یکشنبه ۱۵ آبان ۸۴

 

اين عكس همان خانه ايست كه در ايام شباب كه به امر پايان نامه اشتغال داشتم در موردش چند خط نوشته بودم. (لينك)


in.JPG


چند روز پيش كه دوباره ميل پايان نامه در من متولد شد (دفعه ي قبل بچه ناقص به دنيا آمده بوده گويا) سري زدم به مكان مورد نظر. ديدم بالاخره آقاي مهندس كار خودش را كرده! اثري از ساختمان نيست. قبلا هم نوشته بودم كه حق دارد آقاي مهندس.
اينها كه مثل ما دانشجويان ابله معماري دغدغه ي بافت و ساختمانهاي با ارزش و اين مزخرفات را ندارند. حالا اين تك ساختمان چيز تحفه اي كه نيست البته. مساله ي اصلي از نظر من مخدوش شدن يك بافت است كه حالا گيرم مثلا 50-40 سال پيش شكل گرفته و تبديل به يك جور كيفيت هويت بخش شده و هنوز هم دارد كار مي كند. اگر شرايط اقتصادي خاصي حاكم نمي شد و زمين اينقدر درآمد زا نمي شد ( بگذريم از خصوصيت بامزه ي ما ايرانيها كه انگار اصولا با گذشته ي خودمان مشكل داريم) لازم نبود بساز بفروش ها اينطور بيفتند به جان اين ساختمانها و از اين چهار پنچ طبقه هاي بي ريخت بسازند كه هيچ ذوق سليمي تاييدشان نمي كند ( مي دانيد كدامها را مي گويم، حرفم را به كل پديده ي آپارتمان سازي تعميم ندهيد)


P2150009.JPG


حالا اينقدر سنگ اين ساختمان را به سينه مي زنم، نه كارم براي پايان نامه لنگ مانده نه با آن آقاي مهندس مشكلي دارم. اتفاقا خيلي هم آدم باحالي بود و عجب پيپي هم داشت مي كشيد وقتي زنگ خانه اش را زديم و آمد دم در ببيند چه مي خواهيم. هم من هم دوستم بهروز كه با هم رفته بوديم كه مثلا اگر شد برويم داخل خانه چند تا عكس بگيريم، خيلي دلمان مي خواست بيشتر مي مانديم دم در هم بيشتر گپ مي زديم هم يك پيپي با آقاي مهندس مي كشيديم. قسمت نشد.


P2150010.JPG


فقط من مدت زيادي بود توي اين فكر بودم، توي پايان نامه (بخوانيد در خيالات خودم) اين ساختمان را حفظ كنم و مجموعه ي جديدي كه ايجاد مي شود به شكلي به اين ساختمان متصل بشود. مثلا شايد مي شد به نحوي كافه و رستوران مجموعه اينجا باشد. شايد مثلا حس كافه نادري و اينجور جاها را القا مي كرد. مثلا استعاره اي از همان زمانهاي شكل گرفتن اولين خانه هاي مدرن و پاگرفتن تدريجي ادبيات معاصر ايران.


   [ 21 : 50 ] . ] . [ ]