شنبه ۷ آبان ۸۴

 ! بالازدگي نوستالژي

امروز يك دل سير نشستم توي دانشكده. اول پشت ساختمان مجسمه سازي، پشت نرده هاي رو به وصال ( خيابان البته). با آرش، كه تنها همكلاسي بود كه توي دانشكده بود. بعد روي نيمكت ها ي حياط رو به چمن ها و رو به دختر و پسر هاي پله نشين جاوداني دانشكده، جايي كه پاتوق بود.
يكي از سي چهل متري رد شده بود، يك لحظه آمده بودم داد بزنم شهاب! ديدم كه خودش نيست و ديدم شهاب دو ماهي هست رفته كانادا و طراحي داخلي مي خواند. ديروز اي - ميل زده بود.
پاييزي بود هوا. صبح باراني بودم. نفهميده بودم چرا. وقتش بود كاغذي بردارم و قلمي. طرحي بزنم. از آن لحظه هاي بي خبري بود. بايد چند كاغذ سياه مي كردم و بعد چايي مي انداختم تا چند ماه ديگر كه باز ببينمشان كه چيزي بشود از توي آنها بيرون كشيد. نكشيدم. نشستم زل زدم به حياط. به درخت هاي كج و كوله كه مثل اين مجسمه هاي توي اين بينال هاي موزه هستند. به پله هاي جاوداني و به كلوناد دانشكده. يك دل سير نشستم توي دانشكده اندازه ي اين هفت هشت ماه.

نوستالژي بدجوري زده بالا. نه؟


   [ 21 : 35 ] . ] . [ ]