خودم هم خوب مي دانم وبلاگ نويسي، كاري نيست كه بشود براي 20 روز رهايش كرد. مثل اين كاري كه من مي كنم. تازه 20 روز كه نه! بايد بگويم 30 روز! كپي و پيست كردن نامه هاي ناصرالدين شاه كه وبلاگ نويسي نيست! هست؟
بگذريم! امروز روز نمي دانم چندم ديماه است. كاغذهاي كاهي و روان نويس و مازيك، مثل جريان سيال چيزي مي آيد تمام سوراخ هاي اوقات مرا پر مي كند. اين البته غير از آن ساعات ثابتي ست كه كار مي كنم و خط خطي مي كنم و مي خوانم. همه ي اينها به بهانه ي پايان نامه است. مي دانيد. حالا كه فكر مي كنم، هر چقدر جلوتر مي روم مي بينم سخت ترين موضوعي را كه مي توانسته به فكرم برسد انتخاب كرده ام: طراحي بنايي به عنوان خانه ي ادبيات معاصر ايران! سختي اش را اگر باور نداريد بگوييد. يك روز غروب با شما قرار مي گذارم كافي شاپي، جايي، از سختي كار برايتان مي گويم. از سوال هايي كه هنوز به جواب قانع كننده اي نرسيده اند. از استعاره ها، از ادبيتِ ادبيات و معمارانگيِ معماري.از معناي معاصرت. تا مختان مثل مخ خودم قاط بزند و ضربه هايِ شيرينِ پرسش هايِ وسوسه برانگيزِ بي پاسخ، بر روح هنرمندانه تان فرو بيايد...
نمي دانم طنز نوشتم؟ خودم خنده ام گرفته و اين شروع خوبي ست.
مي گذريم. دوست من، پوياهه ي معروف و وبلاگ نويس معروف تر، سرباز شده. رفته يزد. دوره ي آموزشي. الان كه من درباره اش مي نويسم، حدس مي زنم حتا اگر توي پادگان خاموشي داده باشند، زير پتو دارد وول مي خورد ... پسوردش را داده به چند نفر، از جمله من، تا چراغ وبلاگش را روشن نگه داريم. وارتان، اولين خاطره را نوشته است ...