صدای شرشر باران تند، کم شده است. بايد ساعت ۳ نصف شب باشد که من بیخواب آمدهام نشستهام رو به درخت و خانه و باران، اين سطور بیخوابی را مینويسم. از سر شب که کتاب میخواندم و توی بستر خواب که ادامه میدادم، چيزی نبود که چشمهايم سنگين بشود و کتاب را بگذارم کنار تخت و خواب بروم. حسی میآمد گاهگاه، حسی که نداشتنش را خوب میفهميم و عمق نبودنش را؛ و اين وقتهاست که تنها آتشی را که مثل خوره به جان میافتد، کامی از سيگار فرو مینشاند و اگر نه، ديگر نبايد پی چاره بود، که نيست.
از سر شب، کتاب آزارم داده بود، گاه زخم زده بود و گاه آرام آرام شروع کرده بود به جويدن و سوهان زدن. از حسی گفته بود، که عمق نبودنش را خوب میفهميم.
باران تند فرانسوی بند آمده است و دومين خواب آور، کاری نمیشود.
ليون ــ آگست ۲۰۰۴
... ما میخواستيم مثلا طرحی ديگر بريزيم، نشد، يا همين شد که میبينی. مسئول همه چيزش البته ماييم، ولی مهم شايد خواستن بود، آنکه نخواست شايد برده است، ولی اين باخت و آن مسئوليت حداقل کاریاست که نشانهی بودن ماست.
قدم میزد و رو به او انگشت شهادت تکان میداد: آدمی را شايد به ميزان باختهايش بايد سنجيد ...هوشنگ گلشيری ــ خانهروشنان
چشمهايم حتا اگر بسته باشد، يا اگر خواب رفته باشم حتا، قرمزی چراغها را خوب میشناسم. و سبزی را، که بايد دور بزنم و توی کوچه پس کوچههای اين شهر مه گرفته، ناپيدا شوم.
شما سوپاپ اطمينان بوديد، نبوديد؟
بين اتچ کردن چند فايل به ايميل ياهو، توی کافی نتی شبيه سگدونی که ديتا ها را با فرغون بار میزند، چيزی نمیشود نوشت که بشود خواند و به نويسندهاش بد و بيراه نگفت.
اين چند خط برای تو، که دوست داشتی چيزی بنويسم؛