله هاي شماره‌ي آينده مي‌اندازم و بر‌مي‌گردم.


scan.JPG

...
...
...

Posted by ali at ۲۳:۰۹

پنجشنبه ۳ فروردین ۸۵

سومين روز سال جديد است و غير از روز اول كه به طرز غريبي كسل كننده بود، تا حالا بد نگذشته. روز اول تمام بالا و پايين پريدن ها ي آخر سال تمام شده بود. يك گوشه نشسته بودم براي خودم مي فلسفيدم درباره ي بعضي مسايل! خوب هم بود. فيسوف بودن در روز اول سال چيز قشنگي ست. اما اكتيويته ي من از روز دوم شروع شد و تور هاي عيد ديدني: سال لبريز از سرشاري داشته باشيد! سال بسيار توأمي رو براي شما آرزومندم! امروز هم با يكي از دوستان قديمي كه بطور سنتي! چند سالي عيد ديدني ها را با هم مي رفتيم، بعد از دو سه سال وقفه مجددا اين سنت را احيا كرديم. خوش گذشت. تور از امروز شروع شد و احتمالا چند روزي ادامه پيدا مي كند. من مي گويم كارناوال عيد ديدني. اول، دو تايي مي روي خانه ي نفر اول. بعد سه تا كه شديد مي رويد خانه نفر دوم. حالا شده ايد چهار تا. چهارتايي مي رويد خانه نفر سوم و الي آخر... حالا اين وسط ممكن هم هست بعضي ها خودشان رو لوس كنند و قضيه بلنگد، اما خيالي نيست. اين كانسپت قضيه بود ( دو نقطه دي)
الان آمدم نشستم پشت ميز، به كارهاي عفب مانده برسم: چيزي براي روزنامه،‌ چيزي براي پايان نامه،‌ مشق هاي كلاس. به رسم اين ساعت اول پيپ كشيدم تا كارم را شروع كنم، ديدم انگار مخم مي خارد براي وبلاگيدن! آمدن اينجا اين چند سطر بي سر و ته را نوشتم. بروم فعلا به كارم برسم، تا بعد!

Posted by ali at ۱۷:۰۵

دوشنبه ۲۹ اسفند ۸۴

گفتم فردا مي نويسم فردا نشده هنوز آمدم براي نوشتن. با چند نفر كه بيشتر در خاطرم هستند تماس گرفتم. مشترك مورد نظر در دسترس نبود. ياد دوستي افتادم در فاصله ي خيلي دور. معشوق مورد نظر در دسترس نمي باشد. خنده ام گرفت. اسمش را نمي شود بنويسم اينجا هرچند بدجور دلم مي خواهد بهش لينك بدهم. اما بالاخره با آبروي آدم ها كه نبايد بازي كرد. احساسشان جريحه دار نشود يك وقت (با خنده بخوانيد لطفا، چون من هم دارم مي خندم) از بين مشتركهاي مورد نظر، يكي خاموش بود، يكي جواب نداد تلفنش را، يكي جواب داد و سال نو را به هم تبريك گفتيم، بقيه هم در دسترس نبودند. بعضي ها هم به من زنگ زدند. بعضي ها هم به من زنگ نزدند. براي بعضي ها هم سورپريز دارم. براي بعضي ها هم ندارم. بعضي ها هم بدفرم منتظرم از بعضي جاها برگردند.
پويا ( همان آدمي كه: يكي جواب داد و سال نو را به هم تبريك گفتيم) چيزهايي نوشته توي وبلاگش. تهران اگر بود خوب بود. خوش مي گذشت. مي رفتيم تله كابين از آن بالا شهر را نگاه مي كرديم بعد مي رفتيم شهر كتاب نياوران كتاب و سي دي و تقويم و كارت پستال هاي خوشكل مي خريديم بعد مي رفتيم كافه شوكا مي نشستيم قهوه مي خورديم.

وبلاگ دوست خوب من شهاب را كه توي كانادا مي نويسد بخوانيد. خودتان بفهميد قضيه از چه قرار است. ( دو نقطه دي)
از برگ افرا

Posted by ali at ۲۳:۱۷

نوشتن توي لحظات آخر اين ور سال، بدجور وسوسه انگيز است. الان ساعت 9:45 است يعني 10 دقيقه مانده به سال تحويل. من هم خيلي خوشحالم همينجوري الكي الكي. از صبح ( بخوانيد ظهر) كه از خواب پاشدم، همينجوري بالا پايين مي پريدم از دل خوش. بعد هم زدم بيرون خونه ي حسين اينا. بعد پيش امير اينا و فاميلاشون. خوش گذشت. به صرف قهوه و پيپ و بحث درباره ي اعدام هويدا! شب عيدي! خلاصه. الان هم دارم با شهاب چت مي كنم، از كانادا. الان هم ديگه كم كم سال داره تموم ميشه. برم سر 7 سين. فردا باز مي نويسم.

سال نو مبارك!

Posted by ali at ۲۱:۳۹

شنبه ۲۷ اسفند ۸۴

يك. رسم اين بوده در سالهاي قبل، اين روزها چيزي بنويسم، گيريم حالا روي كاغذ يا توي وبلاگ. دروغ نگفته باشم اگر، نيمه هاي اسفند كه مي شود، صداهايي توي ذهنم توي گوشم شروع مي كنند به گفتن. مي شنوم صداها را توي ذهنم كه سال در حال اتمام را مرور مي كنند. از لذت ها و خوشي ها كه گاهي هست و گاهي نيست. از سختيها و رنج ها كه كمتر بوده كه نباشد و از نيم منظره اي كه توي چشم انداز روبرو تصوير كرده ام. دنياي ذهن خيلي بزرگ تر است از دنياي بيرون. چيزي معنا پيدا نمي كند براي ما تا از دنياي ذهن عبور نكند و رنگي از ذهن هر كسي - من يا تو يا ديگري - را به خودش نگيرد. تا اينجاي كار اصلا ايرادي ندارد. ايراد كار تنها زماني‌ست كه توي مقطعي از تاريخ زندگيمان مانده باشيم، در ذهن. پدر آدم را در مي آورد. انگار شعر شاملو را نخوانده باشيم آنجا كه مي گويد " ... كه فردا روز ديگريست" مثل تصوير زنده ي آقاي سعدي( بخوانيد ابراهيم گلستان) فيلم فرمان آرا، يك بوس كوچولو، جايي كه انگار رفته باشد به سي چهل سال پيش، انگار همه چيز توي ذهن آنقدر زنده مانده باشد كه تازه اتفاق افتاده ... بي تاب باشد و از روز مرگ فروغ بگويد. من خيلي با خودم مرور مي كنم اين شعر شاملو را " ... كه فردا روز ديگريست" كه واقعا فردا روز ديگريست. به خصوص اينكه اين سال جديدي كه همين روزها آغاز مي شود، با كمي اغماض براي من سال جديدي از تاريخ عمر هم هست. 27 اسفند متولد شده بودم. امروز. ديشب به دوستي مي گفتم شاه سلطان حسين، 26 ساله بود كه شاه شد. ( بخنديد)

دو. اينجا مي نويسم. كلوناد. امسال نوشتم. سال جديد هم خواهم نوشت. بالاي صفحه نوشته ام در باره ي فرهنگ و معماري. خوب، اين پراكنده نويسي هاي حاشيه اي كه گاهي بر متن غالب مي شوند هم بخشي از فرهنگ است. فرهنگ شخصي خودم. پس مي نويسم هم از فرهنگ - كه اين پراكنده ها هم بخشي از آن مي تواند بود، به اعتبار جمله ي پيشين - و هم از معماري، كه دغدغه اصلي من بوده، توي اين چند ساله. به اين دومي بيشتر و منظم تر خواهم پرداخت. كه سهمش در دنياي بيرون كه من مي سازمش ادا شود به اعتبار حضورش توي دنياي ذهن.

سه. براي شماره سه، مانده ام چي بنويسم. شايد بشود مثلا از ... نمي دانم. باشد تا وقتي ديگر.

Posted by ali at ۱۱:۵۴

چهارشنبه ۱۰ اسفند ۸۴

هرمنوتيكِ مكعب

در نزديكى ميدان اسكندربيگ، در تيرانا پايتخت آلبانى قطعه زمينى به مساحت ۸۵۰ متر مربع به جمهورى اسلامى ايران تعلق دارد. اين قطعه زمين كه در ميانه رزيدانس سوئيس و رزيدانس انگلستان واقع شده است، در حال حاضر محل قرارگيرى ساختمانى با زيربناى ۱۲۰۰ متر مربع به نام سفارتخانه و سركنسولگرى جمهورى اسلامى ايران است. اين ساختمان كه توسط دكتر على اكبر صارمى و مهندس جواد بنكدار طراحى شده، بنايى شايان توجه و درخور تحليل است؛ گرچه تاكنون همچون بسيارى از آثار شايسته معمارى معاصر ايرانى، مورد ارزيابى و تحليل جدى قرار نگرفته است. اين ساختمان على القاعده بخشى از پروژه وزارت خارجه دولت سابق مبنى بر طراحى سفارتخانه هاى ايران در كشورهاى مختلف با رويكرد «گفت وگو» و «شفافيت» است و به عنوان بخشى از پروژه گفت وگوى تمدن ها تلقى مى شود. در نوشته اى كه در ادامه مى آيد، تلاش شده است اين اثر با توجه به رويكردهاى طراح آن تحليل شود. هدف نقد و احياناً ارزش گذارى اثر نبوده است و صرفاً با نگاهى تحليلى و براساس اظهارنظرهاى شفاهى و مكتوب طراح، پيشينه او و نيز مسائل نظرى مورد توجه در طراحى سفارتخانه، جنبه هايى از اين اثر معمارى بررسى شده است.


ادامه ي نوشته را اينجا ببينيد
هرمنوتيكِ مكعب

Posted by ali at ۲۰:۰۳