« December 2005 | Main | February 2006 »

شنبه ۱ بهمن ۸۴

يكي از دوستان من يك زماني براي يكي از سرمايه دارهاي شهر ويلا طراحي مي كرد. عيال حاجي آقاي كارفرما كه هر ماه يك سفر خارجي مي رفت،بالاخره هربار توي اين سفرها خانه اي ساختماني چيزي مي ديد كه خوشش مي آمد. يك باز مثلا توي هند يك بار توي چين يك بار امريكا و بعد مي آمد به اين دوست ما مي گفت ويلاي ما را اينجوري طراحي كن.
حيف كه كار به خاطر اين مشكلات به نتيجه نرسيد وگرنه طرح خوبي مي شد براي ساختمان مركز گفتگوي تمدن ها!

يكي ديگر از دوستان من هم چند وقت پيش به مشكل مشابهي برخورده بود. براي يك آقايي يك ساختماني طراحي كرده بود. كارفرما هر بار مي گفت فلان جا فلان ساختمان را ديده و مي خواهد كارش فلان جور باشد. آخر سر هم نزديك بود از اين دوست ما بخواهد كه برود دنبال پيدا كردن نقشه هاي فلان ساختمان ، از دفتر طراح يا شهرداري. براي كپي كردن.

باز يك دوست ديگر من، مدتي توي يك مشاور توي كرج كار مي كرد. يكي از كارهايي كه دستش بود طراحي يك آپارتمان براي يك خانم پير و پسرش بود. مي گفت پسر باز منطقي تر است. اما پيرزن روي پلان هي اظهار نظرهاي چرت و پرت مي كند. البته نقشه بلد نيست بخواند اما بالاخره مثل اكثر ايرانيها توي همه چيز، از جمله معماري صاحب نظر است. آخر سر، اين دوست من كه فوق العاده آدم صبور و با پرستيزي هست - تعجب مي كنم چطور ممكن است عصباني شده باشد - قلم و كاغد را داده دست آن خانم مسن و گفته شما كه بلدي خودت بكش!

Posted by ali at ۱۳:۵۲

شنبه ۱۷ دی ۸۴

با عرض پوزش از محضر دوستان گرافيستم!
راستش من چيز زيادي از گرافيك سر در نمي آورم. در نتيجه از مرتضي مميز هم چيز زيادي نمي دانم. سام فرزانه كه صفحه ي تجسمي روزنامه شرق را در مي آورد گفت اين ميزگرد را كه براي ويزه نامه ي مرتضي مميز توي دفتر روزنامه برگزار شد بچرخانم. هرچقدر مقاومت كردم بي فايده بود و بالاخره رفتم و چرخيدم و چرخاندم.

Posted by ali at ۲۲:۲۳

جمعه ۱۶ دی ۸۴

اين غيبتِ بي غياب پوياهه ...

Posted by ali at ۱۹:۳۶

چهارشنبه ۱۴ دی ۸۴

و شهر را خبر نکن که اين که من گويم جنون نداند
و يادگارم کن به ديوارهاي هيچ و بنويسانم
و بگو ديوارها را به زير پاهايت دراز کنند
خود را به سوي آسمان مثل هميشه ها بدرازان کسي نداندمان من آماده ام

Posted by ali at ۰۱:۱۷

یکشنبه ۱۱ دی ۸۴

از اين روزها ...

خودم هم خوب مي دانم وبلاگ نويسي، كاري نيست كه بشود براي 20 روز رهايش كرد. مثل اين كاري كه من مي كنم. تازه 20 روز كه نه! بايد بگويم 30 روز! كپي و پيست كردن نامه هاي ناصرالدين شاه كه وبلاگ نويسي نيست! هست؟
بگذريم! امروز روز نمي دانم چندم ديماه است. كاغذهاي كاهي و روان نويس و مازيك، مثل جريان سيال چيزي مي آيد تمام سوراخ هاي اوقات مرا پر مي كند. اين البته غير از آن ساعات ثابتي ست كه كار مي كنم و خط خطي مي كنم و مي خوانم. همه ي اينها به بهانه ي پايان نامه است. مي دانيد. حالا كه فكر مي كنم، هر چقدر جلوتر مي روم مي بينم سخت ترين موضوعي را كه مي توانسته به فكرم برسد انتخاب كرده ام: طراحي بنايي به عنوان خانه ي ادبيات معاصر ايران! سختي اش را اگر باور نداريد بگوييد. يك روز غروب با شما قرار مي گذارم كافي شاپي، جايي، از سختي كار برايتان مي گويم. از سوال هايي كه هنوز به جواب قانع كننده اي نرسيده اند. از استعاره ها، از ادبيت‌ِ ادبيات و معمارانگيِ معماري.از معناي معاصرت. تا مختان مثل مخ خودم قاط بزند و ضربه هايِ شيرينِ پرسش هايِ وسوسه برانگيزِ بي پاسخ، بر روح هنرمندانه تان فرو بيايد...
نمي دانم طنز نوشتم؟ خودم خنده ام گرفته و اين شروع خوبي ست.

مي گذريم. دوست من، پوياهه ي معروف و وبلاگ نويس معروف تر، سرباز شده. رفته يزد. دوره ي آموزشي. الان كه من درباره اش مي نويسم، حدس مي زنم حتا اگر توي پادگان خاموشي داده باشند، زير پتو دارد وول مي خورد ... پسوردش را داده به چند نفر، از جمله من، تا چراغ وبلاگش را روشن نگه داريم. وارتان، اولين خاطره را نوشته است ...

Posted by ali at ۰۰:۲۱