« October 2005 | Main | December 2005 »

چهارشنبه ۹ آذر ۸۴

مطلبي را كه درباره ي سفارتخانه ي ايران در ژاپن در روزنامه ي شرق نوشته ام اينجا ببينيد P2150009.JPG

Posted by ali at ۲۰:۴۹

شنبه ۵ آذر ۸۴

يكي از شما دوستان عزيز من، نوشته هاي اين پوستر را بخواند براي من توضيح بدهد!
يا من نمي فهمم يا اين آقايان برگزار كننده ي اين مسابقه! يا من مسائل را اشتباه درك مي كنم يا اين آقايان!


P2150010.JPG

بالاخره وقتي در سطح وسيع، براي يك مسابقه تبليغ مي شود ( وسيع كه مي گويم منظورم فقط انبوه پوسترهاي چسبيده به در و ديوارها نيست، بلكه يعني 90 دقيقه تيزر تلويزيوني به قول خودشان) آدمهاي علاقمنددي مثل من و دوستانم واقعا فكر مي كنيم كه خبري هست!
بعد وقتي متوجه مي شويد توي تركيب هيات داوران اساتيد معتبري مثل دكتر حجت، مهندس فرضيان، دكتر عيني فر، دكتر عندليب و ... حضور دارند، آدم باز بيشر سو تفاهم برايش ايجاد مي شود كه واقعا اين مسابقه، مسابقه ي معتبري ست!

قضيه خيلي ساده است. حدسش تا اينجا هم نبايد خيلي مشكل بوده باشد! مسابقه برگزار شد، گروه سه نفره ي ما كارش را ارائه داد، دوم شد، جايزه اش را ندادند و نمي خواهند بدهند.

شرح ماوقع:

ما، يعني من، شهاب قندهاري و ابراهيم دانش منفرد، تصميم گرفتيم توي مسابقه شركت كنيم. موضوع جدابيت هاي خودش را داشت و دروغ چرا؟ جايزه اش هم خوب بود (خالي نمي بنديم قضيه را صرفا بچسبانم به معنويات. معنويات هست،
ماديات هم هست)

غير متمركز، يك هفته اي شايد، كار كرديم و كار را رسانديم به دبيرخانه. فرصت هم گويا تمديد شده بود.
كارها را توي نمايشگاه باشگاه دانشجويي دانشگاه تهران نمايش دادند، هيات داوري همانجا كارها را قضاوت كردند، اما نتيجه اعلام نمي شد! يكي از دوستان ما كه خودش هم شركت كننده بود خبر گرفته بود و به ما خبر داده بود كه توي برندگان هستيم. اما خبر مستند نبود و نمي شد رويش حساب باز كرد.
چند هفته از قضاوت گذشت، اما نتيجه اعلام نمي شد! چرا؟ مي گفتند هيات داوران به نتيجه نرسيده و قضاوت مجدد برگزار
خواهد شد! به چند نفر از اعضاي هيات داران مراجعه كرديم، مي گفتند مطلقا اينطور نيست! كارها قضاوت شده! اول تا سوم
مشخص شده، چهارم تا هفتم هم براي تقدير مشخص شده، صورتجلسه شده و داوران هم امضا كرده اند ...


ادامه دارد ...

Posted by ali at ۱۸:۱۸

جمعه ۲۷ آبان ۸۴

يادداشتهايي براي طراحي - يك

مدتها پيش، گفتگويي jean nouvel معمار مطرح فرانسوي را مي خواندم (موسسه ي جهان عرب در پاريس از كارهاي اوست)
توي اين گفتگو، يكي از بحث هايي او اين بود كه معمار بايد بتواند درست از موضوع فاصله بگيرد. هم از آنچه پيش مي آيد آگاه باشد هم بتواند خود را آن آن دور نگه دارد(نقل به مضمون) اين مباحث را البته jean nouvel درباره ي درك شرايط و موقعيت هاي زماني مطرح مي كرد. همان زمان، برداشت ديگري از اين جملات در ذهن من تداعي مي شد كه بيشتر به حوزه ي طراحي معماري برمي گشت. اين مساله اين روزها براي من جدي تر شد كه وقتي مي خواهيم بنايي به عنوان خانه ي ادبيات معاصر ايران طراحي كنيم، چقدر بايد از خود ادبيات فاصله بگيريم؟ در حوزه اي كه به تنوع و گوناگوني انديشه هاي موجود در جغرافياي فكري جامعه ي ايراني، گرايشهاي مختلفي وجود دارد، چقدر بايد از اين گرايشهاي متفاوت فاصله بگيريم تا در چشم اندازمان، يك كل به هم پيوسته ديده شود؟ ساده تر بگويم، استعاره هاي فضاي معمارانه ي ما، از كجا بايد بيايند كه به يك مجموعه ي پر از تنوع و تكثر كه دايم در حال توليد هم هست، اشاره داشته باشند؟ كسي به من فضاهاي تودرتوي شعر امروز را ياآوري مي كرد و مي گفت اين دستاويز معمارانه ي خوبي مي تواند باشد و من البته نمي توانم بپذيرم. آيا اين استعاره اي واقعي براي كل ادبيات معاصر است؟ البته كه نيست! چيزيست مثل همين ديدگاهي كه روز شعر و ادب را به نام شهريار ثبت مي كند! كسي ديگر توصيفهاي سهراب سپهري از آب و آسمان و زمين به ياد من مي آورد. كه به نظرم باز اشتباه است اگر اينطور به موضوع نگاه كنيم ( به همان دليل) اينجاست كه دقيقا مساله ي ما فاصله گرفتن از موضوع است. به نظر شما انتزاع را از كجا بايد آغاز كرد؟

Posted by ali at ۲۰:۱۱

یکشنبه ۱۵ آبان ۸۴

اين عكس همان خانه ايست كه در ايام شباب كه به امر پايان نامه اشتغال داشتم در موردش چند خط نوشته بودم. (لينك)


in.JPG


چند روز پيش كه دوباره ميل پايان نامه در من متولد شد (دفعه ي قبل بچه ناقص به دنيا آمده بوده گويا) سري زدم به مكان مورد نظر. ديدم بالاخره آقاي مهندس كار خودش را كرده! اثري از ساختمان نيست. قبلا هم نوشته بودم كه حق دارد آقاي مهندس.
اينها كه مثل ما دانشجويان ابله معماري دغدغه ي بافت و ساختمانهاي با ارزش و اين مزخرفات را ندارند. حالا اين تك ساختمان چيز تحفه اي كه نيست البته. مساله ي اصلي از نظر من مخدوش شدن يك بافت است كه حالا گيرم مثلا 50-40 سال پيش شكل گرفته و تبديل به يك جور كيفيت هويت بخش شده و هنوز هم دارد كار مي كند. اگر شرايط اقتصادي خاصي حاكم نمي شد و زمين اينقدر درآمد زا نمي شد ( بگذريم از خصوصيت بامزه ي ما ايرانيها كه انگار اصولا با گذشته ي خودمان مشكل داريم) لازم نبود بساز بفروش ها اينطور بيفتند به جان اين ساختمانها و از اين چهار پنچ طبقه هاي بي ريخت بسازند كه هيچ ذوق سليمي تاييدشان نمي كند ( مي دانيد كدامها را مي گويم، حرفم را به كل پديده ي آپارتمان سازي تعميم ندهيد)


P2150009.JPG


حالا اينقدر سنگ اين ساختمان را به سينه مي زنم، نه كارم براي پايان نامه لنگ مانده نه با آن آقاي مهندس مشكلي دارم. اتفاقا خيلي هم آدم باحالي بود و عجب پيپي هم داشت مي كشيد وقتي زنگ خانه اش را زديم و آمد دم در ببيند چه مي خواهيم. هم من هم دوستم بهروز كه با هم رفته بوديم كه مثلا اگر شد برويم داخل خانه چند تا عكس بگيريم، خيلي دلمان مي خواست بيشتر مي مانديم دم در هم بيشتر گپ مي زديم هم يك پيپي با آقاي مهندس مي كشيديم. قسمت نشد.


P2150010.JPG


فقط من مدت زيادي بود توي اين فكر بودم، توي پايان نامه (بخوانيد در خيالات خودم) اين ساختمان را حفظ كنم و مجموعه ي جديدي كه ايجاد مي شود به شكلي به اين ساختمان متصل بشود. مثلا شايد مي شد به نحوي كافه و رستوران مجموعه اينجا باشد. شايد مثلا حس كافه نادري و اينجور جاها را القا مي كرد. مثلا استعاره اي از همان زمانهاي شكل گرفتن اولين خانه هاي مدرن و پاگرفتن تدريجي ادبيات معاصر ايران.

Posted by ali at ۲۱:۵۰

پنجشنبه ۱۲ آبان ۸۴

!پراكنده هاي سه گانه

1- بهترين تفريح اينترنتي من اين روزها شده خواندن وبلاگ نيك آهنگ كوثر! حتا به نظرم نوشته هايش از كاريكاتورهايش خيلي بهتر است (شايد هم من نمي فهمم) بخصوص قسمت هايي كه با اين بندگان فمينيست خدا كل كل مي كند. خلاصه، از من مي شنويد بخوانيد و بخنديد.
نيك آهنگ كوثر

2- براي سومين بار، پايان نامه را شروع كردم! بار اول عشق اين را داشتم زود دفاع كنم بروم يك فوق ليسانس معماري منظر هم بگيرم! منظر منتفي شد و پايان نامه نيز هم! بار دوم از فرط بيكاري بود، بعدش رفتم سركار و باز پابان نامه تعطيل شد! حالا، يعني بار سوم، نه عشق يك فوق ليسانس ديگر است و نه بيكاري! اوضاع نگران كننده شده كم كم. تا بهمن سال 85 وقت دارم اما هر چقدر بيشتر كش اش بدهم، جمع كردن كار سخت تر مي شود. چند بار استاد راهنما را ديدم فرار كردم اما چند وقت پيش توي كلوناد دانشكده رو در رو شديم، مچم را گرفت. يك كم غرغر كرد و من هم چندتا خالي بستم. گفت تلفن بزن بيا ببينيم چيكار كردي. دو هفته گذشته الان.

3- دو شنبه صبح رفتم مشهد شب برگشتم. براي يك پروزه كه دقيقا 6 ماه است داريم كار مي كنيم. حداقل چهار و نيم ماهش كار فشرده بود. بالاخره به قول آقاي مدير پروزه، ماهي به دمش رسيده. انگار در حال تصويب است. پروزه، طراحي يك مجموعه تجاري اداري 15 هزار متري بود نزديك همين ميدان شهداي دكر صارمي كه اينقدر سر و صدا به پا كرده. راستش هنور ياد نگرفتم توي اين سايت عكس آپ لود كنم. يك بنده خدا قرار شده يادم بدهد. هنوز خبري نيست. وقتي ياد گرفتم چند تصوير از كار را مي گذارم اينجا.


Posted by ali at ۱۸:۲۱