« September 2005 | Main | November 2005 »
شنبه ۷ آبان ۸۴
! بالازدگي نوستالژي
امروز يك دل سير نشستم توي دانشكده. اول پشت ساختمان مجسمه سازي، پشت نرده هاي رو به وصال ( خيابان البته). با آرش، كه تنها همكلاسي بود كه توي دانشكده بود. بعد روي نيمكت ها ي حياط رو به چمن ها و رو به دختر و پسر هاي پله نشين جاوداني دانشكده، جايي كه پاتوق بود.
يكي از سي چهل متري رد شده بود، يك لحظه آمده بودم داد بزنم شهاب! ديدم كه خودش نيست و ديدم شهاب دو ماهي هست رفته كانادا و طراحي داخلي مي خواند. ديروز اي - ميل زده بود.
پاييزي بود هوا. صبح باراني بودم. نفهميده بودم چرا. وقتش بود كاغذي بردارم و قلمي. طرحي بزنم. از آن لحظه هاي بي خبري بود. بايد چند كاغذ سياه مي كردم و بعد چايي مي انداختم تا چند ماه ديگر كه باز ببينمشان كه چيزي بشود از توي آنها بيرون كشيد. نكشيدم. نشستم زل زدم به حياط. به درخت هاي كج و كوله كه مثل اين مجسمه هاي توي اين بينال هاي موزه هستند. به پله هاي جاوداني و به كلوناد دانشكده. يك دل سير نشستم توي دانشكده اندازه ي اين هفت هشت ماه.
نوستالژي بدجوري زده بالا. نه؟
Posted by ali at ۲۱:۳۵
شنبه ۲۳ مهر ۸۴
معماري در تعطيلات
از كوزه همان برون تراود كه در اوست و فعلا چيزي كه در من است و طبيعتا بايد بيرون بتراود و مي تراود به كرات، ربطي به معماري و اين حرفها ندارد. پس معماري را مي فرستيم تعطيلات، لااقل براي اين نوشته، و از چيزهاي ديگر مي نويسيم.
چيزي نوشته بودم درباره ي قضاياي نقش جهان و يونسكو و اين حرفها، error داد و همه اش پريد، ديگر هم حوصله اش نبود و توي كوزه چيزهاي ديگري بود، فراوان. ديگر اينكه، كاري كه دستمان بود اين روزها، توي دفتر، امروز تمام كرديم. اين روزها كار زياد داشتم اما دلم با كار نبود. كار بدي نشد البته و باز مطمين تر مي شوم كارهاي لحظه هاي بي خبري، خيلي موقع ها بهتر به نتيجه مي رسند تا كارهاي لحظه هايي كه لابد اسمشان هست لحظه هاي باخبري!
وبلاگ دوست من پوبا را ببينيد. روح ناآراميست كه قلم بدست مي گيرد و مي نويسد و چيزي توي نوشته هايش هست كه نمي فهمم چي هست كه بارها و بارها مي روم آرشيوش را زير و رو مي كنم و باز مي خوانمش.
لولوي ما را بخوانيد. اينجا نيست. هند است. با همسرش، سارا. مي نويسد. براي دل خودش مي نويسد. طرح مي زند. تمام ديوارهاي اتاقش طرح بود. روي ديوارها. با گچ، با زغال. راه مي رفت با دوربينش و از توي آن سوراخ دوربين، لحظه هايي را مي ديد و ما نمي ديديم. او نشانمان مي داد. به پويا به شوخي مي گفتم اين حسين لولو عجب عكاسيست كه عكس تو را گرفته و اين صورت ... را قابل تحمل كرده.
باد او را خواهد برد ... ته جمله هاش نقطه ندارد و مي خوانيش، انگار قصه گوي مستي ست، حرف مي زند و حرف مي زند، بي وقفه.
Posted by ali at ۲۲:۴۷
سه شنبه ۱۲ مهر ۸۴
به بهانه ي سومين سال خاموشي احمد محمود
" پيش از آنكه خاك تو را بپوشاند، من باور نداشتم كه خاك مي تواند كوههاي بلند را بپوشاند "
سالها چه به سرعت مي گذرند. سه سال گذشت و آدم بالاي سنگ مزار كه مي ايستد، سكوتي ابدي را احساس مي كند كه انگار هميشه همينطور بوده است و خواهد بود. سالها تند تند مي گذرند، اما اين سكوت ابدي پا برجاست. امروز، به افق امامزاده طاهر كرج كه خيره شده بودم، كنار مزار محمود، شاملو، گلشيري و خيلي هاي ديگر، انگار معناي سكوت و ابديت را بهتر مي فهميدم. انساني، كسي، چيزي به خاطره ي تاريخي پيوسته است و انگار كه از ابد همينطور بوده است. اتاق نويسنده توي ميدان 22 نارمك، انگار هميشه خالي بوده و انگار آن عصاي تكيه داده به قفسه، آن دسته گل روي صندلي، آن دمپايي ها از ازل همان جا بوده اند. سه سال است احمد محمود رفته است. توي اين سه سال،كاري ندارم چقدر درباره ي او گفته شد و چقدر نوشته شد. محمود حالا جزيي از حافظه ي تاريخي اين سرزمين است. با روايتهايي كه از عمق زندگي، جان مي گرفتند و هنوز، در لحظاتي كه همه چيز را، حتا درد را در عميق ترين صورت ممكنش مي خواهيم، در ذهن ما حضور دارند.
Posted by ali at ۲۲:۵۰