" پيش از آنكه خاك تو را بپوشاند، من باور نداشتم كه خاك مي تواند كوههاي بلند را بپوشاند "
سالها چه به سرعت مي گذرند. سه سال گذشت و آدم بالاي سنگ مزار كه مي ايستد، سكوتي ابدي را احساس مي كند كه انگار هميشه همينطور بوده است و خواهد بود. سالها تند تند مي گذرند، اما اين سكوت ابدي پا برجاست. امروز، به افق امامزاده طاهر كرج كه خيره شده بودم، كنار مزار محمود، شاملو، گلشيري و خيلي هاي ديگر، انگار معناي سكوت و ابديت را بهتر مي فهميدم. انساني، كسي، چيزي به خاطره ي تاريخي پيوسته است و انگار كه از ابد همينطور بوده است. اتاق نويسنده توي ميدان 22 نارمك، انگار هميشه خالي بوده و انگار آن عصاي تكيه داده به قفسه، آن دسته گل روي صندلي، آن دمپايي ها از ازل همان جا بوده اند. سه سال است احمد محمود رفته است. توي اين سه سال،كاري ندارم چقدر درباره ي او گفته شد و چقدر نوشته شد. محمود حالا جزيي از حافظه ي تاريخي اين سرزمين است. با روايتهايي كه از عمق زندگي، جان مي گرفتند و هنوز، در لحظاتي كه همه چيز را، حتا درد را در عميق ترين صورت ممكنش مي خواهيم، در ذهن ما حضور دارند.