از كوزه همان برون تراود كه در اوست و فعلا چيزي كه در من است و طبيعتا بايد بيرون بتراود و مي تراود به كرات، ربطي به معماري و اين حرفها ندارد. پس معماري را مي فرستيم تعطيلات، لااقل براي اين نوشته، و از چيزهاي ديگر مي نويسيم.
چيزي نوشته بودم درباره ي قضاياي نقش جهان و يونسكو و اين حرفها، error داد و همه اش پريد، ديگر هم حوصله اش نبود و توي كوزه چيزهاي ديگري بود، فراوان. ديگر اينكه، كاري كه دستمان بود اين روزها، توي دفتر، امروز تمام كرديم. اين روزها كار زياد داشتم اما دلم با كار نبود. كار بدي نشد البته و باز مطمين تر مي شوم كارهاي لحظه هاي بي خبري، خيلي موقع ها بهتر به نتيجه مي رسند تا كارهاي لحظه هايي كه لابد اسمشان هست لحظه هاي باخبري!
وبلاگ دوست من پوبا را ببينيد. روح ناآراميست كه قلم بدست مي گيرد و مي نويسد و چيزي توي نوشته هايش هست كه نمي فهمم چي هست كه بارها و بارها مي روم آرشيوش را زير و رو مي كنم و باز مي خوانمش.
لولوي ما را بخوانيد. اينجا نيست. هند است. با همسرش، سارا. مي نويسد. براي دل خودش مي نويسد. طرح مي زند. تمام ديوارهاي اتاقش طرح بود. روي ديوارها. با گچ، با زغال. راه مي رفت با دوربينش و از توي آن سوراخ دوربين، لحظه هايي را مي ديد و ما نمي ديديم. او نشانمان مي داد. به پويا به شوخي مي گفتم اين حسين لولو عجب عكاسيست كه عكس تو را گرفته و اين صورت ... را قابل تحمل كرده.
باد او را خواهد برد ... ته جمله هاش نقطه ندارد و مي خوانيش، انگار قصه گوي مستي ست، حرف مي زند و حرف مي زند، بي وقفه.